نقد و بررسی فیلم Mutiny را در ادامه بخوانید
با افزایش تولید فیلم در ژانر اکشن و همچنین، نبود کیفیت حداقلی در میان آنها و از سوی دیگر، گرایش آثار این ژانر به حاشیههای سیاسی، بهویژه در فیلمهایی چون Sikandar در سینمای بالیوود و A Working Man با بازی استتهام، نگاه مخاطبان به این سبک تغییر کرد و با این تصور که سینمای اکشن به ابزاری برای بیانیههای سیاسی یا خلق آثاری ضعیف بدل شده است، رفتهرفته از آن فاصله گرفتند. بازگشت ژان فرانسوا ریشه با فیلم Mutiny، با وجود همهی گمانهزنیها دربارهی احتمال سیاسی بودن آن، بارقهی امیدی برای احیای سینمای اکشن بود. در این متن به نقد و بررسی این اثر خواهیم پرداخت.
فیلمنامهی Mutiny بهصورت مشترک توسط لیندسی میشل و جی. پی. دیویس نوشته شده است. برخلاف میشل که سابقهی چندانی در نگارش این سبک آثار ندارد، دیویس با تسلطی کامل وارد پروژهی Mutiny شده است. او که بهخاطر نویسندگی و ایفای نقش در فیلم Fighting Tommy Riley مورد تحسین منتقدان قرار گرفته بود، در تازهترین حضورش بهعنوان فیلمنامهنویس کوشیده تا ضمن حفظ خط اصلی داستان، موقعیتهای اکشن را نیز مهار و یکپارچه کند؛ بیگمان در این امر کامیاب بوده است. اثر خلاصهای جذاب دارد: کول رید، که در بخش امنیتی خصوصی کار میکند، به اتهام قتل دوست میلیاردر خود تحت تعقیب قرار میگیرد و در جستوجوی قاتل واقعی با یک توطئهی بینالمللی روبهرو میشود. این ایده که ظرف سناریو با انتقامگیری، یکهتازی و همهفنحریف بودن نقش اصلی پر شود، تقریباً در همهی فیلمهای استتهام وجود داشته و بهنوعی کلیشه به شمار میآید؛ با این حال، لیندسی میشل و جی. پی. دیویس ضمن حفظ کلیات موضوع اصلی، در جزئیات دقت نظر بیشتری داشته و توانستهاند Mutiny را از سایر فیلمهای ژانر اکشن متمایز کنند. از نمونههای این توجه به نکات خرد میتوان به احساس شخصیت اصلی نسبت به درگذشتگان خود اشاره کرد. کول رید در این بخش چنان عمقی دارد که نیازی به فریاد زدن بازی خود یا دیالوگهای نخنما شده ندارد؛ او تنها با یک لبخند تلخ یا دیالوگی کوتاه در موقعیت درست، حس سوگواری را به مخاطب منتقل میکند و این اتفاق از نبوغ نویسندگان اثر و سپس کارگردان آن سرچشمه میگیرد.
ژان فرانسوا ریشه مسئولیت هدایت فیلم را برعهده داشته است. او که در کارنامهی هنری خود آثاری پرطرفدار چون Blood Father و Plane دارد، در تازهترین تجربهی حضورش بهعنوان کارگردان، عملکردی بسیار درخشان دارد. فرانسوا ریشه برخلاف دیوید آیلر، کارگردان A Working Man، نکوشیده خلأهای فیلمنامهی خود را با سکانسهای کند سیاسی پر کند؛ بلکه با حفظ انسجام اثر، شتاببخشی به فیلم را برگزیده است. Mutiny در طول مسیر خود شاید گاهی قابل پیشبینی شود، اما هیچگاه خستهکننده یا درگیر پلانهای رمانتیک و اروتیک نمیشود؛ بلکه تا پایان ریتم خود را از دست نمیدهد و خللی در داستان ایجاد نمیکند. البته اثر در چند موقعیت دچار بیمنطقی میشود و این از نقاط ضعف آن به شمار میآید. در کنار این بحث میتوان به فرم بصری فیلم نیز توجه کرد. قابهای اثر بهخوبی انتخاب شدهاند و با تصویربرداری سنجیده، جلوهای سینمایی به فیلم داده و افزون بر این، احساسات مخاطب را بهخوبی با وضعیت کاراکترها همراه کردهاند. ناگفته نماند که بخشی از این عملکرد قابل قبول در کارگردانی ژان فرانسوا ریشه، مرهون ایفای نقش بازیگران است.
بازیگران Mutiny را جیسون استتهام، آنابل والیس، رولاند مولر، آدرین لستر و جیسون وانگ تشکیل میدهند. استتهام که با وجود نقشآفرینی تحسینشده در آثاری چون The Beekeeper، Wrath of Man و The Transporter در کارنامهی خود، با ایفای نقش در A Working Man مورد انتقاد بینندگان قرار گرفته بود، در تازهترین حضورش بر اکت بدن خود و دیالوگگویی مسلط است. شاید بتوان گفت تنها ایراد او یکسان بودن میمیک صورتش در طول فیلم است که این مورد نیز قابل چشمپوشی است. در کنار استتهام، والیس بهعنوان نقش مکمل به ایفای نقش میپردازد. بیشتر مخاطبان، آنابل والیس را بهواسطهی حضورش در Peaky Blinders و The Mummy ساختهی الکس کورتزمن میشناسند. او نیز در این فیلم شبیه به کاراکترهایی که پیشتر نقش آنها را بازی کرده نیست و تصویری کاملاً مستقل از گذشته ارائه میکند. با اینکه تبحر او در کنترل میمیک صورت، بیش از بازیگر اصلی اثر، جیسون استتهام است، اما در حرکات بدن خود و همچنین واکنشهای سریع به اتفاقات بسیار ضعیف است. بهعنوان مثال، در وضعیتی که نقش او آسیب دیده، چنان واکنشی ابتدایی و سرشار از کلیشههای مرسوم نسبت به درد نشان میدهد که مخاطب بهجای همراهی و همدردی با کاراکتر، به تمسخر او روی میآورد. رولاند مولر نیز همچون والیس عملکرد خوبی از خود به نمایش نگذاشته است. مولر در ایفای نقش ناخدا مدسن قصد داشته شخصیتی کاریزماتیک به بیننده عرضه کند؛ اما در این امر ناکام بوده است. چهرهی او در طول حضورش در فیلم بدون هیچگونه احساسی است. حتی در موقعیتهای دارای تعلیق، مانند درگیریها نیز شاهد چهرهای ثابت از رولاند هستیم و این امر باعث عدم باورپذیری نقش او میشود. با یک ارزیابی کلی میتوان گفت غیر از کول رید با بازی استتهام که کمی عمق دارد، هیچکدام از کاراکترها به شخصیت بدل نشدهاند و همگی بهعنوان تیپ در اثر حضور دارند.
تصویربرداری و تدوین Mutiny هر دو از نقاط قوت اثر به شمار میآیند. برندان گالوین، فیلمبردار باسابقهی ژانر اکشن که در Rambo: Last Blood، Plane، Guns Up و The Get Out این مسئولیت را برعهده داشت، اینبار با تسلطی دوچندان تصویربرداری Mutiny را هدایت کرده است. با ضعفهایی که دوربین گالوین کموبیش در The Get Out داشت، انتظار میرفت وضعیتی مشابه در تازهترین حضورش داشته باشد؛ اما برخلاف این پیشبینی، او با دقت در انتخاب قابها، لرزش یا ساکن بودن درست تصویر و حرکات pan برای ارائهی اطلاعات، توانمندی خود را در این حرفه اثبات کرد. در کنار او، دیوید رزنبلوم نیز عملکرد خوبی دارد. تدوینگر Mutiny در دومین همکاریاش با فرانسوا ریشه پس از Plane، برخلاف فعالیت قبلی خود که شتابزده و سطحی بود، با درک فضا و موقعیتها، بهدرستی چگونگی واکنشها و تعامل افراد را برای بیننده به نمایش میگذارد. کاتها، جز در مواردی خاص، سنجیده هستند و به پیشبرد فیلم کمک میکنند. تدوین در جابهجایی میان داستانهای موازی نیز قابل قبول است. هرچند به نظر میرسد امکان بهبود این بخش، بهویژه در L cutها وجود داشته است؛ اما همین مقدار نیز برای بیننده پذیرفتنی است. مونتاژ رزنبلوم در ترنزیشنها هم با توجه به هماهنگی میان دو نما عمل کرده است. از dissolve تا fadeها، همگی تغییر یا اتمام روایت را بهدرستی ارائه میکنند.
جلوههای ویژهی فیلم سینمایی شورش نیز از دیگر نکات مثبت آن به شمار میآیند. جلوههای SFX اثر با وسواس خاصی انتخاب و اعمال شدهاند و نه تنها باورپذیری فیلم را بالا بردهاند، بلکه در انتقال احساسات کاراکترها به مخاطب نیز یاری رساندهاند. در کنار جلوههای ویژهی میدانی، VFXها نیز باکیفیت، متناسب با صحنه و دارای نورپردازی دقیقی هستند. این نکته در سکانسهای اکشن داخل کشتی بیش از پیش قابل لمس است. در آن لحظات، طراحی و اجرای کامپیوتری فضای بیرونی کشتی، آب دریا و نور شلیکها چنان پرجزئیات هستند که بلافاصله از سوی تماشاگران پذیرفته شده و آنها را با خود همراه میسازند.
موسیقی متن Mutiny نیز بخشی قابل توجه است. آهنگساز اثر، مارکوس ترومپ، با سابقهی حضور بهعنوان طراح موسیقی متن در Logan، A Quiet Place، Renfield و قسمت دوم Venom، در همکاری دوباره با فرانسوا ریشه پس از Plane، موسیقی جذابی به بیننده ارائه کرده است. او کوشیده تا با ترکیب سازهای الکتریکی و موسیقی ارکسترال، جلوهای متفاوت به تصاویر اثر داده و تجربهی مخاطب را از سایر فیلمهای اکشن متمایز کند. با اینکه موسیقی متن اثر شباهت زیادی به ساختههای هانس زیمر دارد؛ اما ترومپ با دقت و توجه در انتخاب ملودی، در پی استقلال طراحی بوده و تا حدی نیز کامیاب بوده است.
با عبور از نکات مثبتی چون تصویربرداری، مونتاژ و موسیقی متن اثر، به طراحی و اجرای گریم میپردازیم. گریم در کلیات چهره، همچون سایهها و زخمهای جزئی، ماهرانه است. اما این تبحر زمانی رو به افول میرود که نیاز درام اثر به آن وابسته است. بهعنوان مثال، در سکانسی که قرار است یکی از کاراکترها با شخصی اشتباه گرفته شود، گریم هیچ اثری ندارد. این اتفاق بدین معناست که عدم شباهت دو فرد چنان آشکار است که بیننده هرگز نمیتواند این منطق را بپذیرد. وظیفهی گریم که بهدرستی اجرا نشد، کم یا زیاد کردن تناژ رنگی پوست و یا افزودن سایههای بیشتر به فرورفتگیهای صورت بود تا در این حالت، چهرهی کاراکتر بهدرستی دیده نشود. میتوان گفت گریم ضعیفترین عملکرد را در میان بخشهای مختلف اثر داشت.
بدون دیدگاه