نگاهی به بهترین فیلمهای ۲۰۲۳؛ از بلاکباسترهای جریان اصلی تا شاهکارهای هنری و انیمیشنهای تحسینشده سال.
سال ۲۰۲۳ سال بسیار پرباری برای سینما بود. هم شاهد آثار شاخصی در دنیای انیمیشن بودیم همچون انیمیشن مرد عنکبوتی در میان دنیای عنکبوتی و انیمه پسر و مرغ ماهیخوار میازاکی، هم شاهد آثار محبوب جریان اصلی بودیم همچون اوپنهایمر، قاتلان ماه گل و جاماندگان و هم شاهد نمونههای شاخصی در سینمای هنری بودیم همچون درباره علفهای خشک از جیلان و برگهای افتاده از کوریسماکی.
به همین دلیل در این لیست نیز سعی کردیم فهرستی متنوع و نسبتا جامع از همه آثار شاخص در این سه دسته ارائه کنیم. این نکته را هم باید اعلام کنیم که تا زمان آماده شدن این لیست، کیفیت خوبی از انیمه میازاکی به دستمان نرسید و به همین دلیل این انیمه در لیست بهترین های ۲۰۲۳ قرار ندارد. شما نیز فیلم های محبوبتان را برای ما کامنت کنید تا لیست را به کمک شما جامعتر کنیم.
فیلمهای این فهرست به همراه رتبهبندیشان بر اساس نظر تحریریه زومجی انتخاب شدهاند.

فیلم Guardians of the Galaxy Vol. 3
در فیلم Guardians of the Galaxy Vol. 3،
گروه نگهبانان کهکشان سرانجام به پایان ماجراجویی تقریبا یک دههای خود در دنیای سینمایی مارول رسیدهاند. این گروه محبوب که شاید در ابتدا کسی تصورش را نمیکرد به محبوبیت امروز دست پیدا کنند، آخرین مأموریت خود را در فیلم Guardians of the Galaxy Vol. 3 تجربه میکنند که در آن باید یک مأموریت مرگ و زندگی را انجام دهد. اگرچه دنیای سینمایی مارول روزهای خیلی خوبی را سپری نمیکند، اما فیلم نگهبانان کهکشان بخش ۳ باعث شد تا بسیاری دوباره به آینده MCU امیدوار شوند.
البته این فیلم اول قرار بود در سال ۲۰۲۰ اکران شود، اما ماجرای جنجالی جیمز گان باعث شد تا چند سال برای این فیلم صبر کنیم و البته گان هماکنون در حال کار در دنیای دی سی و ساخت فیلم جدید سوپرمن است. جیمز گان بارها از این فیلم بهعنوان پایانی بر کار این گروه یاد کرد، اما پایانبندی فیلم به شکلی است که باعث شد بسیاری تصور کنند گان درهای زیادی را برای ادامه دادن داستان این گروه باز گذاشته است. بااینحال فیلم Guardians of the Galaxy 3 یکی از بهترین فیلمهای ابرقهرمانی چند سال اخیر هالیوود نیز محسوب میشود که در طول سالهای اخیر شاهد آثار با کیفیت کمتری نسبت به گذشته در این ژانر هستیم.

فیلم Ferrari
فیلم Ferrari داستان زندگی انزو فراری در سال ۱۹۵۷ را دنبال میکند که با مشکلات خانوادگی برخورد میکند و در عین حال برای مسابقه میلی میگلیا ۱۹۵۷ آماده میشود.
دوازدهمین فیلمِ مایکل مانِ ۸۰ ساله حکمِ پروژهی رویاهای او را داشت؛ نهتنها او از اواخر دههی ۹۰ تلاش میکرد تا فیلمی براساس زندگی شخصی و حرفهای اِنزو فِراری بسازد (اما مُدام در تأمینِ بودجهاش ناکام بود)، بلکه او از اولین برخوردِ نزدیکاش با یک خودروی فِراری در دههی ۶۰ در خیابانهای لندن، بهعنوان رویدادی تأثیرگذار در زندگیاش یاد میکند، و حتی اولینِ دستمزدِ قابلتوجهی که برای ساختنِ فیلم «سارق» (۱۹۸۱) گرفته بود نیز خرجِ خریدنِ یک فِراری کرده بود.
علاوهبر اینها، خودِ شخصیت واقعی فِراری هم تمام خصوصیاتِ پروتاگونیستِ ایدهآلِ سینمای مان را شامل میشود: تقریباً همهی فیلمهای او، به مردانِ نابغهای میپردازند که در رشتهی خودشان مُتخصصی بیهمتا هستند و خود را بهطرز وسواسگونهای وقفِ مهارتشان کردهاند؛ مردانی با پوستهای سخت و نفوذناپذیر اما روحیِ مُچالهشده و زخمی: از گاوصندوقبازکنها («سارق»)، دزدها («مخصمه») و جرمشناسها («شکارچی انسان») گرفته تا ژورنالیستها («نفوذی») و هکرها («بلکهت»). فِراری هم که با شوروشوقی مرگبار به تولید خودرو و رهبری کردنِ مخلوقاتِ فلزیاش در پیستِ مسابقه عشق میورزد، از این قاعده مستثنا نیست.
بنابراین، گرچه «فِراری» روی کاغذ همچون یک فیلم زندگینامهای اُسکارپسندِ متداولِ دیگر دربارهی یک شخصیتِ تاریخی برجسته به نظر میرسید، اما در حقیقت، با فیلمی بسیار شخصی مواجهیم که خلافِ جهتِ قراردادهای رایجِ آثار همتیروطایفهاش رانندگی میکند: «فراری» نه یک فیلم ورزشیِ آشنایِ الهامبخش دربارهی هیجانِ غلبه کردنِ یک مدعیِ توسریخور بر رقبای قویاش است («فورد علیه فراری») و نه داستانِ پیروزمندانهای دربارهی تحققِ رویاها («گرن توریسمو»): درعوض، اینجا با مطالعهی شخصیتیِ مردی سرشار از تناقص مواجهیم که به قولِ خودش، مسابقه نمیدهد که بتواند خودرو بفروشد، بلکه خودرو میفروشد تا بتواند مسابقه بدهد؛ فیلمی که رانندهی جوانِ آیندهدارش در صحنهی کابوسواری که به سینمای وحشت پهلو میزند، خودش و تماشاگرانِ کنارِ جاده را به تکه گوشتهای متلاشیشده تبدیل میکند؛ پروتاگونیستِ کاپیتالیستاش برای قسر در رفتن از عواقبِ یکی دیگر از فاجعههایی که باعثاش شده، به پول متوسل میشود؛ و لحظاتِ پایانیِ فیلم هم که در قبرستان جریان دارد، فراری و وارثِ کوچکاش را درحال قدم برداشتن به سمتِ آرامگاه خانوادگیشان، در جادهای به تصویر میکشد که یادآور مقصدِ مشترکِ گریزناپذیری که همهی جادهها به آن ختم میشوند، است: مرگ.

فیلم John Wick: Chapter 4
جان ویک در فیلم John Wick: Chapter 4 راهی را برای شکست دادن «های تیبل» پیدا میکند؛ اما پیش از اینکه بتواند آزادی خود را بهدستآورد، باید با یک دشمن جدید روبهرو شود و با آن مقابله کند؛ دشمن جدیدی که متحدان و نیروهای بسیار قدرتمندی در سراسر جهان دارد که میتواند دوستانی قدیمی را به دشمنانی جدید تبدیل کند.
وقتی قسمت اول «جان ویک» در سال ۲۰۱۴ اکران شد، هدفاش این بود تا در هالیوودِ اشباعشده با اکشنهای سیجیآیزده، پلاستیکی و بیوزنِ ابرقهرمانی، خاطرهی دورانِ باشکوهِ تمامشدهای از این ژانر را زنده کند؛ دورانی در طول دههی ۸۰ و ۹۰ که مردانِ بزنبهادری مثل آرنولد شوارتزنگرها، سیلوستر استالونهها، بروس ویلیسها و جکی چانها، سلاطینِ سینمای اکشن بودند. اما پس از اینکه قسمت اول موفق از آب درآمد، هدفِ چاد استاهلسکی، مغزمتفکرِ مجموعه، با دنبالههایش بهطرز فزایندهای جاهطلبانهتر شد: چگونه میتوان مرزهای سینمای اکشن را جابهجا کرد و جایی ابدی در تالارِ مشاهیرِ این ژانر بهدست آورد؟
فیلم چهارم که آقای ویک را با اسطورههایی مثل دانی یِن، اسکات ادکینز و هیروکی سانادا همراه میکند، به قلهی جنونآمیزِ تازهای نهتنها در این مجموعه، که در تاریخ سینمای اکشن تبدیل میشود. همیشه کلیدواژهای که فیلمهای «جان ویک» را تعریف میکرده، «درد» بوده است؛ این فیلمها با بدنهای قهرماناش و دشمنانِ او همچون بومهای سفیدِ نقاشی رفتار کرده است، و از قلموهای مختلفی (از لوازم تحریر گرفته تا نانچیکو) استفاده کرده است تا آنها را با کبودیها، کوفتگیها، شکستگیها، بُریدگیها و حفرهها رنگآمیزی کند.
استاهلسکی در «جان ویک ۴»، پرریختوپاشترین و افسارگسیختهترین نقاشیِ خشونت را روی بدنِ کاراکترهایش رسم میکند: چه وقتی که بابایاگا در سکانسِ فکاندازی که وامدارِ بازی ویدیویی «هاتلاین میامی» است، مُجهز به نفسِ آتشینِ اژدها، دشمنانش را به تکهای از گوشتِ کبابشده تبدیل میکند، و چه وقتی که خودش در اسلپاستیکترین لحظهی تاریخِ مجموعه، از راهپلهای بیانتها به پایین قِل میخورد.
در همین حین، اینکه «جان ویک ۴» به یک اکشنِ بیمغز تنزل پیدا نمیکند، شگفتانگیز است؛ دستاورد کمنظیر استاهلسکی این است که او موفق میشود تا این کشتوکشتارِ پُرهیاهو را به تمثیلِ لطیف و پراحساسی دربارهی تلاش یک مردِ عزادار برای غلبه بر غم و اندوهِ ناشی از فقدانِ یک عزیز تبدیل کند، و سفرِ بیرقیبترین آدمکشِ دنیا را به نقطهای میرساند که او باید چگونه مُردن را یاد بگیرد.

فیلم Showing Up
فیلم Showing Up داستان مجسمهسازی را دنبال میکند که برای افتتاح یک نمایش جدید آماده میشود و باید زندگی خلاقانهاش را با درامهای روزانه خانواده، دوستان، هنر و صنایع دستی متعادل کند.
کِلی رایکارد از زمانِ «رودخانهی علف» (۱۹۹۴) تاکنون، کارنامهی ۳۰ سالهای از خود به جا گذاشته است که نهتنها کیفیتِ یکدستِ کمرقیبی دارد، بلکه او را بهعنوانِ یکی از منحصربهفردترین فیلمسازانِ سینمای مستقلِ آمریکا نیز ثابت کرده است. سینمای آهسته و مینیمالیستیِ رایکارد معمولاً به مناطقِ کوچکِ برونشهری میپردازد، سوژههایش را در حاشیههای جامعه پیدا میکند و روی ترسیمِ جزئیات و ریتمِ زندگیِ روزمره متمرکز است. این موضوع همچنان دربارهی «حاضرشدن»، که به تلاشِ یک مجسمهساز برای برقراری تعادل میانِ فعالیتِ هنری و حواسپرتیها و مشغلههای کلافهکنندهی زندگیِ شخصیاش میپردازد، نیز صادق است.
او که لیزی نام دارد، قهرمانِ تیپیکالِ رایکارد است: زنی با اخمهای دائمی، حالتی قوزدار و جورابهای ساقبلندی که زیرِ صندلهایش میپوشد. لیزی یک هنرمندِ بزرگ و شناختهشده نیست؛ او برای اینکه خرجِ زندگیاش را دربیاورد و کار کردن روی هنرش را امکانپذیر کند، باید به انجامِ یک کارِ نارضایتبخشِ اداری در همان دانشگاهی که سالها قبل ازش فارغالتحصیل شده بود، تن بدهد (مثلاً، یکی از وظایفِ او که به کلافگیاش میافزاید، درست کردنِ آگهی تبلیغاتی برای هنرمندانِ دیگری که از دانشگاه دیدن میکنند، است).
بنابراین، از یک سو، لیزی شور و نیازِ قدرتمندی به خلق کردن احساس میکند و از سوی دیگر، سروکلهزدن با موانع و حواسپرتیهای روزمره (از غذا دادن به گربهاش و تیمار کردنِ یک کبوترِ صدمهدیده گرفته تا خراببودنِ آبگرمکناش و رسیدگی به برادرش که با مشکلاتِ روانی دستوپنجه نرم میکند) سببِ میشود تا نتواند کل وقتاش را در کارگاهاش سپری کند. نتیجه، شخصیتی است که رایکارد بهوسیلهی او تمهای مختلفی را کندوکاو میکند؛ از ناسازگاربودنِ هنر و نظام سرمایهداری (همهی هنرمندها آزادی لازم برای وقف کردنِ زندگیشان به هنرشان را ندارند) تا نقشِ حیاتبخشی که هنر در زندگیِ انسان ایفا میکند (لیزی برای زنده ماندن به مجسمههایش نیاز ندارد؛ اما کار روی آنها خاصیتِ تسکینبخشی برای او دارد که روحاش را تغذیه میکند).

فیلم Mission: Impossible – Dead Reckoning Part One
در فیلم Mission: Impossible – Dead Reckoning Part One ایتن هانت از طرف آیاماف مأموریت پیدا میکند تا نگذارد یک فناوری مرموز به نام «انتیتی» که یک هوش مصنوعی قدرتمند است بهدست افراد نادرست بیفتد. او در این راه با دشمنانی مواجه میشود که انتظار آن را نداشتهاست.
سال گذشته، یکی از برداشتهای فرامتنیِ رایج و صحیح از «تاپ گان: ماوریک»، این بود که این فیلم تمثیلی است از هویتِ تام کروز بهعنوان آخرینِ بازماندهی گونهی تقریباً منقرضشدهای از فیلمسازان که به ساختِ اکشنهای اُلداسکول با بدلکاریهای واقعی مُتعهد هستند: کاپیتان ماوریک در زمانیکه پهبادهای بدونِ سرنشین دارند جایگزینِ جنگندههای سرنشیندار میشوند، باید منسوخشدگیِ خودش و همنوعانش را متوقف میکرد.
حالا در زمانیکه خطرِ جایگزین شدنِ هنرمندان واقعی توسط الگوریتمهای هوش مصنوعی به یکی از جنجالبرانگیزترین موضوعاتِ سال ۲۰۲۳ تبدیل شده بود، در «مأموریت غیرممکن ۷» نیز با نسخهی بهروزِ دیگری از تمِ انسان علیه ماشین مواجهیم: اینبار ایتن هانت نه با تروریستها یا شبکههای جاسوسیِ بینالمللی، بلکه با یک هوش مصنوعی طغیانگر به نام «اِنتیتی» مبارزه میکند؛ سلاحی که هر دولت یا سازمانی که کنترلاش را بهدست بیاورد، صاحبِ توقفناپذیرترین و در عینِ حال مُطیعترین مامورِ مخفیِ دنیا خواهد شد. ماهیتِ ماوراطبیعهگونهی این آنتاگونیست، حالوهوای آخرالزمانیتر و دلهرهآورتری به فیلم جدید بخشیده است: پارانویای غلیظی که در سرتاسر فیلم احساس میشود، تداعیگرِ «موجودِ» جان کارپنتر است؛ در هر دو فیلم، با هیولای بیچهره، تعریفناپذیر و فریبندهای طرفیم که میتواند خودش را به شکلِ هرکسی یا هرچیزی دربیاورد.
علاوهبراین، اِنتیتی که در حکمِ همتای اهریمنیِ ایتن هانت است، فرصتی را برای فیلم فراهم میکند تا مهمترین ارزشهای معرفِ قهرماناش را موشکافی کند: سرکشی، اخلاقمداری و غیرقابلپیشبینیبودنِ ایتن که از نگاهِ دولتها عیب و ایراد حساب میشوند، دقیقاً همان عناصری هستند که او را از یک هوش مصنوعی مُتمایز میکنند: ایتن بهطرز کورکورانهای به دولتاش مُتعهد نیست و هیچ دستوری را بدونِ زیرسوال بُردنِ انگیزههای صادرکنندهاش اجرا نمیکند. این داستان به بستری تبدیل میشود تا کریستوفر مککوئری، با خلقِ برخی از پرتنشترین، مُفرحترین و مهمتر از همه، دراماتیکترین سکانسهای اکشنِ سال، یکبار دیگر ثابت کند که چرا یکی از بهترین اکشنسازانِ زندهی دنیاست.

فیلم Napoleon
فیلم Napoleon داستان
ناپلئون یکی از موردانتظارترین فیلمهای سال گذشتهی میلادی بود. فیلمی بهکارگردانی ریدلی اسکات و با فیلمنامهای از دیوید اسکارپا؛ در ناپلئون، همکاری این دو به دستاوردی جالبتوجه رسیده است. فیلمی که دربارهی یکی از معروفترین شخصیتهای تاریخِ پرجنگِ بشر ساخته شده است بیشتر فیلمی است عاشقانه. قصهی عشقِ ناپلئون به ژوزفین، فرانسه و به ارتش.
فیلم در استراتژیِ رواییاش تصمیم ندارد تا تصویری باشکوه از ناپلئون ترسیم کند و همین هم مجال را به رئالیستیکردنِ کاراکترِ او داده است. ما با ترسها و کمبودهای او مواجه میشویم. در همان اولین نبرد، برای بازپسگیریِ بندر از بریتانیاییها، میتوان ترس را در چهره و اعمال ناپلئون بهتماشا نشست. کشتهشدنِ اسبش در همان ابتدا نیز واقعهای در همین راستا و برای اسطورهزدایی از اوست. یا بعدتر، شاهدِ اوییم که هنگام شلیک توپها، دستهایش را روی گوشهایش میگذارد. فیلم در ساختار روایی خود، شرح فتوحات یا شکستهای ناپلئون را با فراز و فرودهای رابطهاش با ژوزفین هماهنگ کرده است. طبیعی است که در چنین حالوهوایی و برای شکلگیریِ یک شیمی عاشقانهی درست، بازیگرها مهمترین نقش را ایفا میکنند و واکین فینیکس (در نقش ناپلئون) و ونسا کربی (در نقش ژوزفین) هر دو حسابی گل کاشتهاند.

انیمیشن Elemental
انیمیشن Elemental داستان و ماجراجویی یک زوج غیر عادی بهنام امبر و وید را دنبال میکند که در حال زندگی در شهری هستند که ساکنان آن از آتش، آب، خاک و هوا تشکیل شده است. این زوج که از یک زن جوان آتشین و مردی به شکل آب و بسیار آرام است، در شرف کشف یک نکته اساسی هستند و آن هم این است که آنها واقعا چقدر دارای نقاط مشترک هستند.
پس از شکست انیمیشن Lightyear، چشمان زیادی به انیمیشن Elemental دوخته شد و بسیاری اعتقاد داشتند که عملکرد این انیمیشن میتواند آینده پیکسار را نشان دهد. انیمیشن المنتال داستانی عاشقانه را دنبال میکند که در آن امبر و وید که هر یک از دو گروه متفاوت از شهر المنت هستند، عاشق یکدیگر میشوند. انیمیشن درواقع در تلاش است تا تفاوتهای فرهنگی را با استفاده از عناصر آب و آتش به تصویر بکشد و نشان دهد چقدر این تفاوتها ممکن است روی چنین روابطی تاثیر بگذارد.
انیمیشن Elemental که باتوجهبه تجارب شخصی پیتر سون بهعنوان مهاجر ساخته شده است، بهخوبی به وضعیت مهاجرین در یک جامعه میپردازد و چالشهای فرهنگی آن را به نمایش میگذارد. اگرچه انیمیشن درنهایت پایانی خیلی با ریسک بالایی نداشت، اما با روایت دلگرم کننده و دلنشین خود توانست نظر بسیاری را به خود جلب کند و باعث شود بسیاری به آینده پیکسار امیدوارتر شوند. انیمیشن المنتال شاید بهترین کار پیکسار نباشد، اما باعث میشود تا دیزنی را همچنان مجاب کند تا این استودیو به ساخت آثار اورجینال ادامه دهد.

فیلم Godzilla Minus One
در فیلم Godzilla Minus One ژاپن به سختی توانسته از جنگ جهانی دوم ریکاوری کند و در همین زمان خطر بزرگی در سواحل توکیو ظاهر میشود. کویچی که یک فراری از جنگ است، از اولین رویارویی با گودزیلا آسیب میبیند و این را فرصتی برای جبران رفتار خود در طول جنگ میبیند.
فیلم گودزیلا منهای یک ۳۷امین فیلم از مجموعه گودزیلا و ۳۳امین فیلم گودزیلایی شرکت توهو محسوب میشود و همچنین پنجمین فیلم از دوران Reiwa این هیولا هم است. این فیلم ۶۹ سال پس از اکران فیلم Gojira که با نام Godzilla هم شناخته میشود در سال ۱۹۵۴ در کشور ژاپن روی پردههای سینما رفته است. مانند فیلم Shin Godzilla که شروع کننده دوران جدید این هیولای محبوب ژاپنی بوده است، در فیلم Godzilla Minus One تنها شاهد حضور گودزیلا هستیم که انسانها باید برای متوقف کردن او تمام تلاش خود را بهکار ببرند تا مانع انقراض خود شوند.
فیلم گودزیلا منهای یک بهعنوان یکی از ضد جنگترین فیلمهای این مجموعه شناخته میشود که بهترین شکل ممکن مفهوم ضد جنگ را به تصویر کشیده و داستانی عمیق و قابل لمس را ارائه کرده است و همچنین کشتار وحشیانه گودزیلا باعث شده است تا بسیاری آن را یک فیلم ترسناک هم بدانند. اما درکنار اینکه گودزیلا همچنان ستاره اصلی فیلم خود است، شخصیتهای انسانی قدرتمند و غنی هم در فیلم حضور دارند و بسیاری آن را کلاس درسی برای فیلمهای هیولایی میدانند. همچنین فیلم Godzilla Minus One اولین فیلم دنیای گودزیلا است که نامزد دریافت یک جایزه اسکار میشود و بدون شک یکی از بهترینهای سال ۲۰۲۳ هم بوده است.

انیمیشن Robot Dreams
در بین تمامی انیمیشنهای سال ۲۰۲۳ بدون شک انیمیشن Robot Dreams خاصترین آن است. انیمیشن داستانی در مورد روزمرگی یک سگ را نشان میدهد که از شدت تنهایی تصمیم میگیرد تا یک ربات همدم بخرد، اما همین ربات هم در ساحل گرفتار میشود. انیمیشن تلاش میکند تا به مسائلی مثل دوستیها، پیشرفت فناوری که باعث میشود رباتها در آینده جای دوست و همدم را برای انسانها بگیرند و مسائلی مثل روابط از راه دور بپردازد و کنایهای به روابط امروزی هم بزند.
انیمیشن رویاهای ربات با اینکه عملا دارای هیچ دیالوگی نیست، اما نشان داد که میشود اثری ساخت که حتی بدون یک دیالوگ مفاهیم زیادی را بازگو و روایت کند. همچنین این انیمیشن دوباره نشان میدهد که یک انیمیشن صرفا قرار نیست برای کودکان ساخته شود و میتواند هدف آن بزرگسالان هم باشد و آثاری مثل انیمیشن Robot Dreams دوباره حرف گیرمو دل تورو در مورد اهمیت انیمیشنها را ثابت میکند.
فیلم Yannick
فیلم Yannick داستان یانیک را دنبال میکند که
کوئنتین دوپیو، یکی از جالبترین فیلمسازان زندهی جهان است! اینکه مرد فرانسوی، در اوایل هزارهی جدید تصمیم گرفت تا درکنار فعالیت بهعنوان دیجی و موزیسین الکترونیک (تحت نام مستعار «مستر وازو»)، فیلم هم بسازد، اتفاق بسیار مبارکی بود! او در دو دههی اخیر، کمدیهای سورئالیستیِ تجربی و جنونآمیزی ساخته است که دیدنشان میتواند برای مخاطبان جدی سینما، آمیزهای از ذوق و حیرت را به همراه بیاورد!
یانیک اگرچه برخلاف آثار دیگر دوپیو سورئال نیست، درست مانند همانها، کانسپت مرکزیِ بسیار جذابی دارد. ماجرا از جایی آغاز میشود که مردِ کارگرِ ساده اما جسور همنام با فیلم، به تماشای اجرای یک نمایش میرود؛ ولی از این اجرا، ابدا خوشاش نمیآید! برخلاف اکثریت، یانیک تصمیم میگیرد که نارضایتیاش از نمایش را درجا به روی عوامل بیاورد و وقتی با واکنش منفی و تند آنها مواجه میشود، موقعیت را به نحوی غیرقابلپیشبینی مدیریت میکند!
فیلم تکلوکیشن و تنها ۶۶ دقیقهای دوپیو، هم بامزه و سرگرمکننده است و هم عمیق و تاملبرانگیز. سوژهی جالب محوری فیلم، راه میدهد به بحثهایی جدی دربارهی مواجهه با آثار هنری و قراردادهای پذیرفتهشده دربارهی آداب برخورد صحیح اجتماعی. یانیک در ظرفیت دراماتیک ایدهی اصلیاش هم عمیق میشود و روانشناسی شخصیتهای آسیبدیدهاش را بیش از حد موردانتظار، جدی میگیرد.

فیلم Tótem
فیلم Tótem داستان سول هفت ساله را به تصویر میکشد که روز را در خانه پدر بزرگش سپری میکند تا یک مهمانی غافلگیر کننده برای توناتیو، پدر بزرگش برگزار کند.
فیلم توتم، درامی احساسبرانگیز است، دربارهی یک روز از زندگی دخترکی درونگرا، حساس و تنها به نام سول. روزی که او در خانهی پدربزرگاش میگذراند و به مهمانی گرمی برای پدر بیمارش ختم میشود. بخش زیادی از زمان فیلم، روایتگر تقابل دنیای کوچک و آرام ذهنیِ سول، با شلوغی جنونآمیز جهان پیرامون است. اما وجه تحسینبرانگیز کار لیلا آویلس، شکلی است که با هدفمندی و تسلط، جمع بزرگتری از شخصیتهای نهچندان دوستداشتنی را در میان لحظاتی پراکنده، برای تماشاگر همدلیبرانگیز میکند.
توتم از آن دسته فیلمهایی است که آدم با دیدنش، بیشتر احساس انسان بودن میکند! جایی نزدیک به انتهای فیلم، صحنهای بسیار شیرین، لبریز از عواطف خالص خلق میشود که حالوهوای اصیل آن، از لحظات خوبِ سینمای سال ۲۰۲۳ میلادی است. فیلمِ آویلس، مایهی متافیزیکال غافلگیرکنندهای هم دارد که از ظاهر رئالیستی آن انتظار نمیرود؛ اما فکر کردن به ظرایفاش، میتواند ارزشی مضاعف برای فیلم باشد.
بدون دیدگاه