«میتوانی در صندلی سینما فرو بروی. لحظه ای که چراغها خاموش میشود، معجزه اتفاق میافتد. درست در لحظهای که حس میکنی هیچ راهی برای فرار باقی نمانده. مهم فقط این است که با همهی توانت ادامه بدهی. همه چیز درست از همین جا شروع میشود.»
با خاطری آزرده از خبرهای تکراری و غمانگیز، تیترهای تکراری و کسالتبار، اتفاقات تکراری و نامطلوب و تکرارهای تلخی که تکراری نمیشوند و فقط روزمرگی را در مرارتی بیشرمانه و غیر قابل دوست داشتنی به نام جنگ غرق میکنند، با چنین خاطری از خانه بیرون میزنیم. اوضاع کمی و فقط کمی آرامتر شده است. صدای بمب و جنگنده و موشک آزارمان نمیدهد. با این حال مردم خیابان درگیر جنگ دیگری هستند. جنگی برای باقی ماندن در میان فوران دغدغههایی که بزرگی دغدغهی زنده ماندن در خلال جنگ آنها را سرکوب کرده؛ اما سرکوب شدنی نیستند. مهلتی میخواهند برای رهایی و برای فریاد شدن. حتی به این دغدغهها هم مثل نگرانی جنگ نه میگوییم و به دنبال مرهمی هر چند گذرا میگردیم.
خیابان پشت خیابان و کوچه پس از کوچه طی میکنیم. آن کافه، آن زمین فوتبال، آن پارک بزرگ و چندین نشانهی قدیمی در خاطراتمان برای پیدا کردن حال خوب داریم؛ اما به سوی خودشان جذبمان نمیکنند. صدایمان نمیزنند. اما؛ آن «سینما»! خودش است. از دری وارد دنیایی میشوی که از زمین عزلت گزیده و قلمرو خودمختار خودش را تشکیل داده است. قوانین فرق میکند. همه چیز تاریک است؛ مگر پردهای که باید با تماشاگرانش حرف بزند. صداها هم گوشه میگیرند؛ مگر صداهایی که فیلم منعکس میکند. آدمها با یکدیگر هم کمتر صحبت میکنند. حتی ارتباط اجتماعی هم نظم نوین و قوانین سینما را درک میکنند و به آن احترام میگذارند.

آدمها کمتر صحبت میکنند و در خیره شدنها، بهتزدگیها، لبخندها، اشکها و همهی حالات برخاسته از فیلم ارتباطی دیگر در دنیایی موازی و تابع قوانین جهانی جدید برقرار میکنند. فیلم تمام میشود. از دری دیگر به جایی میرسیم که از آن وارد نشده بودیم و برایمان جدید است. کنایه از اینکه دنیا پس از تماشای این فیلم تغییر کرده و سینما شما را از نقطهای که در آن بودید با جادوی خودش به نقطهای جدید میرساند.
آن سینما، همانی که در چنین نظم و چنان جزئیاتی از روابط، ابراهیمِ آژانس شیشهای را با بازی حبیب رضایی دیدیم که روی دوش رضا فتحعلی با بازی درخشان پرویز پرستویی، آرام جان داد. خسرو شکیبایی را به عنوان هامون باور کردیم در شلوغی برگههای پراکندهای که روی تراس بهم ریختهی خانهاش پر میزدند و داستان آشفتهی زندگیاش را به تصویر میکشیدند و فرجامخواهی او را درک کردیم زمانی که میگفت:
ـ من نمیتونم . این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه! من طلاق نمیدم.
مسعود رایگان را در خیلی دور خیلی نزدیک از رضا میرکریمی دیدیم که با تمام اعضا و جوارح و عاداتش نشان میداد که خدا را باور ندارد و وقتی نجات پیدا کرد، عزیزترین آدم زندگیاش، پسر بیمارش در تبلوری از نور مثل یک دست خدا از راه رسید و وقتی دست خدا به استمدادجویی دکتر دراز شد، در حالی که با تمام وجود از باور به خدا میگریخت پسرش گفت:
ـ بابا حالت خوبه؟ خدا رو شکر که حالت خوبه!
فروشندهی فرهادی را دیدیم وقتی عماد به بابک میگفت:
ـ دوست دارم این شهرو خراب کنم از نو بسازم.
و بابک جواب میداد:
ـ این شهرو یه بار همهشو خراب کردن و از نو ساختن و شده این.
و ابد و یک روز را از سعید روستایی تماشا کردیم و محسن با بازی نوید محمدزاده به قول مهدی اخوان ثالث به دامن تنها خواهر مسئولیتپذیر خانواده دست مییازید و تمنا میکرد که؛
ـ سمیه نرو!
بعدها این صدا در گوش خاطرات سینمایی ما بازتاب دیگری پیدا کرد. انگار همه چیز در حال رفتن بود. فیلمهای خوب، نویسندههای خوب، کارگردانان خوب و سینمای خوب؛ همه داشتند میرفتند. شاید صدای محسن فیلم ابد و یک روز، صدایی بود در حال تمنا کردن به سینمایی که روزی میتوانست در گرانی و تورم، مسکّنی از جنس کمدی درستی مانند فیلم بیپولی برای دردها باشد، در عید و شادی و حال خوب، با نمایشی مثل رماتیسم عماد و طوبی دلیلی مضاعف برای خندیدن. در بحبوحهی همهی چه کنمها و چه خواهد شدها، حرف خودش را بزند و آدمها را، جامعه را از غرق شدن در تب سوزان هر حال نامساعدی نجات دهد. سمیه خود سینما بود که میرفت و محسن جامعهای بود نحیف شده و بیمار از این رفتنها که تمنا، میکرد نرو!

با این ذهنیت به سوی آن سینما میرویم تا از جنگ عبور کنیم؛ حتی اگر شده به اندازهی زمان تماشای یک فیلم روبهروی پردهی نقرهای. حالا من رو به روی سینما ایستادهام. نه یک روز، بلکه چندین هفته است اینجا ایستادهام. عناوین تکراریتر از خبرها هستند و مضمون نمایشها هم حرفی به جز تکرار ندارند. چند کمدی که مثل همهی سالهای گیشهپرستی سینمای ایران فقط نام کمدی را یدک میکشند و هیچ بویی از این ژانر نبردهاند. دیگر حتی خندهدار هم نیستند و اوج ابتذالشان هم سالنها را حتی در شادی بدون دلیل و بیارزشی غرق نمیکند. بازیگرانی که آنها را به سلیقهی کاریشان میشناسیم و با دیدن نام آن بازیگران روی پوستر فیلمها میدانیم قرار است چه فیلمی ببینیم و در کدام قسمتهای این فیلم برای زایل نشدن حس پیش از تماشای آنها باید به زور بخندیم.
چند نام دیگر هم هستند. به امید تماشای یک سینمایی متفاوت به آنها هم سر میزنم. باز هم به باجهی بلیتفروشی اعتماد میکنم، باز هم میخواهم سینما بروم و فیلم خوب ببینم و باور دارم هنر در نهایت حق خودش را میگیرد و مخاطبانش را در اوج یاس، ذوقزده خواهد کرد. با این حال چیزی به جز چند عنوان تکراری برای مدتهای طولانی دستگیرم نمیشود. هیچ کدامشان هم برایم تداعی کنندهی جادوی سینما نیستند. نه اجتماعیهایش بوی زیر پوست شهر، ابد و یک روز و فروشنده را میدهد و نه سیاسیهایش با آژانس شیشهای و امثال این فیلم نسبتی دارند.
سینما رفته بود. همان روزی رفت که محسن به سمیه التماس میکرد نرو. حالا جنگ سایه انداخته بر این سرزمین، از همه جا صدا بلند میشود حتی از آن سوی آبها؛ اما سینما خاموش است. حرفی برای گفتن ندارد. جای خالیاش را نه با پیشداوری قبل از بازگشت به آن که پس از تماشای همهی عناوین اکران شده و هفتهها در لیست اکران مانده و تکرار شده بیشتر احساس میکنم. سینمایی که میتوانست و میبایست نقش خودش را ایفا کند. میبایست مردم را به حال خوب نزدیک کند، همدلی و صبوری و وطندوستی را میان آنها منتشر کند، مردان سیاست را به جهتگیریهایی متولد شده از خواست مردم و صلاح این سرزمین سوق دهد، به تصمیم گیرندگان برای به صرافت افتادن برای همهی حرفها و تصمیمهایشان فشار بیاورد و آنها را متعهدتر نماید؛ اما صدایی از آن بلند نمیشود.
سینما رفته است. این را پس از دیدن بدون پیشداوری همهی عناوین روی پرده درمییابم.

وقتی همهی تهیهکنندهها دست به دست هم میدهند تا فقط کمدی مبتذل تولید کنند. وقتی حتی نام این کمدیها و پوسترهایشان هم در چارچوبی از پیش تعیینشده در حال تکرار است. وقتی حتی بازیگران آنها هم فقط نقش عوض میکنند و در عناوین متعدد جای خودشان را به یکدیگر میدهند. وقتی جشنها و جشنوارههای سینمایی فقط به یک صدا توجه میکنند و وقتی قرار این میشود که سینما فقط یا مبتذل بخنداند و یا در خدمت صدایی واحد قرار بگیرد، باید هم منتظر این افول و بیصدایی سینما در شرایطی خاص و منحصر به فرد مثل جنگ باشیم. سینما با پای خودش نرفت. سینما را فراری دادند و حالا نمیتوانیم انتظار داشته باشیم با پای خودش بیاید و مرهمی برای زخمهای عمیق جنگ باشد. میناب در داغ کودکانش میسوزد؛ اما آبی از سینما روی این آتش نریختهاند. کسب و کارها بخاطر شرایط نامساعد اینترنت یکی پس از دیگری ورشکست میشوند و نامهای تجاری بزرگی حجم غیر قابل باوری از تعدیل نیرو را رقم میزنند و سینما هیچ دیالوگی برای این حال خراب زندگی مردم ندارد.
سینما حرف نمیزند چون اصلا اینجا نیست تا حرف تازهای داشته باشد. هر چه از کالبد بدون روح این سینما تراوش میشود حرفهای تکراری، عناوین تکراری، نمایشهای تکراری و بازیهای تکراری است. تکرار در تکرار ابتذال به ارکان آن پنجه افکنده بود و حالا رد این پنجهها را پس از تحمل بمباران و از دست دادنها به وضوح میبینیم. در تاریخ ادبیات و رسانه این سرزمین مینویسند که جنگ بود، حال مردم خوب نبود، آنها از سینما میخواستند تا برایشان حرف بزند و روایت کند؛ اما سینما خاموش مانده بود. سینما رفته بود. سینما گم شده بود در سیاسیتهایی که فقط دغدغه گیشه داشتند و فقط صداهای مطلوب خودشان را میشنیدند.

آخرین تقلایم برای حفظ امید به کارکرد درمانی سینما، آخرین عنوانی که از فیلمهای روی پرده ندیدهام را میبینم. میخواهم مثل صابر ابر در فیلم اینجا بدون من ساختهی بهرام توکلی روی صندلی سینما فرو بروم. لحظه ای که چراغها خاموش میشود؛ بارو کنم که دارد معجزه اتفاق میافتد. دست التماسگر نگاه و دل و ذهنم به هیچ نشانهای از معجزه بند نمیشود. دستم خالی میماند. جنگ آمد، داغ بر دل این سرزمین نشاند، مردمش را درگیر و داغدار کرد و خاطرهای تلخ بر جای میگذارد. سینما باید در قامت یک خطیب فرهیخته یا حتی در شمایل یک جوان سرخوش؛ اما موقعیتشناس یا بیدارم میکرد و عبرتآموز مرا برای درک ابعاد این روزهای سخت تکان میداد و یا حالم را برای حمل دردها خوب میکرد. اما جای او خالی بود. فیلم تمام میشود. اندک جمعیتی که پراکنده در گوشه و کنار سالن نشستهاند میورند. من دوست دارم مثل شخصیت احسان در فیلم اینجا بدون من، دوباره فیلم را ببینم؛ اما صندلی سینما نگهم نمیدارد. مرا پس میزند. میخواهم بلند شوم. چشمهایم را میبندم و یک بار آن دیالوگها را مرور میکنم؛
«میتوانی در صندلی سینما فرو بروی. لحظه ای که چراغها خاموش میشود، معجزه اتفاق میافتد. درست در لحظهای که حس میکنی هیچ راهی برای فرار باقی نمانده. مهم فقط این است که با همهی توانت ادامه بدهی. همه چیز درست از همین جا شروع میشود.»

دیالوگها با حالم پس از تماشای آخرین فیلم غریبه هستند. اصلا انگار کمترین نسبتی با سینما ندارند. تمام میشود. سینمای ایران در امتحان دشوار و مهم و سرنوشتساز روزهای جنگ مردود شده است و تنها سوال باقیمانده این خواهد بود که؛ آیا او، آن سینما برمیگردد؟ صدای مردمش را میشنود و باز هم با اجتماعیهای جذابش، کمدیهای دوست داشتنیاش، با هنرمندان بزرگ و اثرگذارش و با همهی جزئیات دوست داشتنی و ارزشمندش به سوی ما میآید؟ پاسخش روشن نیست. باز هم به آنهایی برمیگردد که حال خراب این روزهای سینما نمرهای ضعیف از مدیریت آنها را منعکس میکند. باید درسآموخته شده باشند. باید روزهای جنگ را به عنوان عبرتی برای همیشهی تاریخ هنر این سرزمین مد نظر قرار دهند. آیا اینگونه خواهد بود؟ جشنوارههای بعدی همه چیز را معلوم میکند. جنگ هم میگذرد و باید دید پس از آن رنگ و بوی سینما، نامهای فیلمها و بازیگران و انتخابها به چه سمت و سویی میرود. سینما اگر بهم برگردد باید برای جا باز کردن، برای دوباره متولد شدن، برای زنده کردن ارزشهایش بجنگد. جنگ میگذرد؛ اما سینما در نبردی فرهنگی و هنری باید زنده بماند تا دوباره روی صندلیاش فرو برویم. وقتی چارغها خاموش میشود، منتظر معجزه باشیم و درست در لحظهای که حس میکنیم هیچ راهی برای فرار باقی نمانده با همهی توانمان ادامه دهیم و حس کنیم؛ همه چیز درست از همین جا شروع میشود. از روی صندلی غبارگرفته، مخدوش، تکراری، خستهکننده، کسالتبار و غمگین سینمای ایران که باید برای رهایی از این حال نزار بجنگد.
منبع: گیمفا
بدون دیدگاه