منو

نقد و بررسی فیلم جیغ ۷

فیلم با همان فرمول آشنا آغاز می‌شود. تلفن زنگ می‌خورد. صدایی خش‌دار و تهدیدآمیز از آن سوی خط می‌پرسد: «فیلم ترسناک مورد علاقه‌ات چیست؟» اما در سال ۲۰۲۶، این سوال دیگر طنین سال ۹۶ میلادی را ندارد. امروز جواب این سوال احتمالا «یک مستند واقعی جنایی در نتفلیکس» یا «ویدیویی از یک هوش مصنوعی که چهره‌ی شما را جعل کرده» است. فیلمسازان «جیغ ۷» این را می‌دانند و سعی می‌کنند با تکیه بر «نوستالژیِ میراثی»، پلی میان گذشته و حال بزنند.

نقد و بررسی جیغ ۷ - فیلم و سریال
مبینا اقدسی
مبینا اقدسی
نویسنده

سینما، در عالی‌ترین شکل خود، ماشینی است که همدلی تولید می‌کند. اما در شکلِ تجاری و تکرار‌شونده‌اش، گاهی به ماشینی تبدیل می‌شود که فقط خاطره تولید می‌کند. تماشای «جیغ ۷» در سال ۲۰۲۶، مانند بازگشت به خانه‌ی دوران کودکی است؛ جایی که متوجه می‌شوید رنگ دیوارها عوض شده، اما هنوز آن پله‌ی سوم صدا می‌دهد و هنوز بوی خاص انبار همان است. ما به تماشای این فیلم می‌نشینیم نه برای اینکه غافلگیر شویم، بلکه برای اینکه تأیید کنیم «قوانین» هنوز پابرجا هستند. اما وقتی قانونی بیش از حد تکرار شود، دیگر قانون نیست؛ یک عادت است. و عادت، دشمنِ خلاقیت است

. همچنین یک ضرب‌المثل قدیمی در سینما هست که می‌گوید: «اگر می‌خواهی رازی را تا ابد نگه داری، آن را در یک دنباله‌ی سینمایی دفن کن.» اما در مورد فرانچایز «جیغ» یا همان Scream، به نظر می‌رسد هیچ رازی، هیچ جسدی و هیچ قاتلی قصد ندارد در گور بماند. حالا در سال ۲۰۲۶، ما با «Scream 7» روبرو هستیم؛ فیلمی که شبیه به یک تجدید دیدار خانوادگی در مراسم تدفین است که در آن همه می‌دانند چه کسی قرار است کشته شود، اما باز هم برای دیدنِ نمایش حاضر می‌شوند.

من همیشه به یاد دارم که چندین سال پیش، وقتی اولین قسمت «جیغ» را دیدم، چقدر از هوشمندی وس کریون و کوین ویلیامسون به وجد آمدم. آن‌ها ژانر اسلشر را که در حال احتضار بود، کالبدشکافی کردند و از دل آن چیزی ساختند که هم ترسناک بود و هم آگاه به خودش. اما تماشای «جیغ ۷» در سینمای امروز، مثل گوش دادن به جوکی است که اگرچه هنوز ساختار درستی دارد، اما بارها و بارها شنیده‌ایم و حالا فقط به خاطر احترامی که برای گوینده قائل هستیم، لبخند می‌زنیم. بازهم می‌گویم در سال ۱۹۹۶، «جیغ» یک زلزله بود.

وس کریون و کوین ویلیامسون نه تنها ژانر اسلشر را نجات دادند، بلکه آن را کالبدشکافی کردند. آن‌ها به ما گفتند: «ما می‌دانیم که شما می‌دانید این فقط یک فیلم است.» این سطح از «خودآگاهی» انقلابی بود. اما حالا در قسمت هفتم، این خودآگاهی به یک بارِ سنگین تبدیل شده است. فیلم جدید سعی می‌کند درباره‌ی «دنباله‌های میراثی» و سوءاستفاده‌ی هالیوود از نوستالژی نطق کند، اما خودش در حال انجام همان کاری است که نقدش می‌کند. این مثل آن است که کسی در حال خوردن یک همبرگر بزرگ، درباره‌ی مضرات فست‌فود سخنرانی کند.

فیلم با همان فرمول آشنا آغاز می‌شود. تلفن زنگ می‌خورد. صدایی خش‌دار و تهدیدآمیز از آن سوی خط می‌پرسد: «فیلم ترسناک مورد علاقه‌ات چیست؟» اما در سال ۲۰۲۶، این سوال دیگر طنین سال ۹۶ میلادی را ندارد. امروز جواب این سوال احتمالا «یک مستند واقعی جنایی در نتفلیکس» یا «ویدیویی از یک هوش مصنوعی که چهره‌ی شما را جعل کرده» است. فیلمسازان «جیغ ۷» این را می‌دانند و سعی می‌کنند با تکیه بر «نوستالژیِ میراثی»، پلی میان گذشته و حال بزنند.

بزرگ‌ترین دارایی فیلم، بازگشت نِو کمبل در نقش سیدنی پرسکوت است. سیدنی دیگر آن دختر نوجوان وحشت‌زده‌ی وودزبورو نیست. او حالا زنی است که وزنِ تمام جنازه‌های شش قسمت قبلی را روی شانه‌هایش حمل می‌کند. تماشای کمبل روی پرده، حسی از وقار و استواری به فیلم می‌دهد که در قسمت قبلی (که او غایب بود) به شدت جایش خالی بود. او به ما یادآوری می‌کند که چرا این فرانچایز بیش از سه دهه دوام آورده است؛ نه به خاطر ماسک گوست‌فیس، بلکه به خاطر انسانیتی که او به این نقش تزریق کرده است. اما مشکل اینجاست که فیلم، سیدنی را در موقعیتی قرار می‌دهد که بیش از حد «ایمن» به نظر می‌رسد. وقتی یک قهرمان به مرتبه‌ی «مقدس» می‌رسد، ترسِ از دست دادن او از بین می‌رود و با رفتنِ ترس، تعلیق هم چمدانش را می‌بندد و می‌رود.

کارگردانی این قسمت بر عهده‌ی کوین ویلیامسون است. او که معمار اصلی این دنیای سینمایی است، پشت دوربین نشسته تا به قول خودش «اصالت» را به خانه برگرداند. از نظر فنی، ویلیامسون کارش را بلد است. او از فضاهای خالی، سایه‌های روی دیوار و باز و بسته شدن درها برای خلق اضطراب استفاده می‌کند.

فیلمبرداری فیلم درخشان است؛ استفاده از لنزهای عریض که به ما اجازه می‌دهد گوشه‌وکنار قاب را برای پیدا کردن قاتل جستجو کنیم، عالی است. اما کارگردانی ویلیامسون برخلاف فیلمنامه‌هایش، فاقد آن شیطنت و جسارت لازم است. او ترجیح داده یک «بازسازیِ محترمانه» انجام دهد تا یک «ساختارشکنیِ انقلابی». بازهم باید تکرار کرد که دوربین او برخلاف کارگردانان قسمت‌های ۵ و ۶ (رادیو سایلنس) که به دنبال هیجان‌های بصری سریع و تدوین‌های عصبی بودند، آرام‌تر و کلاسیک‌تر است. او از لنزهای عریض استفاده می‌کند تا انزوای شخصیت‌ها را در قاب‌های بزرگ نشان دهد. خانه‌های وودزبورو در لنز او، شبیه به مقبره‌هایی مدرن هستند.‌

به طور کلی در بخش خلق هیجان، نقطه قوت فیلم، استفاده هوشمندانه از تکنولوژی روز است. صحنه‌ای که قاتل با استفاده از هوش مصنوعی، صدای یکی از نزدیکان قربانی را تقلید می‌کند، واقعاً دلهره‌آور است. این تنها بخشی است که «جیغ ۷» سعی می‌کند حرفی تازه در مورد وحشتِ قرن بیست و یکم بزند؛ اینکه دیگر نمی‌توان به آنچه می‌بینیم و می‌شنویم اعتماد کنیم.

از نظر فنی، فیلم یک شاخص قابل بررسی در ژانر خودش است. نورپردازی پرکنتراست و استفاده از رنگ‌های سرد، حسی از «سرمای ابدی» را القا می‌کند. اما مشکلی در میزانسن‌های ویلیامسون وجود دارد: آن‌ها بیش از حد «تمیز» هستند. خشونت در «جیغ ۷» با کیفیت ویژه و بسیار صیقلی نمایش داده می‌شود، اما فاقد آن کثیفی و زبریِ فیلم‌های وس کریون است که باعث می‌شد احساس کنیم خون واقعاً روی لباس‌های ما پاشیده است. ویلیامسون یک «تکنیسین» عالی است، اما کریون یک «شاعرِ وحشت» بود.

داستان فیلم حول محور انتقال «تروما» می‌چرخد. گوست‌فیس جدید این بار نه تنها سیدنی، بلکه فرزندان او را هدف قرار داده است. این ایده که «گذشته‌ی ما، آینده‌ی فرزندانمان را مسموم می‌کند»، ایده تماتیکِ جذابی است. اما فیلمنامه در اجرا، به جای عمیق شدن در این مفهوم، به سمت کلیشه‌های گونه اسلشر سقوط می‌کند. ما دوباره شاهد مجموعه‌ای از قتل‌های زنجیره‌ای در محیط‌های بسته هستیم. قتل‌هایی که اگرچه با مهارت طراحی شده‌اند، اما فاقد آن خلاقیتِ مهندسی‌شده‌ای هستند که مثلاً در قسمت چهارم دیده بودیم. خون در این فیلم زیاد است، اما درد و رنج کم است.

یکی از جنبه‌هایی که «جیغ» همیشه در آن پیشرو بود، نقدِ قواعد سینما بود. در «جیغ ۷»، فیلم سعی می‌کند به سراغ مفهوم «دنباله‌های میراثی» و سوءاستفاده‌ی هالیوود از نوستالژی برود. اما پارادوکس اینجاست که خودِ فیلم، بزرگ‌ترین مثال برای همین سوءاستفاده است. فیلم به ما می‌گوید که هالیوود دیگر ایده‌ی جدیدی ندارد و فقط مرده‌ها را زنده می‌کند، در حالی که خودش در حال زنده کردنِ مرده‌هاست. این شوخی‌های «متا» دیگر هوشمندانه به نظر نمی‌رسند، بلکه بیشتر شبیه به اعترافاتِ یک متهم تحت فشار هستند.

شخصیت‌های جدیدی که به داستان اضافه شده‌اند، متأسفانه زیر سایه‌ی سنگین سیدنی پرسکوت گم می‌شوند. آن‌ها بیشتر شبیه به «گوشتِ قربانی» برای پیشبرد داستان هستند تا انسان‌هایی که برایمان مهم باشند. ما به پای این فیلم می‌آییم تا سیدنی را ببینیم، و هر زمان که دوربین از او فاصله می‌گیرد، فیلم افت می‌کند. این یک ضعف بزرگ برای فرانچایزی است که مدعی است همیشه در حال تکامل است.

در مورد هویت قاتل و انگیزه‌ی او (بدون اینکه داستان را لو بدهم)، باید بگویم که با یکی از ناامیدکننده‌ترین پایان‌بندی‌ها روبرو هستیم. انگیزه‌ی قاتل در دنیای «جیغ» همواره بازتابی از جنونِ عصر خودش بود؛ از شهرت‌طلبی گرفته تا انتقام‌های خانوادگی. اما انگیزه در قسمت هفتم، به قدری ضعیف و بی‌منطق است که آدم از خودش می‌پرسد: «واقعاً برای همین این همه آدم را کشتی؟» اینجاست که فیلم به دام «منطقِ ابلهانه» می‌افتد؛ یعنی داستانی که فقط در صورتی پیش می‌رود که همه‌ی شخصیت‌ها ابلهانه رفتار کنند.

اما تراژدی اصلی «جیغ ۷» در جایی رقم می‌خورد که فیلم سعی می‌کند میان «منطقِ دنیای واقعی» و «منطقِ سینمای اسلشر» بندبازی کند، ولی در نهایت با سر به زمین می‌خورد. در این قسمت، قاتل یا همان «گوست‌فیس»، دیگر یک انسانِ دارای انگیزه نیست؛ او بیشتر به یک ایده‌ی انتزاعی شبیه است که گویی از دلِ کدهای الگوریتمی بیرون آمده تا صرفاً فهرستِ قتل‌ها را تیک بزند.

ویلیامسون در مقام کارگردان، چنان درگیرِ چیدمانِ دقیق قطعات پازل و ارجاعاتِ بی‌پایان به قسمت‌های کلاسیک شده که فراموش کرده است «ترس»، پیش از آنکه محصولِ یک کادربندی درست باشد، محصولِ بی‌دفاع بودن است. در «جیغ ۷»، شخصیت‌ها به‌قدری مسلح به دانشِ سینمایی هستند که گویی همگی پیش از شروع فیلم، یک دوره‌ی کاملِ نقد فیلم گذرانده‌اند! این سطح از دانایی، اگرچه در ابتدا سرگرم‌کننده است، اما در پرده‌ی سوم فیلم، به پاشنه‌ی آشیل اثر تبدیل می‌شود. وقتی قربانی بیش از قاتل به قوانین بازی مسلط است، بازی دیگر خطرناک نیست؛ فقط یک مراسمِ آیینیِ طولانی است که ما صبر می‌کنیم تا به پایان برسد.

در نهایت، باید پرسید که آیا «جیغ ۷» توانسته است به آن رازی که در دنباله‌های سینمایی دفن شده، دست پیدا کند؟ پاسخ، هم آری است و هم خیر. فیلم در لایه‌های تکنیکی، یک دستاوردِ قابل احترام است؛ موسیقیِ متنِ دلهره‌آور که با ضرب‌آهنگِ قلب مخاطب بازی می‌کند و تدوینِ شلاقی در صحنه‌های تعقیب و گریز، نشان از تسلطِ ویلیامسون بر ابزار کارش دارد. اما در لایه‌ی زیرین، جایی که باید قلبِ تپنده‌ی یک اثر هنری باشد، ما با یک خلأ روبرو هستیم.

این فیلم مانند یک «دیپ‌فیک» بسیار باکیفیت از سینمای وس کریون است؛ همه‌چیز درست به نظر می‌رسد، اما آن روحِ عصیانگر و آن نگاهِ ویران‌شهری که در دهه‌ی نود ما را به لرزه می‌انداخت، در سال ۲۰۲۶ جای خود را به یک «محافظه‌کاریِ شیک» داده است. «جیغ ۷» فیلمی است که با یک دست نوستالژی را نوازش می‌کند و با دستِ دیگر، منطقِ روایی را به مسلخ می‌برد تا فقط بتواند چند دقیقه‌ی بیشتر، نقابِ گوست‌فیس را روی پرده نگه دارد.

«جیغ ۷» در ترازوی نقد، محصولی است که میان «تکنیکِ خیره‌کننده» و «تهی‌بودگیِ روایی» معلق مانده است. کوین ویلیامسون اگرچه در مقام یک تکنسین، قاب‌هایی منزه و کلاسیک برایمان چیده، اما در مقام یک خالق، فراموش کرده است که وحشتِ واقعی نه در لبه‌ی تیزِ چاقو، که در ناشناخته‌ بودنِ ضربه نهفته است. وقتی همه‌چیز، از انگیزه‌ی قاتل گرفته تا جیغ‌های قربانی، بوی «محاسبات استودیویی» می‌دهد، سینما از یک تجربه‌ی زنده به یک موزه‌ی مومی تبدیل می‌شود؛ زیبا، دقیق، اما بی‌نفس. ما در سال ۲۰۲۶، بیش از هر زمان دیگری به «اصالت» نیاز داریم، اما هالیوود همچنان ترجیح می‌دهد به جای کاشتن بذری جدید، درختانِ کهنسال را با آمپولِ نوستالژی سرپا نگه دارد.

با تمام این‌ها، «جیغ ۷» در گیشه موفق بود. اما چرا؟ چون ما به عنوان مخاطب، عاشقِ چیزهای آشنا هستیم. ما دوست داریم آن نقاب سفید را ببینیم، دوست داریم صدای راجر جکسون را بشنویم که پشت تلفن تهدید می‌کند، و دوست داریم ببینیم که سیدنی پرسکوت یک بار دیگر از مرگ می‌گریزد. در همین جهت این فیلم مثل یک «غذای راحت» است؛ ارزش غذایی چندانی ندارد، اما در یک شب سرد، حس خوبی به آدم می‌دهد. اما به عنوان یک منتقد، باید بپرسم: تا کی؟ تا کی می‌توانیم یک فرمول واحد را تکرار کنیم و انتظار داشته باشیم که تماشاگر همچنان غافلگیر شود؟ «جیغ ۷» ثابت می‌کند که این فرانچایز به بن‌بستِ خلاقیت رسیده است. فیلم به جای اینکه راهی به بیرون پیدا کند، شروع به تزئین کردنِ بن‌بست کرده است. زیباست، خوش‌ساخت است، اما به هیچ کجا نمی‌رود. در واقع «جیغ ۷» به جای اینکه یک فیلم ترسناک باشد، به یک «فیلم اکشن-نوستالژیک» تبدیل شده است. تماشاگران برای دیدن خلاقیت نمی‌روند؛ آن‌ها می‌روند تا در یک آیینِ جمعی شرکت کنند. این پیروزیِ برند بر هنر است. استودیوها یاد گرفته‌اند که چگونه از وفاداری ما سوءاستفاده کنند و «جیغ ۷» نمونه‌ی کامل این مهندسیِ وفاداری است.

«جیغ ۷» فیلم بدی نیست، اما فیلمِ غیرضروری‌ای است. این فیلم مثل یک پیانیستِ بسیار ماهر است که یک قطعه‌ی تکراری را برای هزارمین بار بدون هیچ غلطی می‌نوازد؛ تکنیک عالی است، اما روح در آن دمیده نشده.‌ نِو کمبل هنوز هم جادویی است. کوین ویلیامسون هنوز هم بلد است قاب ببندد. اما داستانِ وودزبورو دیگر رمقی ندارد. این فرانچایز شبیه به قاتلی شده است که در پایان فیلم، هر چقدر هم که به او شلیک می‌کنی، دوباره بلند می‌شود. اما گاهی اوقات، مهربانانه‌ترین کار این است که بگذاریم مرده‌ها در گور بمانند.

اگر شما از طرفداران سرسخت این مجموعه هستید، از دیدن دوباره‌ی سیدنی و شنیدن موسیقیِ خاطره‌انگیز فیلم لذت خواهید برد. اما اگر به دنبال فیلمی هستید که مثل قسمت اول، قوانین بازی را تغییر دهد، ناامید خواهید شد. «جیغ ۷» فیلمی است که با یک فریاد شروع می‌شود، اما با یک خمیازه به پایان می‌رسد. شاید وقت آن رسیده که گوست‌فیس گوشی را قطع کند، سیدنی به زندگی‌اش برسد و ما هم به دنبال داستان‌های جدیدی بگردیم که به جای ترساندن ما با خاطراتِ سی سال پیش، با حقایقِ امروز ما را به لرزه درآورند. سینما به جلو حرکت می‌کند، حتی اگر فرانچایزهای بزرگ بخواهند در گذشته درجا بزنند.

اشتراک گذاری:

بدون دیدگاه

درخواست متفاوت ژیلا صادقی از مردم برای شب یلدا؛ از سفره هایتان استوری نگذارید - وب‌گردی
درخواست متفاوت ژیلا صادقی از مردم برای شب یلدا؛ از سفره هایتان استوری نگذارید