20 انیمیشن برتر تاریخ که به رویاهایتان جان میدهند
سینما همیشه دری بوده به سوی خیال و رویا. لحظهای که خودمان را وارد دنیایی میکنیم که برای لحظاتی، از زندگی کسل کننده روزمره دور بمانیم. اما در کنار سینما، صنعتی زیباتر، هیجانانگیزتر و بیحد و مرزتر وجود دارد به نام: انیمیشن (بخوانید پویانمایی!) که ما را به دنیایی به شدت خیالیتر، رنگارنگتر و جذابتر میبرند. دنیاهایی که هیچ حد و مرزی برای رویا پردازی و خلق لحظات لذت بخش قائل نیستند. از پیکسار بگیرید تا ایلومینیشن، همه استودیوها سعی کردهاند در قالب دنیای رویایی و زیبایشان، لحظاتی ماندگار را در ذهن مخاطب حک کنند. بیایید به همین بهانه، مروری دوباره بر بهترین انیمیشن های تاریخ تا به امسال داشته باشیم.
از زمانی که دیزنی، میکی موس را خلق کرد تا کنون، انیمیشن های کلاسیک، بد، محشر و افتضاح به عرضه در آمدند! اما تعداد انیمیشن های خوب آنقدر زیاد است که میتوان چندین و چند مقاله برای آنها نوشت. پس بهتر است این را قبل از شروع معرفی انیمیشن ها بگویم چون جنگ پیش از صلح بهتر است! ممکن است تعدادی انیمیشن های مد نظرتان که به احتمال زیاد هم شاهکار باشند، در لیست به دلایلی نیامده باشند و از هر دوره یا از هر استودیو، به چند اثر بسنده شود. خب، این شما و این لیست بهترین انیمیشن های دنیا.

بامبی، از آن دسته آثار کلاسیک دیزنی است که بعد از هشتاد سال، همچنان جایش را در قلب مخاطبانش حفظ کرده است. بودجه انیمیشن تنها ۸۵۸ هزار دلار بود و توانست در گیشه به فروش ۲۷۰ میلیون دلاری دست پیدا کند! داستان بامبی از این قرار است که آهویی به نام بامبی به دنیا میآید که قرار است در آینده، شاهزاده جنگل بشود و از آنجا در برابر شکارچیان محافظت کند. محبت بین او و مادرش، سبب به وجود آمدن یک وابستگی میشود و یک روز، مادر بامبی به دست شکارچیان کشته میشود.
Bambi نه تنها یکی از کلاسیکترین کارهای دیزنی است، بلکه تا امروزه از نحوه داستان گویی آن در این استودیو استفاده شده و از این جهت نیز جز مهمترین فیلم های انیمیشنی این لیست محسوب میشود. در آن زمان، دیزنی با مسائلی از همچون مرگ عزیزان، آشنایی با مفاهیم عمیق زندگی و مسائل روزمره سعی میکرد با مخاطبان کودکش سخن بگوید. Bambi از تاثیر مخرب انسان بر روی محیط زیست حرف میزند، چیزی که هنوز که هنوز است تاثیرش حس میشود و تمامی این موارد، دلایلی هستند که Bambi یک شاهکار محسوب میشود.

Dumbo همانند Bambi، نه تنها به یکی از بزرگترین و بهترین انیمیشن های تاریخ تبدیل شد، بلکه نوعی دیگر از ایدههای داستان گویی را پرورش داد که از آن همچنان استفاده میشود. داستان فیلم انیمیشن، درمورد بچه فیلی به نام دامبو است که او را به خاطر گوشهای بزرگش مورد تمسخر قرار میدهند. اما بعدها این بچه فیلم دوست داشتنی، متوجه میشود که میتواند با گوشهایش پرواز کند.
Dumbo یک نماد بامزه از افرادی است که حس میکنند بیفایدهاند. بچه فیل داستان ما گوشهای بزرگی دارد که در نگاه اول برای هرکس به نظر بیفایده میرسند. اما به لطف دوستان خوب و حمایت، متوجه میشود که با این قابلیت به نظر بیفایده، میتواند کاری را بکند که هیچ فیلی تا به حال نتوانسته انجام بدهد. از لحاظ بصری، انیمیشن فوق العاده است و موسیقی بسیار زیبایی دارد که توانسته بابت آن برنده جایزه اسکار نیز بشود.
این یه بچه با چشمهای آبیه، از خود بهشت، برای تو. یا… مستقیم از بهشت بالای سر، این یه بچه برای عشق ورزیدن توسط توئه.

White and The Seven Dwarf از بسیاری جهات، مهمترین انیمیشن جهان میتواند تلقی شود. اولین انیمیشن سینمایی که جهان با آن رو به رو شد و از طرفی دیگر، بنیان گذار امپراطوری دیزنی با این اثر شروع شد. همچنین از لحاظ داستانی، بهانهای شد که دیزنی شروع به معرفی چندین و چند پرنسس دوست داشتنی بر اساس داستانهای مشهور جهان بکند. سفید برفی، یک دختر زیبا و مهربان که نامادری ملکه بدجنسش، قصد جان او را میکند. نامادری ملکه به شکارچی دستور میدهد که قلب سفید برفی را برایش بیاورد اما او این کار را نمیکند و به جایش، قلب آهویی را به نامادری ملکه میدهد.
داستان فیلم انیمیشنی از یک افسانه زیبا برگرفته و تغییر داده شده تا تبدیل به یک کارتون مناسب کودکان شود. آهنگهای انیمیشن زیبا هستند و کوتولهها، بعد از گذشت سالها محبوبیت خود را از دست ندادهاند. Snow White and The Seven Dwarf بهانهای بود که دیزنی شروع به ساختن دنیایی جدید در قلب سینما بکند که تاثیرش امروزه کاملاً مشخص است. اثری کلاسیک و جذاب که برای همیشه در قلب طرفداران میماند.

دیزنی در ادامه کارش، نیاز به آثاری درجه یک داشت که بتواند پایههای امپراطوریاش را تحکیم کند. به همین دلیل، دوباره به سراغ یکی از بزرگترین افسانههای شاه پریان به نام سیندرلا رفت. داستانی که توسط شارل پرو خلق شد و درمورد دختری است که توسط نامادریاش مورد ظلم واقع میشود. حال روزی به لطف دو موش مهربان به نامهای گاس و جک و فرشتهای مهربان، این فرصت را پیدا میکند که در جشن سلطنتی حضور پیدا کند.
سیندرلا در ادبیات فولکلور انگلیسی به معنای کسی است که خصوصیات او ناشناخته است و به یک موفقیت و شهرت بزرگ دست پیدا میکند. انیمیشن Cinderella به کسانی که برای مدتی طولانی در ظلم و ستم بودهاند حکم یک بارقه امید را داشت. افرادی که منتظر روزی خوش هستند و بالاخره به آن دست پیدا میکنند. اثری کلاسیک و دوست داشتنی که همچنان جایش را در فرهنگ عامه حفظ کرده است.

وقتی که اسم دیزنی به گوشمان میخورد، اولین چیزی که در ذهنمان پدید میاد چیزی نیست جز یک موش با گوشهای بامزه به نام میکی موس. این بار این استودیوی انیمیشنی، در بحبوحهی جنگ جهانی دوم، انیمیشنی را بر اساس شعری از گوته خلق کرد. داستان درمورد جادوگری است که تصمیم میگیرد که فوت و فنهایش را به کسی آموزش دهد و تنها کسی را که پیدا میکند، میکی موس است. جادوگر از میکی میخواهد در کارهایش کمکش کند و یک روز که او در کارگاهش نیست، میکی سعی میکند کارها را با جادو جنبل پیش ببرد.
Fantasia مانند یک اثر هنری بسیار بزرگ است و فارغ از داستان زیبایش، از لحاظ بصری یک شاهکار محسوب میشود. این انیمیشن ثابت کرد که این صنعت، میتواند چیزی فراتر از سرگرمی برای کودکان باشد و هر لحظهی آن، چیزی را تقدیم به مخاطبش میکرد که او تا قبل تجربه نکرده بود. میکی موس جادوگریهای احمقانهای انجام میدهد و همین، ما را به ماجراجوییهای جذابی میبرد که میخواهیم هیچگاه تمام نشود و برای همیشه در آن غرق شویم.

هانس کریستین آندرسن، داستانهایی را گفته است که برخلاف روایت سادهشان، مخاطب را به چالش میکشاند. فضای رویاگونه زیبای داستانهای او، ما را به ماجراجوییهایی میبرند که باعث میشوند درمورد افکار و اعتقاداتی که داریم تفکری مجدد داشته باشیم. حال دیزنی، با اقتباس از این داستان یکی از زیباترین آثار خود را خلق کرد. یک پری دریایی به نام آریل، به شدت به دنیای بیرون از دریا و انسانها علاقه مند است. به دنبال این علاقه، او با یک جادوگر به نام اورسولا آشنا میشود که در ازای یک معامله، او را انسان کند تا بتواند با شاهزادهای به نام اریک زندگی کند.
طراحیهای دیزنی سال به سال زیباتر و جذابتر میشد و The Little Mermaid گواهی بر این موضوع است. از طرفی، داستان انیمیشن درمورد عشق ممنوعه، خودشناسی و دنیای انسانها است. مواردی که توضیح دادنشان به کودکان جسارتی را میطلبد که کلمنتس و ماسکر در قالب یک انیمیشن دوست داشتنی کودکانه، آن را به تصویر کشاندند. این انیمیشن همانند بسیاری از انیمیشن های دیگر دیزنی، تاریخ انقضا ندارد و همچنان در دل مردم جایش را از دست نداده است.
اون بالایی که اونا قدم میزنن، اون بالایی که اونا میدوئن، اون بالایی که اونا تموم روز توی آفتاب میمونن، با آزادی پرسه میزنن، کاشکی منم میتونستم، بخشی از اون دنیا باشم.

گاهی اوقات ما شاهد فیلم های انیمیشنی هستیم که از فرمولی مشخص استفاده میکنند، اما به چنان مقام و کمالی دست پیدا میکنند که همه را انگشت به دهان میگذارند. همه چیز در The Lion King در بهترین درجه خود قرار دارد. داستان فیلم، اقتباسی از هملت، داستانهای انجیل و مقداری تاثیر پذیری از Bambi است. آهنگش را التون جان خوانده و موسیقی متنش را هانس زیمر زده است. صداپیشگان انیمیشن هم از بهترین بازیگران آن زمان بودهاند.
دوباره دیزنی ما را به دل جنگل میبرد و داستانی درمورد شجاعت، خودشناسی و قدرت بهمان یاد میدهد. اثری که طراحیش یک شاهکار محسوب میشود. داستان درمورد شیری به نام موفاسا است که سلطان جنگل است و بعد از او، این منسب به فرزندش یعنی سیمبا میرسد. موفاسا یک رقیب به نام اسکار دارد که او، در صدد تصاحب قدرت او برمیآید. The Lion King در طول داستان، یکی از دردناکترین لحظات سینما را خلق میکند و در نهایت، به اثری تبدیل میشود که برای همیشه در یادمان بماند.

سینما را بررسی کنیم، الک کنیم و جز به جزش را بررسی کنیم، آثاری را پیدا میکنیم که جواهر محسوب میشوند؛ جواهراتی که در زمان اکرانشان نشد که آنطور بدرخشند. The Iron Giant همچین جواهری است. هزاران بار آن را پخش کنید، پایش بنشینید و باز هم میبینید که در اشکهای خود غرق شدهاید. غولی آهنی از فضا به زمین میافتد و پسری به نام هوگارت هیوز، آن را پیدا میکند. حال دوستیای بین این دو به وجود آمده که توسط دولت به خطر میافتد.
طراحی انیمیشن جذاب سینمایی The Iron Giant بینظیر است و میتوان تک تک لحظاتش را قاب کرد. داستانی که برد برد روایت میکند، همان چیزی است که ما از یک اثر ضد جنگ انتظار داریم. او مستقیماً دولتها و کشورها را در لفافهی یک ماجراجویی کودکانه نقد میکند. اما مفاهیم انیمیشن به این موارد محدود نمیشوند و به مواردی از جمله دوستی، ماجراجویی و مرگ میپردازد. برد برد با کارتون علمی تخیلی The Iron Giant ثابت کرد که یکی از مغز متفکرهای دنیای انیمیشن میتواند باشد و وین دیزل نشان داد که وقتی در صحنه حضور ندارد و تنها باید چند خط دیالوگ بگوید، چقدر بهتر میتواند باشد!

انیمیشن هایی که به آثار کالت تبدیل شدهاند، انگشت شمارند. حال در سال ۲۰۰۰، دیزنی توانست یکی از این معدود انیمیشن ها را بسازد و نامش The Emperor’s New Groove است. طراحی اغراق آمیز، جکهای بامزه و شخصیتهای فراموش نشدنی، نکات برجسته این اثر هستند. داستان درمورد امپراطور کوزکو، جوانی که به شدت مغرور است و به هیچکس به جز خودش اهمیت نمیدهد. او تصمیم میگیرد یک مکان تفریحی بر روی خانه شخصی به نام پاشا بسازد و از طرفی، مشاورش یعنی ایزما را اخراج میکند. همه چیز دست به دست هم میدهد و او تبدیل به یک شتر میشود!
The Emperor’s New Groove به سادگی درمورد مفاهیمی از جمله غرور و از بالا به پایین نگاه کردن حرف میزند و در کنارش، چنان لحظات کمدی نابی را خلق میکند که حتی اگر قرار باشد آن را تا آخر عمرمان ببینیم، ازش زده نمیشویم. شخصیت کوزکو یک ساز مخالف با بسیاری از پروتاگونیستهای جذاب آن موقع محسوب میشود و در یک کلام، هر چیزی که در این انیمیشن وجود دارد با دیگر آثار هم رقیب خودش متفاوت است!
این یزماست، مشاور امپراطور. مدرک زنده که دایناسورها یه زمانی روی زمین پرسه میزدن.

وقتی که تری پارکر و مت استون، کارشان را به عنوان خالقان یک انیمیشن سریالی با کیفیتی نه چندان بالا شروع کردند، شاید انتظارش را نداشتند که بتوانند چنین تاثیری بر روی فرهنگ عام و دنیا بگذارند! بعد از اینکه سریال کارش را در شبکه کمدی سنترال شروع کرد، این دو تصمیم گرفتند South Park را در یک مقیاس بزرگتر به نمایش در بیاورند، بلکه یک سکوی پرش برایشان باشد. اتفاقی که حتی برایشان نامزدی اسکار را به ارمغان آورد! اینبار هم مانند دفعات قبل، اریک، کایل، کارتمن و کنی باید جلوی جنگ احتمالی بین آمریکا و کانادا را بگیرند!
اینبار پارکر و استون به لطف سینمایی و بزرگسال بودن اثر، محدودیت کمتری داشتند و توانستند یکی از دیوانهوار ترین داستانهای خودشان را به نمایش بگذارند. از مسخره کردن صدام حسین بگیرید تا انتقاد از مواردی همچون جنگ، این زوج دوست داشتنی در اثری که تقریباً همه کارهاش بودند، به خوبی آن طنز تند South Park را بر روی پرده سینما آوردند. لازم به ذکر است این اثر پر از آهنگهای جذابی است که تا ابد، در ذهنتان حک خواهد شد.

هنوز قرن بیستم تمام نشده بود که دیزنی، یکی از شگفت انگیزترین اثرهایش را به نمایش گذاشت. اثری که مفاهیمی را به زیبایی توضیح میدهد که امروزه، بسیاری از نویسندگان برای بیانش به لکنت یا افراط افتادهاند. داستانی الهام گرفته از اساطیر چینی و در نهایت، خلق شدن یکی از متفاوتترین کارتون پرنسس های دیزنی به نام مولان. مولان، دختری زیبا و باهوش است که هنگام جنگ با ارتش هان ها، تصمیم میگیرد خودش را به شکل مرد در بیاورد و عضو ارتش شود.
داستان مولان، درمورد شجاعت و دلیر بودن است. این شخصیت میتواند انگیزه بخش دخترانی باشد که میخواهند پای خودشان را فراتر از محدودیتها بگذارند و نشان بدهند که نه تنها چیزی از مردان کم ندارند، بلکه میتوانند بهتر از آنان هم باشند. با گذاشتن پروتاگونیست داستان در محیط جنگی و در ادامه، خلق لحظات کمدی و اکشن جذاب، Mulan تبدیل به اثری شده است که هیچوقت منقضی نمیشود.

سال ۲۰۱۹، پر از فیلمهای مورد انتظاری بود که باعث شد بسیاری از آثاری که تبلیغ آن چنانی برایشان صورت نگرفته بود، به آن صورت دیده بشوند. Klaus، یک انیمیشن غافلگیر کننده بود که توانست یک رقیب بسیار جدی برای Toy Story 4 باشد. داستان Klaus، یک داستان کریسمسی متفاوت است. پستچی تنبلی به نام جسپر، مامور پست یک جزیره دور افتاده میشود. او در این جزیره، با اسباب بازی سازی به نام کلاوس آشنا میشود و از او کمک میخواهد تا بتواند به کارش رونق ببخشد.
در اولین قدم، Klaus به ما سرمنشا بابانوئل یا همان سانتا کلاوس را توضیح میدهد. طراحی انیمیشن بسیار چشم نواز است و هر چه جلوتر پیش میرود، ما را در دنیای زیبایش غرق میکند. انیمیشن به خوبی مفهوم نفرت را نمایش میدهد و میگوید که چگونه خشم و حسادت، شادی را از بین میبرد. Klaus بیشک از آن دسته شاهکارهای شیرینی است که میتوان به طور نامحدودی، آن را تماشا کرد.

گاهی اوقات دنیای انیمیشن از یک سری استودیو بزرگ، به خاطر یک سری آثار خارج از کلیشههای آن غافلگیر میشود. مارول با معرفی مایلز مورالز و چندین نسخه دیگر از اسپایدرمن، در سال ۲۰۱۸ بهترین اثر خودش را رو کرد. داستان درمورد مایلز مورالز، نوجوانی است که به اسپایدرمن علاقه زیادی دارد. در پی گرافیتی کاریهای او و حضور در یک تونل زیر زمینی، عنکبوتی رادیو اکتیوی او را نیش میزند و تبدیل به اسپایدرمن میشود. اما این پایان ماجرا نیست. او متوجه میشود تعداد زیادی نسخه موازی از اسپایدرمنها به دنیای او آمدهاند.
هرچیزی که در فیلم انیمیشنی Spiderman: Into the Spider Verse وجود دارد معرکه است. خط داستانی زیبای آن درمورد باور و اعتماد داشتن به خود پیامش را به زیبایی میرساند، صداپیشگان آن تک تکشان بهترین خودشان را عرضه کردهاند و موسیقی متن فیلم عالی است. این انیمیشن توانست در جشنوارههای زیادی، رقیبان قدرتمند خودش را شکست بدهد تا نشان بدهد که مارول، حتی در زمینه انیمیشن هم میتواند یک رقیب جدی و خطرناک باشد!
اون شخصی که به دیگران کمک میکنه صرفاً به این خاطر که این کار بهتره یا باید انجام شه، و چون که این کارِ درست برای انجامه، بدون هیچ شکی، یه ابرقهرمان واقعیه.

گاهی اوقات فیلم های انیمیشن پای خود را فراتر از حد و مرزهای خود و سینما میگذارند و به چنان آثار عجیبی تبدیل میشوند که برای همیشه در ذهنمان میمانند. I Lost My Body محصول کشور فرانسه همچین اثری است. داستان دستی را شاهد هستیم که سعی دارد بدن صاحبش را پیدا بکند و از طرفی، فلش بکهایی را شاهد هستیم که داستان صاحب دست را برایمان تعریف میکند. داستانی سورئال، جذاب و تا حدی غم انگیز.
از رنگهای آبی و سیاه بیشتر استفاده شده و موسیقی بینظیر دن لوی، سبب شده I Lost My Body به یک تجربه مالیخولیایی بینظیر تبدیل شود. داستان فیلم تا حد زیادی ممکن است گنگ به نظر برسد و برای لذت بردن از آن، باید ذهنتان را رها کنید تا بتوانید در دنیای بینظیر فیلم غرق شوید و آن وقت میبینید که از لحظه به لحظهاش چه لذتی میبرید! I Lost My Body تجربهای تماماً جدید برای مخاطبان و علاقه مندان به انیمیشن محسوب میشود که نباید دیدنش را از دست داد.

از ویلم دفو در فیلم At Eternity Gates بگیرید تا جیسون شوارتزمن در موزیک ویدئو Bestie Boys، بسیاری از بازیگران و هنرمندان سعی کردند در نقش وینسنت ون گوگ فرو روند. نقاشی مشهور که در زمان خودش دیده نشد و سالها بعد از مرگش، به عنوان یکی از بهترین نقاشان تمام دوران از او یاد شد. در این انیمیشن، ما شاهد رمز و رازهای زندگی وینست ون گوگ هستیم.
اولین چیزی که نظر مخاطب را جلب میکند، نوع خاص انیمیشن است. فارغ از داستان، دیدن یک اثر به حالت نقاشیهای ون گوگ خود موضوعی است که ما را ذوق زده کند. موسیقی بینظیر کلینت منسل و فضا و داستان بیوگرافی خاص فیلم، چیزهایی هستند که سبب شده Loving Vincent یک تجربه بینظیر در دنیای انیمیشن محسوب بشود. اگر در سال ۲۰۱۷، Coco رقیب این اثر نبود، میتوانست یک اسکار را برای خودش کسب کند.

قبل از اینکه تام مورد Wolfwalkers را بسازد و نامش را بیش از پیش سر زبانها بیاندازد، او شاهکاری را خلق کرد که متاسفانه به آن صورت دیده نشد. Song of the Sea اثری که بر اساس افسانههای محلی ایرلندی ساخته شده، زندگی آخرین سلکی را نشان میدهد. سلکی، یک موجود افسانهای است که نیم فک است و نیم انسان. آنها حافظ دریاها هستند و روح موجودات غرق شده در آن را به ساحل میرسانند. سیرشا، دختری شش ساله است که قادر به حرف زدن نمیباشد و از طرفی، باید آوازی مخصوص را بخواند تا از طبیعت محافظت کند.
زیبایی Song of the Sea از لحاظ بصری بیحد و مرز است. نقاشیهای دو بعدی که تماماً با دست طراحی شدهاند و موسیقی مسخ کنندهاش، چنان شما را غرق دنیای خودش میکند که هرگز متوجه نمیشوید که زمان چگونه میگذرد. داستان غمانگیز و زیبای فیلم هم به خوبی درمورد مفهوم دوستی و خانواده پیام میدهد و شخصیتهای افسانهای Song of the Sea، بسیار دوست داشتنی هستند. تام مور اثری را خلق کرده است که جواهری پنهان در صدفی در اعماق اقیانوس بیکران انیمیشن ها محسوب میشود.
پسرم، من رو توی داستانها و توی آهنگهات به یاد بیار. بدون که من همیشه دوستت خواهم داشت، همیشه.

براساس سری رمانهای نویسنده موفق بلژیکی، گابریل وینسنت، Ernest and Celestine شاید یک داستان تکراری و قابل پیشبینی را تعریف کند، اما چنان آن را خوب اجرا میکند که امکان ندارد عاشقش نشوید! موشی به نام سلستین، داستانهایی را درمورد شرور و ترسناک بودن خرسها میشنود اما آنها را باور نمیکند. در ادامه ماجراجوییهای سلستین، او با خرسی به نام ارنست آشنا میشود و با یکدیگر دوستیای را شروع میکنند.
Ernest and Celestine درمورد ترس نداشتن از ناشناخته سخن میگوید. درمورد ماجراجویی کردن و تجربه کردن هرچیز با چشمان خودمان. طراحی دوبعدی زیبا و ساده انیمیشن، سبب دوست داشتنی شدن آن میشود و روایتی سادهای که انیمیشن در پیش میگیرد، مواردی هستند که سبب میشوند آن را دوست داشته باشیم و خاطرش را برای همیشه در ذهنمان نگه بداریم.

وس اندرسون، در اولین تجربهاش در صنعت انیمیشن، اثری را ساخت که صفتی جز شاهکار را نمیتوان به آن نسبت داد. او تمام مولفههای سینماییاش را در این اثر استاپ موشن بینظیر به کار برد و چنان اثری را خلق کرد که لحظهای جذابیتش را از دست نمیدهد. اقتباسی از داستان رولد دال، روباهی به نام آقای فاکس به همسرش قول میدهد که دیگر هیچوقت دست به دزدی نزنند. اما روزی دوباره آقای فاکس تصمیم میگیرد که دزدیهای خودش را دوباره از سر بگیرد و به دنبالش، مشکلات فراوانی به وجود میآیند.
به لطف دید جذاب رولد دال به دنیای حیوانات و انسانها و اقتباس قوی وس اندرسون، شاهد یک تعقیب گریز جذاب بین آقای فاکس و سه فروشنده هستیم که لحظهای از نفس نمیافتد. از لحاظ بصری، اثر بسیار درخشان است و موقعیتهای کمدی محشری دارد. شخصیتهای انیمیشن تک تکشان بینظیرند و هیچگاه فراموششان نخواهید کرد. در کل، وس اندرسون اثری را تقدیم مخاطب کرده که دوست نداشتنش کار بسیار سختی است.

به نظرم همین که اسم هنری سلیک و تیم برتون را کنار هم ببینید، باید منتظر یک اثر خارق العاده و تا حد زیادی تاریک باشید! The Nightmare Before Christmas هم یک فیلم کریسمسی محشر است هم یک فیلم هالووینی محشر! داستان فیلم در شهری خیالی میگذرد که اعضای آن، موجودات ترسناکی هستند که هر سال سعی میکنند یک هالووین محشر را بری مردم به ارمغان بیاورند. اما جک اسکیلنگتون از این روزمرگی خسته شده و طی اتفاقی، تصمیم میگیرد خودش را جای بابانوئل جا بزند و خودش مسئولیت جشن کریسمس را برعهده بگیرد.
داستان The Nightmare Before Christmas درمورد مسئولیت پذیری است. درست است که خستگی از روزمرگی و اشتیاق برای تجربه چیزهای جدید یک چیز عادی است، اما وقتی که در کارمان سعی کنیم بهتر بشویم و خلاق باشیم، بهتر از آن است که کارهای دیگران را خراب کنیم. موسیقیهای دنی الفمن فوق العاده هستند و تا دنیایی باقی است، آهنگ This Is Halloween را هر هالووین، مردم زیر لب زمزمهاش میکنند.

افسانههای ژاپنی و ساموراییها، از موضوعات محبوبی هستند که جای خاصی در فرهنگ عام دارند و این بار، تراویس نایت در قالب انیمیشنی استاپ موشن سعی کرده داستانی جذاب بر اساس این موارد بسازد که نتیجهاش، یکی از بهترین انیمیشن های استاپ موشن دهه اخیر بوده است. کوبو، پسری است که برای زنده ماندن در برابر شبحی انتقام جو، مجبور است زرهای را بیابد که متعلق به پدر ساموراییاش است.
داستان Kubo درمورد خودباوری است. به سادگی این پیام را در میان اکشنهای محشرش انتقال میدهد و با پایانی زیبا، کارش را به اتمام میرساند. پیچش داستانی جذاب انیمیشن، آن را زیباتر میکند و خلاقیتی که در طراحی شخصیتها به کار برده شده ستودنی است. تیم صداپیشگی هم به زیبایی اثر افزودهاند و در کل، Kubo هم از آن دسته آثاری است که وقتی آن را میبینید، امکان ندارد آن را دوست نداشته باشید.
بدون دیدگاه