«بلندیهای بادگیر» فارغ از تمام اقتباسهای سینمایی و تئاتریِ خوب و بد و موافقان و مخالفانش، یکی از مهمترین آثار ادبی عاشقانهی تاریخ به شمار میرود؛ رمانی که گذشت زمان هم نتوانسته از ارزشاش بکاهد. چندی پیش اما اقتباس سینمایی تازهای از این اثر ادبی منتشر شد؛ فیلمی که به کارگردانی امبرال فنل و با بازی مارگو رابی و جیکوب الوردی باری دیگر «بلندیهای بادگیر» را به پردهی نقرهای بازگردانده است.
رمان «بلندیهای بادگیر» نوشتهی امیلی برونته، همچون طوفانی برخاسته از دشتهای سوزان شمال انگلستان، داستانی از عشقی سوزان، انتقامی تاریک و سرگذشتی پرفراز و نشیب را روایت میکند. داستانی که از زبان «نیلی»، خدمتکار خانه، به گوش جان میرسد و با ورود ناگهانی «هیثکلیف»، پسر بچهی سیاهپوستی که آقای ارنشاو، پدر کاترین، او را به خانه آورده و با دخترش همخانه کرده، غلیان میگیرد. رابطهی کاترین و هیثکلیف از همان ابتدا، پیوندی عمیق و خارقالعاده است، اما همین عمق، آن را به بستری برای فراز و نشیبهای بیپایان بدل میکند. کاترین، علیرغم عشق بیحدی که به هیثکلیف دارد، او را در شأن خود نمیبیند و تصمیم تلخ ازدواج با «ادگار لینتون»، اشرافزادهای ثروتمند و آرام، را میگیرد. این انتخاب، سرآغاز تراژدیای است که سرنوشت هر دو را برای همیشه دگرگون میسازد. هیثکلیفِ دلشکسته، پس از ترک خانه، با ثروتی نامعلوم بازمیگردد و در پی انتقامی کور، نه تنها «بلندیهای بادگیر»، بلکه املاک خانوادههای ارنشاو و لینتون را نیز به تصاحب خود درمیآورد. اما در ادامه نگاهی خواهیم داشت به فیلم سینمایی تازهای که از این رمان اقتباس شده است.

فیلم با صحنهای تکاندهنده آغاز میشود؛ اعدام مردی که کاترین و نلیِ کودک، شاهد آن هستند. همین سکانس آغازین، پیام فیلم را به وضوح به مخاطب منتقل میکند؛ اینکه فیلمی خشن، صریح و بیپرده در پیش است. پس از این اعدام که هم ما و هم شخصیتهای قرن نوزدهمیِ فیلم در آن سهیم میشویم، داستان سعی میکند تا ریشههای عشق دو شخصیت اصلی را بکاود. در قلب قصه، عشقی شعلهور میان کاترین و هیثکلیف قرار دارد؛ عشقی که هم میسوزاند و هم دو دلداده را به عصیان وا میدارد. در ابتدا، شاهد مواجهه با ورژن کودک این دو شخصیت هستیم. پدر کاترین، که اندکی بعد متوجه پستی ذاتش میشویم، هیثکلیف را به فرزندخواندگی پذیرفته، او را از لباس و غذا بهرهمند ساخته و در خانهاش را به رویش گشوده است. اما هستهی اصلی داستان، همان رابطه خاص و منحصر به فرد کاترین و هیثکلیف از دوران کودکی است. هر دو کودک، سرکش و طغیانگرند و زیر بار قوانین پدر کاترین نمیروند. اندکی بعد، شاهد خشونت پدر کاترین در تنبیه هیثکلیف هستیم. پس از این دوران، کاترین و هیثکلیف بزرگ میشوند و مارگو رابی و جیکوب الوردی وارد عرصهی فیلم میگردند.

بدون قضاوت در مورد کیفیت کلی این اقتباس، باید گفت که این نسخه از «بلندیهای بادگیر» به رمان وفادار نیست. اقتباس از شاهکار امیلی برونته، کاری بس دشوار است. حتی کارگردانی چون ویلیام وایلر نیز در انتقال روح عصیانگر، تلخ و منحصر به فرد رمان به دنیای امروز، با چالشهای جدی روبرو بود. هدف، آوردن فضایی که متعلق به قرن نوزدهم است، به میان مخاطب امروز سینما، بدون آسیب رساندن به جوهرهی اصلی رمان، هدفی است که دستیابی به آن، نیازمند ظرافت و درایت فراوانی است. گرچه نمیتوان رمان را کلمه به کلمه بر پردهی سینما آورد، اما این «بلندیهای بادگیر» جدید، آنچنان که باید، وفادار نیست؛ به خصوص در ناتوانیاش از به تصویر کشیدن روح اصلی رمان برونته. بیشک، این فیلم در سطحی پایینتر از فیلم وایلر قرار میگیرد؛ همان اقتباسی که با وجود سیاه و سفید بودنش، توانست رمان برونته را به شکلی زندهتر و تاثیرگذارتر به تصویر بکشد. طبیعتاً بخشهای مهمی از رمان به تصویر کشیده نشده و جنبههایی نیز به کلی حذف شده؛ به عنوان نمونه شکل بروز و ظهور شخصیت نیلی در فیلم با رمان تفاوت دارد و از طرفی دیگر برادر کاترین به کلی از نسخهی سینمایی حذف شده است.
نکتهی قابلتوجه دیگری که دربارهی «بلندیهای بادگیرِ» ۲۰۲۶ وجود دارد و البته در تعارض با رمان نیز هست، این است که فیلم بیش از آنکه درگیر پیامهای اجتماعی و نژادی رمان شود، تمرکزش را بر وجه درام داستان و رابطهی پرتنش و پرفراز و نشیب کاترین و هیثکلیف گذاشته است؛ امری که گاهی فیلم را ارتقاء میدهد و گاهی فیلم را به سطحینگری صرف میکشاند.

نخستین گام در تحلیل این اقتباس، پرداختن به بازیگران آن است. مارگو رابی در نقش کاترین و جیکوب الوردی در نقش هیثکلیف، در کنار هم قرار گرفتهاند، اما آنچه در نگاه اول به ذهن متبادر میشود، عدم تناسب این دو بازیگر با یکدیگر است. این ترکیب، آن زوج عاشقانه و خاصی نیست که از همان ابتدا مخاطب را مجذوب کند. بازی بازیگران – به ویژه الوردی – هرچند در لحظاتی قابل تحمل و حتی قابل قبول است، اما وقتی در کنار هم قرار میگیرند، آن زوج عاشقی که انتظارش را داریم، شکل نمیگیرد. این دو بازیگر، تصویری باورپذیر از یک زوج عاشق ارائه نمیدهند و در این زمینه، مخاطب را ناامید میکنند.
اگر رمان را خوانده باشید و سپس با بازیگران فیلم مواجه شوید، احتمالاً تعجب و ناامیدی سراسر وجودتان را فرا خواهد گرفت. هیثکلیف در رمان، سیاهپوست است و کاترین، به مراتب کمسنتر. اما در این فیلم، همه چیز برعکس است. برخلاف فیلمهای مضحکی چون «سفیدبرفی» که دیزنی شخصیت سفیدپوست را سیاهپوست کرد، اینجا دقیقا عکس آن رخ داده و شخصیت سیاهپوست، سفیدپوست شده است. از سوی دیگر، کاترین، اگرچه با بازی مارگو رابی زیباست، اما سن او به مراتب بالاتر از شخصیت رمان است. فیلمنامه نیز قادر نیست مارگو رابی را به نقش خود نزدیکتر کند و در عمل، با کاترینی مسنتر روبرو هستیم که جذابیت و عمق شخصیت رمان را ندارد.

فیلم، پرزرق و برق است، بیش از حد نمادگرا و گاهی در خلق تصاویر شاعرانه، دچار شکست میشود. نمادهایی که فیلم میسازد، غالباً ناکام میمانند، چراکه کلیشهای و تکراری شدهاند. قابهای فیلم، در مواقعی بیش از حد اغراقآمیز و نمادین به نظر میرسند. صحنههای عاشقانه، به جای انتقال حس عمیق انسانی و عشق بیپردهی رمان، غالباً به سمت اروتیسم سوق داده میشوند و بویی از عشق واقعی را ندارند. صحنهها تصنعی به نظر میرسند؛ چه آن سکانسهایی که فیلم با نمادگرایی افراطی، سعی در القای مفاهیم عمیق دارد، و چه آن لحظهای که کاترین و هیثکلیف پس از مدتها یکدیگر را ملاقات میکنند. گویی فیلم قصد داشته فضای قرن نوزدهمی رمان را با دنیای ذهنی عاشقان قرن بیست و یکی امروز پیوند بزند، اما در این امر ناکام مانده است. نه میتواند به متن وفادار بماند و نه میتواند اقتباسی جسورانه و خلاقانه ارائه دهد. در این فیلم، هیچ چیز به عمق نمیرسد؛ نه عشق، نه شخصیتها. از طرفی دیگر، پدر کاترین، آنطور که باید، به تصویر کشیده نشده است. او صرفاً فردی الکلی است که هیثکلیفِ کودک را کتک میزند و در نهایت موجب بدبختی خود و خانوادهاش میشود. اما چرایی این رفتار و ریشههای آن، هرگز مشخص نمیگردد. حضور او در فیلم کمرنگ است و عمق نمییابد. همسر کاترین نیز وضعیتی مشابه دارد.
شخصیتها در این فیلم، تکقطبی و سطحی هستند و برقراری ارتباط با آنها برای مخاطب دشوار میشود. طراحی صحنهی فیلم، با وجود چشمنوازی، جزئیات دقیق و لوکیشنها و لباسهای خیرهکننده، نمیتواند ضعفهای بنیادین بازیگران و فیلمنامه را پوشش دهد. احساس، پیش از هر چیز، از طریق نگاههای عاشقانه، دیالوگهای تأثیرگذار و بازیهای قدرتمند منتقل میشود، نه صحنههای تصنعی و نمادگونه.
از سویی دیگر، فیلم، خشن و تلخ است و این تلخی را به خوبی به تصویر میکشد، تا جایی که گاهی مخاطب را تا پای گریه میکشاند. اما همین صراحت، در مواقعی به سطحینگری بدل میشود، به ویژه زمانی که فیلم تلاش میکند با چند صحنه نمادین، عشق و روابط شخصیتها را به نمایش بگذارد. یکی دیگر از نکات بارز فیلم، انباشتگی آن از مفاهیمی چون نفرت، کینهتوزی، انتقامجویی و پستی است. اگرچه این مفاهیم در رمان نیز وجود دارند، اما در فیلم، به نظر میرسد هیچ چیز جز اینها یافت نمیشود. عشق، تنها به شهوت و جنبهی اروتیک و جنسی تقلیل یافته و شخصیتها، جز درجات متفاوتی از بدی و شرارت، تفاوت چندانی با هم ندارند و بیشتر تکلایه و بدون عمق هستند.
موسیقی نیز کم و بیش جایی در فیلم ندارد؛ آنطور که باید ما را به فضای عاشقانه و ملودرام اثر نزدیک نمیکند و به گونهای نیست که در لحظات حساس و تأثیرگذار ما را تحت تأثیر خود قرار دهد.
سوای فیلم، رمان برونته دیالوگها و جملات جذاب زیادی دارد؛ ضمن فضای تلخ و سیاهی که «بلندیهای بادگیر» دارد و گاهی عشق را به سمت انتقامجویی و تباهی میکشاند، با این حال جملاتی دارد که هر آدمی را به وجد میآورد. فعلاً همین چند جمله را از «بلندیهای بادگیر» داشته باشید تا بدانید از چه رمانی حرف میزنیم: «او بیش از من شبیه خود من است. روح از هر چه ساخته شده باشد، جنس روح او و من از یک جنس است.» / «حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که انگار هر لگدی که میخورد حقش است و از تمام دنیا به اندازهی کسی که لگدش میزند، متنفر است.» / «این خیلی بد است که کسی که از ابتدا خوب بوده، بد بشود، حتی بدتر از اینکه کسی از اول بد باشد.» / «به او بگویید وسیلهای برای نوشتن ندارم. حتی کتابی ندارم که برگی از آن بکنم و نامه بنویسم.» گفتم: «هیچ کتابی؟ میشود بپرسم پس چطور اینجا زندگی میکنید؟ من در گرنج کتابخانهی بزرگی دارم ولی باز هم بیکارم. اگر کتابهای مرا از من بگیرند، زندگی برایم لطفی ندارد.» / «خیانت و خشونت، نیزههایی هستند که از دو سر تیزند و کسانی را که به آنها پناه ببرند، بدتر از دشمنانشان زخمی میکنند.» / «ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی میکنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمیدهند.»

فیلم در انتقال مفاهیم خود نیز لنگ میزند؛ در بیان مفاهیمی چون آزادی، عشق، و اختلاف طبقاتی، الکن است. به جای آنکه فیلم در کنار مسئلهی عشقی که به نمایش میگذارد، که هم شورانگیز است و هم عصیانگر، درگیر نقدهای اجتماعی و سیاسیای که در رمان نیز بازتاب یافتهاند، شود، سعی میکند همان روح وحشی عاشقانه و تلخ فیلم را داشته باشد و مدرن نیز باشد، که در اکثر اوقات موفق به انجام چنین امری نمیشود. آنچه شاهدش هستیم، چیزی بیش از مفاهیم سطحی نیست. این «بلندیهای بادگیرِ» جدید، شاهکاری نیست که بتواند رمان را حتی حفظ کند، چه رسد به اینکه آن را ارتقا دهد.
با وجود تمام این نکات، گاهی فیلم به مخاطب نزدیک میشود؛ اغلب به لطف حضور بازیگری چون جیکوب الوردی، که به گمانم بازیاش از مارگو رابی قویتر است. لحظهای که خبر مرگ کاترین به هیثکلیف میرسد، اندوه را میتوان در چشمان او دید. صحنهی آغوش عاشقانه و وداع او با کاترین، نقاط ضعف فیلم را برای لحظاتی به فراموشی میسپارد و مخاطب را به حال شخصیتها و حتی خود، میگریاند. فیلم با تلخیها، صراحت و خشونت خود، گاهی احساسات مخاطب را به بازی میگیرد (البته این بار به شکلی مثبت) و او را تا مرز گریه پیش میبرد. با وجود تمام ضعفها از نورپردازی و فیلمبرداری قابلقبول فیلم نیز نمیتوان به سادگی گذشت.

بسیاری از جنبههای رمان در این اقتباس از بین رفتهاند؛ از جمله روح اصلی داستان و آنچه برونته قصد داشت به مخاطب خود منتقل کند. نتیجه، فیلمی است که میتوان آن را تماشا کرد، اما تماشای آن بیشتر ما را به این نتیجه میرساند که همچنان «بلندیهای بادگیر» ارزش خواندن دارد و اثر برونته، با گذشت سالها و ساخت اقتباسهای متعدد، همچنان قوی و قابل دفاع است.
تماشای تازهترین نسخه «بلندیهای بادگیر»، یک پیام روشن دارد: چقدر امیلی برونته رمان خود را عمیق و گیرا نوشته که همچنان نزدیک شدن به آن از طریق اقتباس سینمایی، دشوار است. فیلم، یادآور نسخهی کلاسیک با بازی لارنس اولیویه است – البته از این جهت که فیلم جدید چقدر ضعیفتر و عقبتر از آن ورژن کلاسیکاش است – این مقایسه، ضعفهای فیلم جدید را بیش از پیش آشکار میسازد. فیلمنامه تلاش میکند هم به رمان وفادار بماند و هم حرفهای تازهای برای مخاطب امروزی داشته باشد، اما در این میان، در میان اقیانوسی از صحنههای اروتیک، تصنعی، اغراقآمیز و نمادین گرفتار میشود. حتی طراحی صحنه، لباس، لوکیشنهای دیدنی، بازی نسبتاً خوب جیکوب الوردی و خشونت و تلخی داستان نیز نمیتواند این «بلندیهای بادگیرِ» جدید را نجات دهد.
در نهایت، باید گفت که «عشق هرگز نمیمیرد»؛ حتی اگر مانند عشقِ کاترین و هیثکلیف تلخ و عصیانگر باشد.
بدون دیدگاه