منو

نقد و بررسی فیلم ماشین جنگی، War Machine

نقد و بررسی فیلم ماشین جنگی را بخوانید.

نقد و بررسی ماشین جنگی، War Machine - فیلم و سریال
مبینا اقدسی
مبینا اقدسی
نویسنده

فیلم ماشین جنگی (War Machine) محصول ۲۰۲۶، به کارگردانی پاتریک هیوز، اثری است که گویی در آزمایشگاه‌های محاسباتی نتفلیکس، با ترکیب ژن‌های «نابودگر»، «غارتگر» و مقداری از ابهت فیزیکی آلن ریچسون ساخته شده است. اما مشکل اینجاست که ماشین‌ها، هرچقدر هم پیشرفته باشند، هنوز یاد نگرفته‌اند چگونه «روح» یک اثر سینمایی را برنامه‌نویسی کنند. من همیشه شیفته سینمایی بوده‌ام که با تمام وجودش سعی می‌کند چیزی باشد. حتی یک فیلم بد که با جسارت شکست می‌خورد، از یک فیلم متوسط که با احتیاط پیروز می‌شود، برایم محترم‌تر است. اما «ماشین جنگی»، جدیدترین ساخته پاتریک هیوز، در هیچ‌کدام از این دسته‌ها جای نمی‌گیرد. این فیلم نه یک شکست جسورانه است و نه یک پیروزی محتاطانه؛ این فیلم صرفاً یک «محصول» است. محصولی که گویی توسط یک الگوریتم خسته طراحی شده تا دقیقاً در ساعت ۱۰ شبِ یک جمعه بارانی، زمانی که حوصله فکر کردن ندارید، از مقابل چشمانتان عبور کند.

اما گاهی فیلم‌هایی ساخته می‌شوند که بیش از آنکه داستانی مستقل روایت کنند، یادآور فیلم‌های دیگری هستند. فیلم «ماشین جنگی» (War Machine) به کارگردانی پاتریک هیوز بیش از هر چیز ما را به یاد «غارتگر» (Predator) جان مک‌تیرنان می‌اندازد؛ آن اثر بی‌بدیل سال ۱۹۸۷ که معیاری برای تمام فیلم‌های «سربازان در برابر هیولا» شد. اما این بار به جای شکارچی فضایی با فناوری پیشرفته و منشأ ناشناخته، با یک تانک غول‌پیکر رباتیک روبرو هستیم که به نظر می‌رسد از دل یک بازی ویدئویی بیرون آمده باشد.

آلن ریچسون، بازیگر نقش اول فیلم، در سال‌های اخیر با ایفای نقش جک ریچر در سریال محبوب آمازون، توانسته است خود را به‌عنوان یکی از معدود بازیگران اکشن واقعی هالیوود مطرح کند. او فیزیک بدنی‌ دارد که در سینمای امروز کمیاب شده است؛ نه آن ماهیچه‌های دیجیتالی و استروئیدی، بلکه هیکلی طبیعی و ترسناک که یادآور آرنولد شوارتزنگر و سیلوستر استالونه در دوران اوجشان است. اما حتی چنین بازیگری هم نمی‌تواند فیلمی را که گرفتار کلیشه‌های فرسوده شده است، نجات دهد.

داستان با یک پیش‌درآمد تراژیک آغاز می‌شود: در افغانستان، یک سرباز تخریب‌چی که در فیلم فقط با شماره «۸۱» شناخته می‌شود، برادر کوچکترش را در یک حمله از دست می‌دهد. دو سال بعد، او برای تحقق آرزوی برادرش وارد دوره آموزشی نیروهای ویژه آمریکا می‌شود. در آخرین مرحله گزینش، گروهی از داوطلبان در یک تمرین میدانی با یک تهدید واقعی و مرگبار روبرو می‌شوند: یک ماشین جنگی غول‌پیکر که از ناکجا ظاهر شده و شروع به شکار آن‌ها می‌کند. اگر این خلاصه شما را به یاد فیلم‌های دیگری می‌اندازد، حق دارید. فیلمنامه‌ای که پاتریک هیوز و جیمز بوفورت نوشته‌اند، ترکیبی است از «غارتگر»، «بیگانه‌ها» (Aliens) جیمز کامرون، و «نبرد لس‌آنجلس» (Battle: Los Angeles)، آن فیلم اکشن پرسر و صدا اما بی‌مغز از سال ۲۰۱۱. اما مشکل اصلی اینجا نیست؛ مشکل در اجراست.

نقد فیلم War Machine | شکارچیِ بی‌شکار

بگذارید از شخصیت‌پردازی شروع کنم. فیلم در همان دقایق اولیه تمام بار تراژیک شخصیت اصلی را روی دوش ما می‌ریزد. ما می‌دانیم که چرا ۸۱ این‌قدر خاموش و منزوی است. می‌دانیم که چرا به دستورات فرماندهانش بی‌اعتنایی می‌کند و چرا از بقیه سربازان فاصله می‌گیرد. این دانستنِ پیشاپیش، همه چیز را قابل پیش‌بینی می‌کند. وقتی فیلم برای مخاطب احترام قائل نیست و همه چیز را با قاشق در دهانش می‌ریزد، دیگر جایی برای کشف و شهود باقی نمی‌ماند.

من همیشه می‌گویم که فیلم‌های خوب به مخاطب اعتماد می‌کنند. آن‌ها به ما اجازه می‌دهند که خودمان به تدریج به رازهای شخصیت‌ها پی ببریم. اما «ماشین جنگی» این اعتماد را ندارد. فیلم‌نامه آن‌چنان از پیچیدگی گریزان است که حتی شخصیت‌های فرعی را هم با یک خط داستانی معرفی می‌کند و سپس فراموششان می‌کند. دنیس کواید و اسای مورالس دو فرمانده باتجربه را بازی می‌کنند که قرار است کهن‌الگوی «افسران سختگیر اما منصف» باشند، اما هرگز فرصت نمی‌یابند از آن کلیشه فراتر بروند. جی کورتنی در نقش کوتاه برادر ۸۱ ظاهر می‌شود و آن‌قدر زود می‌میرد که انگار فقط برای پر کردن یک جای خالی در فلش‌بک‌ها آمده است.

بنابراین مشکل فیلم از همان جایی شروع می‌شود که «شخصیت» در زیر آوار «تیپ» دفن می‌گردد. ما هیچ چیز درباره شماره ۸۱ نمی‌دانیم، جز اینکه او خیلی بزرگ است و خیلی زیاد می‌دود. در سینمای اکشن کلاسیک، مثلاً در «غارتگر» (Predator)، ما با آرنولد همراه می‌شدیم چون او یک انسان بود که در مقابل یک ناشناخته قرار گرفته بود. ترس او، ترس ما بود. اما در «ماشین جنگی»، وقتی ماشین‌های بیگانه با آن پاهای بلند و باریک و لیزرهای قرمزشان (که به طرز عجیبی گاهی شبیه به ماشین‌های جنگی «جنگ دنیاها»ی اسپیلبرگ هستند) از میان مه ظاهر می‌شوند، ما هیچ ترسی حس نمی‌کنیم. چرا؟ چون شماره ۸۱ خودش یک ماشین است. تقابل یک ماشین گوشتی با یک ماشین فلزی، درامی خلق نمی‌کند؛ فقط اصطکاک ایجاد می‌کند.

اما از شخصیت‌ها بگذریم، چون فیلم هم خیلی به آن‌ها اهمیت نمی‌دهد. قلب این اثر، صحنه‌های اکشن آن است. و اینجا باید اعتراف کنم که لحظاتی وجود دارد که فیلم نفس می‌کشد. وقتی ربات عظیم‌الجثه برای اولین بار ظاهر می‌شود (موجودی مکانیکی که به‌وضوح از طراحی ED-209 در فیلم «پلیس آهنی» (RoboCop) وام گرفته) ترکیبی از ترس و شگفتی ایجاد می‌کند. طراحی آن خام، سنگین و به‌طرز عجیبی باورپذیر است. این یک ربات براق و آینده‌نگرانه نیست، بلکه یک ماشین جنگی واقعی به نظر می‌رسد که برای کشتار طراحی شده است.

اما مشکل اینجاست: فیلم آن‌چنان به واقع‌گرایی پایبند است که انرژی را از صحنه‌های نبرد می‌گیرد. برخوردها بیش از آنچه انتظار دارید، بی‌روح از آب درآمده‌اند. اندازه عظیم مهاجم هراس‌انگیز است، اما پس از مدتی، این عظمت برای جبران نبود شخصیت در آن کافی نیست. در «غارتگر»، هیولای فیلم یک شخصیت بود. او بازی می‌کرد، استراتژی داشت، حتی حس شوخ‌طبعی عجیبی نشان می‌داد. اما اینجا ما فقط با یک ماشین روبرو هستیم؛ آن هم نه یک ماشین خیلی جذاب. مثل این است که یک تانک واقعی را در مقابل یک گروه سرباز قرار دهید. نتیجه نبرد مشخص است و تعلیق چندانی ایجاد نمی‌کند.

پاتریک هیوز کارگردانی است که پیش از این فیلم‌های اکشن قابل قبولی ساخته است. «بی‌مصرف‌های ۳» (The Expendables 3) شاید بهترین قسمت آن مجموعه نبود، اما حداقل می‌دانست که چگونه صحنه‌های اکشن را با انرژی فیلمبرداری کند. «محافظ آدمکش» (The Hitman’s Bodyguard) هم با بازی ساموئل ال. جکسون و رایان رینولدز یک کمدی اکشن لذت‌بخش بود. اما در «ماشین جنگی»، هیوز انگار دست و بالش بسته شده است. شاید محدودیت‌های بودجه‌ای یا فشار نتفلیکس برای تولید یک محصول خاص‌پسندتر، او را مجبور به احتیاط کرده است. نتیجه فیلمی است که اکشن‌هایش هرگز به اوج نمی‌رسند و درامش هرگز عمیق نمی‌شود.

نقد فیلم War Machine | شکارچیِ بی‌شکار

البته با تمام این تفاسیر، پاتریک هیوز به‌خوبی می‌داند که تماشاگر از این ژانر چه می‌خواهد. او سرعت فیلم را هیچ‌گاه کاهش نمی‌دهد. صحنه‌های اکشن در روشنایی روز فیلمبرداری شده‌اند، آن هم نه برای پنهان کردن ضعف جلوه‌های ویژه، بلکه برای نمایش تمام‌عیار هر انفجار و هر تیر. گرافیک ربات در برخی لحظات جالب است و در برخی دیگر کمی ساده به نظر می‌رسد، اما هرگز از کیفیت کار نمی‌کاهد. آنچه فیلم را از آثار مشابه متمایز می‌کند، توجه به جزئیات مهندسی است. «۸۱» به‌عنوان یک تخریب‌چی، با دشمنش مثل یک مسئله ریاضی برخورد می‌کند: نقطه ضعف را پیدا کن، کمین بگذار، ضربه را وارد کن. این رویکرد هوشمندانه، گاهی اکشن را از یک مشت‌زنی کور به یک بازی شطرنج مرگبار تبدیل می‌کند

بنابراین، در نیمه دوم فیلم، وقتی گروه ۸۱ سرانجام تصمیم می‌گیرند با ربات مقابله کنند، لحظاتی وجود دارد که نوید یک فیلم بهتر را می‌دهند. استفاده از تاکتیک‌های چریکی، کمین‌ها، و بهره‌گیری از ضعف‌های مکانیکی دشمن؛ این‌ها ایده‌های خوبی هستند که می‌توانستند در یک فیلمنامه بهتر شکوفا شوند. یک سکانس تعقیب و گریز با خودروی زرهی واقعاً هیجان‌انگیز است و موسیقی متن قوی هم به آن کمک می‌کند. اما این لحظات کم‌یاب هستند و به‌سرعت در میان دیالوگ‌های کلیشه‌ای و صحنه‌های پرکننده گم می‌شوند.

و سپس به پایان فیلم می‌رسیم. پایان اصلی (اگر فقط همان بود) قابل قبول بود. یک نتیجه‌گیری منطقی که داستان را می‌بست و شخصیت اصلی را به نقطه‌ای می‌رساند که از نظر احساسی رضایت‌بخش بود. اما فیلم تمام نمی‌شود. یک صحنه پایانی اضافی (پیش از تیتراژ) چسبانده شده که نه‌تنها لزومی ندارد، بلکه کل تجربه را خراب می‌کند. این صحنه با بی‌حوصلگی تمام، زمینه را برای دنباله‌ای احتمالی فراهم می‌کند و انگار می‌گوید: «مهم نیست چه دیدید، ماجرا تازه شروع شده است.» این نوع پایان‌ها، که این روزها در فیلم‌های پرفروش مد شده، نشانه عدم اعتماد به نفس فیلمسازان است. انگار می‌ترسند مخاطب فیلم را به‌عنوان یک اثر مستقل بپذیرد.

آلن ریچسون سزاوار نقش‌های بهتری است. او در این فیلم تلاش می‌کند از فیزیک بدنی‌اش برای خلق شخصیتی استفاده کند که همزمان آسیب‌پذیر و قدرتمند باشد. اما فیلمنامه به او اجازه نمی‌دهد. شخصیت ۸۱ آن‌قدر کم‌حرف و تک‌بعدی است که هر بازیگری جای او می‌توانست باشد. آن ریچسونی که در دقایق ابتدایی فیلم می‌بینیم (سربازی که با درد از دست دادن برادرش دست و پنجه نرم می‌کند) پتانسیل یک قهرمان پیچیده را داشت. اما به‌تدریج، فیلم او را به یک ماشین جنگی دیگر تبدیل می‌کند؛ دقیقاً همان چیزی که عنوان فیلم به آن اشاره دارد. تشبیهی که یکی از شخصیت‌ها حتماً به آن اشاره می‌کند، در صورتی که خودمان قبلاً به آن پی برده باشیم.

شاید بزرگ‌ترین گناه «ماشین جنگی» این باشد که کسل‌کننده است. نه آن‌قدر بد که بتوان از آن متنفر بود، و نه آن‌قدر خوب که بتوان دوستش داشت. در میانه‌های راه، جایی در منطقه خاکستری سینما، فیلمی است که می‌توانستید یک شب جمعه با دوستانتان ببینید و تا دوشنبه فراموشش کنید. در دوران اوج سینمای اکشن، فیلم‌هایی مثل این در ویدئو کلوب‌های کشور خودمان ایران قفسه‌های پایینی را پر می‌کردند و کسی به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما امروز، با بودجه‌ای چندین میلیون دلاری و پخش جهانی نتفلیکس، این فیلم‌ها به راحتی در دسترس میلیون‌ها نفر قرار می‌گیرند.

آیا «ماشین جنگی» ارزش دیدن دارد؟ اگر از طرفداران پروپاقرص آلن ریچسون هستید، احتمالاً بله. اگر فیلم‌های اکشن علمی-تخیلی را دوست دارید و حوصله‌تان سر رفته، شاید بتواند یک عصر جمعه را پر کند. اما اگر به دنبال فیلمی هستید که شما را به فکر فرو ببرد، یا حتی هیجان واقعی ایجاد کند، ناامید خواهید شد. این فیلم در بهترین حالت، یک محصول متوسط است. در بدترین حالت، یادآوری است از اینکه چرا فیلم‌های کلاسیک همچنان کلاسیک می‌مانند؛ چون کپی‌بردارها هرگز نمی‌توانند جادوی آن‌ها را تکرار کنند.

در پایان، شاید بهتر باشد به آن دیالوگ بامزه فیلم اشاره کنم که یکی از سربازها درباره منشأ ربات می‌گوید: «روس‌ها برای چنین تکنولوژی بودجه کافی ندارند و چینی‌ها هم فقط کپی می‌کنند.» طنز ماجرا اینجاست که «ماشین جنگی» خودش یک کپی است؛ کپی‌ای از آثاری که بسیار بهتر از آن بودند. و شاید این بزرگ‌ترین طنز فیلم باشد.

نقد فیلم War Machine | شکارچیِ بی‌شکار

اما در این روزهای کنونی نمی‌توان از این همه نوستالژی و قهرمان‌سازی گذشت و به حقیقت تلخی که در پشت این تصاویر نهفته است اشاره نکرد. «ماشین جنگی» با تمام توانایی‌اش در سرگرم‌سازی، در نهایت یک دروغ سینمایی بزرگ است. همان دروغی که هالیوود دهه‌هاست با عشق و علاقه آن را بازتولید می‌کند: اسطوره سرباز آمریکایی به‌عنوان نیروی خیر و ناجی جهان. فیلم با افتخار به ما مردان و ماشین‌هایی را نشان می‌دهد که برای «بقا» می‌جنگند، گویی مفهوم بقا برای ارتشی که هزاران کیلومتر دورتر از مرزهایش در خاک دیگران می‌تازد، معنایی جز اشغالگری و مرگ‌آفرینی ندارد. اینجا، در دنیای پاک‌شده پاتریک هیوز، خبری از موشک‌های فسفری سفید بر سر بیمارستان‌ها نیست. خبری از کابوس‌هایی نیست که سربازان بازگشته از عراق و افغانستان تا آخر عمر با خود حمل می‌کنند. خبری از آن نگاه‌های خالی کودکانی نیست که در بمباران‌ها خانواده‌شان را از دست داده‌اند.

و این در حالی است که بیرون از دنیای رؤیایی نتفلیکس، تصاویر واقعی «ماشین‌های جنگی» غربی را هر روز بر صفحه تلویزیون خودمان و در کوچه و شهرمان می‌بینیم. آخرین نمونه‌اش، سکوت و انفعال شرم‌آور در برابر جنایت‌های ارتش آمریکا و اسرائیل در ایران بود؛ جایی که بمب‌های ساخت آمریکا، با تأیید سیاسی آمریکا، بر سر کودکان و زنان مظلوم و بی دفاع کشورمان در مدرسه «شجره طیبه» میناب ایران فرود آمد و پیکرهای پاره‌پاره بی‌گناهان را بر زمین ریخت. این‌ها قربانیان واقعی «ماشین جنگی» غرب هستند، نه آن دشمنان فرازمینیِ ساختگی در فیلم‌های اکشن. ارتش شکست‌خورده آمریکا در ویتنام، عراق، افغانستان و اکنون ایران، با ده‌ها هزار کشته غیرنظامی و ویرانی‌های به‌جا مانده، اینک در سینما خود را در قامت قربانیانی مصور می‌کند که در برابر یک ربات فضایی از جان خود دفاع می‌کنند. این وارونگی‌نقشِ شرم‌آور، این تحریف تاریخ و این تلاش برای تطهیر چهره کثیف امپریالیسم، شاید زشت‌ترین و واقعی‌ترین نقدی باشد که می‌توان بر این فیلم و امثال آن وارد کرد.

اشتراک گذاری:

بدون دیدگاه

کامنت دنیا جهانبخت برای مهدی رسولی - وب‌گردی
کامنت دنیا جهانبخت برای مهدی رسولی