منو

نقد فیلم The Yellow Tie | الگویی برای تمام اقتباس‌های هنری

نقد The Yellow Tie الگویی برای تمام اقتباس‌های هنری - بازی‌ها

«همیشه دنبال حقیقت باش. زیبایی فقط یک طعمه است.» فیلم با این گزاره از زبان شخصیت اصلی آن به پسرش هویت می‌گیرد و هویت می‌جوید و در تمام مدت نمایش ۲ ساعت و ۲۵ دقیقه‌ای کراوات زرد، شاهد تقلای کارگردان و عوامل پشت پرده‌ی این سینمایی برای پیدا کردن و تبلور این عبارت هستیم که؛ در پی حقیقت باش! مفهومی که به شخصیت نقش اول فیلم با بازی «بن اشنتزر» در جوانی «سرجیو چلبیداکی» و «جان مالکویچ» در پیری او و تجربیات و ایده‌های شخصی‌اش گره می‌خورد.

در پس این ایده‌ها یک ایدئولوژی قدیمی قرار دارد و فسلسفه‌ی ‌«ذن» مطرح است. فلسفه‌ای که به واقعیت حال توجه ویژه‌ای دارد و شهود لحظه را توصیه می‌کند. مکتب ذن تجربه‌ی بی‌واسطه از واقعیت حال را برمی‌تابد و کارگردان آشنای فیلم به این مفهوم، در تمام طول نمایش سعی دارد از این ایده پیروی کند و تماشاگر را به لحظه‌ی اکنون برساند و شهودی واقعی را منعکس نماید.

تلاش «سرژ یوان چلبیداکی»، فرزند یوانا و سرجیو چلبیداکی، موزیسین بزرگ و مشهور اهل رومانی با آثار مورد توجهی مثل Octav و Taming the Apes به چارچوبی تبدیل می‌شود که معمولا هنرمندان را به کمالی در اثر خودشان می‌رساند. از آنجا که کمال همیشه در قید و بند رقم می‌خورد، به نظر می‌رسد قید و بندهای ذهنی و شخصی کارگردان این اثر هم باعث شده، فیلم نسبتا طولانی‌مدتش، با وجود ریتمی متعادل و نزدیک به کند، باز هم دیدنی به نظر بیاید و بیننده را تا آخرین سکانس و آخرین لحظه‌ها پای خودش نگه دارد. چلبیداکی تصویری شاید تازه و نوین از یک اقتباس از دنیای واقعی هنر را ارائه کرده است.

همه چیز در خدمت روایت

Young Boy in Old fashioned Shirt and Suspenders Stands by a Glowing Furnace Hands Outstretched Toward the Heat

تا پیش از شروع تماشای فیلم شاید گمان کنیم که با نظر به موسیقیایی بودن آن و روایت زندگی یک موزیسین مشهور، قرار است با دیدن اجراهای او و به اصطلاح با فیلمی نزدیک به موزیک-ویدئو مواجه شویم. این دام شیرینی است که برای همه سازندگان آثار اقتباسی از اهالی موسیقی پهن می‌شود و کمتر کسی از میان آنها از شیرینی و گوارایی این دام در امان می‌ماند. می‌توانیم این اثر را با فیلم تازه منتشر شده‌ی مایکل، درباره‌ی زندگی «مایکل جکسون» مقایسه کنیم.

مایکل جکسون به مراتب مشهورتر از سرجیو چلبیداکی است. جوانب و داستان‌پردازی‌های پیرامون زندگی مایکل جکسون هم گستره‌ی بیشتری برای روایت‌سرایی به کارگردان و نویسنده می‌دهد؛ اما حتی وقتی کارگردان می‌خواهد با بودجه‌ای هنگفت و با حضور بزرگان عرصه‌ی سینما هم اثری درباره‌ی مایکل جکسون بسازد، باز هم در دام شیرین نمایش موزیک-ویدئو گرفتار می‌شود و برای بخش زیادی از آن فیلم، شاهد چیزی به جز اجراهای مایکل نیستیم. با این حال سینمایی تحسین‌شده‌ی کراوات طلایی از این خط مشی متداول تبعیت نمی‌کند. روایت در مشت کارگردان است و حتی صحنه‌های متعدد اجرای نقش اول فیلم هم در خدمت داستان قرار دارد. کارگردان موزیک-ویدئو نمی‌سازد و مثل مسیر سخت و مبارزه‌برانگیز زندگی پدرش در پیشبرد ایده‌های موسیقیایی خودش، سرژ یوان چلبیداکی هم به جریان متعارف ساخت فیلم‌های موسیقیایی پشت می‌کند و همه چیز را در خدمت نمایش و فیلم بودن در می‌آورد.

سرجیو چلبیداکی معتقد بود موسیقی فقط همانی است که روی صحنه و زنده اجرا می‌شود و تا پایان دوران عمرش اجازه نمی‌داد آثارش ضبط شوند و فرزندش هم تا پایان این فیلم تلاش می‌کند که در دام معمول فیلم‌های پیرامون شخصیت‌های هنری گرفتار نشود و فیلم بودن را منعکس کند. منصفانه باید اعتراف کرد که او در نهایت با پیروی از این قید و بند موفق می‌شود یک الگوی ماندگار برای آثار اقتباس هنری و مستندهای موسیقیایی به وجود بیاورد. شاید از این جای تاریخ سینما به بعد بتوانیم به سازندگان آثار بعدی در این زمینه بگوییم؛ باید مثل چلبیداکی چنین فیلم‌هایی را روی پرده ببرید.

هنرنمایی کارگردان

a Man in a 1930s Brown Suit Stands Beside a Dark Vintage Car on a Cobblestone Street Carrying a Leather Bag While Another Man Browses a Newspaper Stand in the Background

ریتم فیلم سریع نیست. شخصیت اصلی بسیار عمیق و چندلایه است و بدیهی است که پرداختن جزء به جزء به زندگی چنین فردی نمی‌تواند ضرب‌آهنگی تند و کوبنده ایجاد کند. خود شخصیت اصلی هم در صحنه‌ای به نوازنده‌های خودش این موضوع را مورد تاکید قرار می‌دهد که نباید کوبنده شروع کرد و از دوردست‌ها باید ظاهر شد. با این حال کارگردان آنقدر مهارت به خرج داده که ضرب‌آهنگ متعادل فیلمش، ما را از ادامه‌ی تماشای این اثر منصرف نکند و برعکس در بسیاری از گره‌های ریز و درشت میانی فیلم، ما را حتی بدون شناختن گره ماجرا، مشتاق ادامه‌ی تماشا نگه می‌دارد. جادوی این سینمایی هم در همین نکته نهفته است.

ما نمی‌دانیم چرا؛ اما دوست داریم تا آخرین سکانس این فیلم را ببینیم. گره‌ها بر خلاف اغلب فیلم‌های معروف و موفق، مرزبندی مشخصی ندارند. هاله‌ای هستند. دقیقا نمی‌دانیم باید به چه سوالی پاسخ بدهیم؛ ولی می‌دانیم سوالی هست. این یعنی نویسنده و کارگردان حتی بیننده را به یک پله عقب‌تر سوق می‌دهند و گره ذهنی عجیبی از جنس تکاپوی فکر برای شناختن گره‌ها و مسائل ایجاد می‌کنند. ما در طول تماشای این فیلم غالبا در جستجوی این نیستیم که بفهمیم جواب سوالی که ایجاد شده چیست. ما عمیق‌تر از این وارد تماشا می‌شویم و سعی داریم پی ببریم اصلا سوال چه بوده است! بر همین مبنا هر بیننده‌ای می‌تواند سوالی مبتنی بر داده‌های لحظه‌ای ذهن خودش تعریف کند و فیلم را مثل فلسفه‌ای که کارگردان در پی انعکاس آن است، در پی شهود لحظه‌ها ببیند. فلسفه‌ی ذن در تار و پود این اثر دمیده شده و بوی مراقبه‌ها در آن به مشام می‌رسد. با این وجود کارگردان موفق شده اثری مستقل از این فلسفه و تعریف شده بر ستون‌های هنری خودش را بسازد.

جزئیات در بالاترین سطح هنری

Two Men Sit at a Wooden Table by Candlelight Studying Together in a Dim Library Setting

کارگردانی در بالاترین سطح سینمای مدرن ارائه می‌شود. از قاب‌بندی‌های دقیق گرفته تا میزانسنی که تماشاگر را در هر صحنه برای صحنه‌های بعد و در مجموع برای رساندن پیام فیلم آماده می‌کند. در میانه‌ی تماشا، وقتی دقایق زیادی از گرفتن هدیه‌ی ویژه‌ی سرجیو از پدرش که یک کراوات زرد بوده می‌گذرد، از خودمان می‌پرسیم که چرا باید نام این اثر از این هدیه گرفته شده باشد. کارگردان در میزانسن نوری پاسخ می‌دهد. تمام نقطه‌‌های عطف فیلم که کم هم نیستند و خبر از یک تغییر بزرگ می‌دهند با زمینه‌ی رنگی زرد و نزدیک به طلوع خورشید تدوین شده‌اند. وقتی سرجیو می‌خواهد برای اولین بار دستانش را در کودکی مثل یک رهبر ارکستر به رعشه در بیاورد. وقتی تصمیم‌های مهم زندگی‌اش را می‌گیرد. در یکی از آخرین سکانس‌ها هم وقتی قرار است تبدیل به یک اسطوره شود و در کلیسا به رهبری ارکستر می‌پردازد، تجلی این نور زرد را می‌بینیم. کراوات زرد بخاطر تمرد در مقابل پدر از او دریغ شده و سرجیو با هر پیشرفتی بر اساس نمایش کارگردان فیلم به سمت آن نور زرد قدم برمی‌دارد و در پایان هم دوباره این کراوات را به دست می‌آورد و البته ذهن مشوش و پر از سر و صدای او و پرخاشگری تمام نشدنی‌اش و سخت‌گیری نامتعارفش هم با پس گرفتن این کراوات تمام می‌شوند و او اینگونه در آغوش خانواده‌اش آرام می‌گیرد.

Older Man with White Hair Wipes His Mouth with a Yellow Cloth in a Warm Guitar filled Room

بازیگری و روابط درست

a Group of Men and Women Sit in a Vintage Parlor Around a Coffee Table Reading and Chatting in a Warmly Lit Room

بازی‌ها و شخصیت‌ها طوری پرداخته شده‌اند که حتی فرعی‌ترین آنها را هم باور می‌کنیم. رابطه‌ی میان شخصیت‌ها، حتی رابطه‌ی دوستی سرجیو با رقاصه‌ی باشگاهی که برای اولین بار در آن برای عموم می‌نوازد هم درست و منطقی تعریف شده و بازیگرها هم با هدایت دقیق و سنجیده‌ی کارگردان از پس ایجاد هم‌ذات‌پنداری در این روابط برمی‌آیند. روابط آنقدر واقعی به نظر می‌رسند که دوست صمیمی دوران نوجوانی سرجیو را حتی با وجود اینکه در صحنه‌های زیادی دیده نمی‌شود، در پستوی ذهن او احساس می‌کنیم. این یعنی کارگردان موفق شده، ذهن شخصیت اصلی‌اش را با چیدمان و اجرای دقیق شخصیت‌ها و گرفتن بازی‌های حسی به‌جا و هنرمندانه و تاثیرگذار برای ما کالبدشکافی کند و ما را به درک ذهنی از سرجیو چلبیداکی برساند. در طول تماشای این فیلم، تماشاگر اغلب درون ذهن شخصیت اصلی قرار می‌گیرد.

موسیقی غالب

Pianist Smiling While Playing a Grand Piano in a Vintage Ornately Decorated Parlor with Floral Wallpaper and a Gilded Mirror Behind Him

موسیقی زمینه‌ای اصلی این فیلم است و با توجه به سخت‌گیری‌های شخصیت سرجیو در دنیای واقعی، پسر او نمی‌توانست تخطی آشکاری از سبک پدرش داشته باشد. موسیقی متن گم می‌شود در میان اجراهای باشکوه و پر زرق و برق نقش اول سینمایی و این اجراها هستند که بار موسیقیایی اثر را با توانایی کامل به دوش می‌کشند. شاید برای پی بردن به ترتیب نمایش اجراهای سرجیو چلبیداکی در این فیلم باید با یک اثرشناس حوزه‌ی موسیقی که تمام آثار این آهنگ‌ساز و رهبر ارکستر را شنیده است مشورت کنیم؛ اما بدون این مشورت و با حسی که از آهنگ‌ها می‌گیریم هم می‌توانیم بفهمیم بدون منطق روایی به صف نشده‌اند و هر کدامشان به حال و هوای جنس روایت در بخش‌های مختلف فیلم می‌چسبند و قصه را تکمیل می‌کنند.

بازیگرانی در اوج

Conductor in a Black Tuxedo with White Bow Tie Conducts an Orchestra with Arms Spread Wide Eyes Closed

بازی «شان بن» با همه‌ی کوتاهی و گذرا بودن، به دل می‌نشیند و بازی «بن اشنتزر» و جان مالکویچ هم آنقدر واقعی هستند که در طول تماشای فیلم نتوانیم آنها را با نقش‌های دیگری متصور شویم. «کیت فیلیپس» همان زنی به نظر می‌رسد که چلبیداکی در نامه‌اش برای خانواده او را توصیف می‌کند و هنر آنجا نهفته است که قبل از هر اعترافی، خودش را به نمایش بگذارد و اعتراف‌ها را پیش از مطرح شدن کلامی و ادعایی ثابت کند. «یوانا» با بازی کیت فیلیپس همین هنر را ارائه می‌کند و وقتی او را واقعی و پرانرژی و واقعیت‌گرا می‌یابیم، سرجیو در نامه‌اش برای خانواده این موضوع را تایید و تصریح می‌کند.

در مجموع سینمایی کراوات زرد یک طعنه‌ی بزرگ به اغلب آثاری است که در رابطه با زندگی موزیسین‌ها ساخته می‌شود. آنها روایت و فیلم و نمایش و سینما را گم می‌کنند و درگیر دام نمایش خود موسیقی می‌شوند؛ اما یوان چلبیداکی، موسیقی و شخصیت و زندگی‌نامه را در خدمت روایتش به کار می‌برد و به جای موزیک ـ ویدئو، یک فیلم را روی پرده برده است. او از شیوه‌ی پدرش تبعیت می‌کند و در یکی از سکانس‌ها هم می‌گوید که پسرها وامدار شخصیت پدرها هستند. او هم مثل پدرش که می‌گفت؛ موسیقی فقط روی صحنه واقعی است و نباید ضبط شود و در رابطه‌ای موازی می‌گوید، فیلم حتی در ژانر موسیقی باید پیش از هر چیزی فیلم باشد و هنر نمایش و نشان دادن را پیاده کند. فیلمی که نمادی و الگویی برای همه‌ی کسانی خواهد بود که در این ژانر به ساخت اثر می‌پردازند. فیلمی که در بازتاب پیام اصلی‌اش برای لحظه‌ای تعلل نمی‌کند و همواره می‌خواهد فریاد بزند که «همیشه دنبال حقیقت باش. زیبایی یک طعمه است.»

امتیاز نویسنده به فیلم: ۹ از ۱۰

منبع: گیمفا

اشتراک گذاری:

بدون دیدگاه

دانلود قسمت جدید سریال بدنام / قسمت دوازدهم سریال بدنام - وب‌گردی
دانلود قسمت جدید سریال بدنام / قسمت دوازدهم سریال بدنام