معرفی تمامی فیلمها و سریالها مارول، همچنان در ادامه دارد، اگر شما عزیزان پارت اول و دوم این مطلب هیجانانگیز را دنبال کردید، توصیه میکنم حتماً تا پایان این بخش نیز با ما همراه باشید، چون Marvel سورپرایزهای ویژهای برایتان در نظر گرفته است.
دنیای پُرفراز و نشیب قهرمانهای مارول، همیشه مخاطبهای بسیار زیادی داشته که این استودیو بزرگ را تنها نگذاشتند البته این قضیه چند سالی است که دیگر اینطور نیست و همهچیز تغییر کرده. علت آن هم به نظر من کاملاً مشخص است، قطعاً اگر شما از مخاطبین فیلمهای ابرقهرمانی مارول باشید، میدانید که دلیل کاهش مخاطب این استودیو بزرگ در چند سال اخیر، به این خاطر است که قهرمانهای جدید، کیفیت ابرقهرمانهای گذشته را ندارند. در رابطه با این موضوع نمیتوانم خیلی صحبت کنم، چون ما میخواهیم فیلمها و سریالهای مارول را معرفی کنیم، پس بحث راجعبه این قضیه را به مطلب دیگری موکول خواهیم کرد تا دربارهی کاهش مخاطبین Marvel نیز باهم گفت و گو داشته باشیم.
با گذشت مدتی از وقایع اتفاق افتاده در قسمت پیشین نگهبانان کهکشان، پیتر کوئیل دچار افسردگی میشود. دوستان او برای اینکه حال پیتر را بهتر کنند، تلاشهای بسیاری انجام میدهند اما هیچ یک از آنها فایدهای ندارد، چون پیتر نمیتواند غم از دست دادن گامورا را فراموش کند. بعد از این قضیه و تغییر نکردن حال پیتر، دوست صمیمی او مانتیس، تصمیم میگیرد به گذشتهی پیتر چنگی بزند تا شاید راه چارهای برای این ناراحتی پیدا کند. مانتیس بعد از کمی کنکاش و فکر کردن راجعبه این موضوع، پیتر را به زمین میآورد تا او بازیگر موردعلاقهی کودکیاش را ببینید. زمانی که پیتر با کوین بیکن هنرمند محبوب بچگیاش روبهرو میشود، چالشهایی میان آنها بهوجود میآید که لحظات طنزی را در داستان خلق میکند. پس از برطرف شدن این چالشها و رفع سوتفاهم میان پیتر و کوین، آنها باهم به فضا برمیگردند تا زندگی جدیدی را در آنجا تجربه کنند.
اسکات لنگ، بعد از اینکه بهعنوان مرد مورچهای در جهان به شهرت میرسد، زندگی آرامی را در کنار خانوادهاش تجربه میکند اما مدت این آرامش چندان برای او طولانی نیست، چون دخترش موفق به ساخت دستگاهی برای مطالعهی دنیای کوانتومی میشود. با گذشت مدت کوتاهی از این اختراع، زمانی که اسکات و دخترش سعی دارند، این وسیله را تست کنند تا از صحت درستی او مطلع شوند، همهچیز به یکباره دچار مشکل میشود و دستگاه آنها را به درون خودش میکشد. با ورود اسکات و خانوادهاش به دنیای کوانتومی، آنها به این قضیه پی میبرند که این جهان، پر از تمدنهای گوناگون است که موجودات مختلفی در آن زندگی میکنند. تا به این جای کار، اسکات با مشکلی در جهان کوانتومی روبهرو نمیشود اما از این لحظه به بعد، او جلوی خودش کانگ فاتح را میبیند که سعی دارد از این جهان فرار کند. بعد از این روبهرویی، نبردی بزرگ میان اسکات و کانگ شکل میگیرد که نتیجهی آن به سود مرد مورچهای بهپایان میرسد.
داستان این اثر مهیج ساخته شده در استودیو مارول، از جایی شروع خواهد شد که نیک فیوری، پس از سالها دوری از زمین، دوباره به خانهی خودش باز میگردد تا جلوی اسکرالها قد علم کند. با برگشت نیک، جنگی میان او و اسکرالها آغاز خواهد شد که بازندهاش نیک است؛ بعد از این شکست، فیوری به این قضیه پی میبرد که در نبودش، اسکرالها بهرهبری گروایک، قدرت بسیار زیادی بدست آوردند که به این راحتی شکست نخواهند خورد. نیک زمانی که این قضیه را متوجه میشود، بهسراغ ماریل هیل و تالوس میرود تا با استفاده از کمک آنها جلوی بزرگتر شدن حکومت اسکرالها را بگیرد. با تجدید قبای نیک و اضافه شدن قهرمانها به ارتشش، جنگی جدید میان او و اسکرالها با وسعت بیشتر آغاز میشود که برندهی آن، این بار نیک فیوری خواهد بود.
با بازگشت نگهبانان از زمین به فضا، همهچیز برای مدتی در آرامش سپری میشود اما زمان این قضیه آنچنان طولانی نیست، چون گذشتهی راکت راگون برای آنها دردساز خواهد شد. راکت در این اپیزود، هدف حملهی دانشمندی قرار دارد که سالها پیش او را در مقرش شکنجه میکرده، زمانی که گروه متوجه میشوند که راکت دوباره بدست این دانشمندان خبیث گرفتار شده، سفری را آغاز میکنند تا کدی که درون بدن راکت است را غیر فعال کنند. در طول این مسیر، نگهبانان سعی دارند، راکت را از این وضعیت نجات دهند اما مشکلات ریز و درشتی که به سمت آنها سرازیر میشود، زمان این نجات را بهتاخیر میاندازد ولی با این حال، نگهبانان مثل همیشه از شکست فرار میکنند و همانند گذشته در این ماموریت پیروز میشوند.
پس از فروپاشی خط زمانی در فصل اول، لوکی در این سیزن با پدیدهای جدید بهنام لغزش زمانی روبهرو میشود. این ناهنجاری جدید برای لوکی دردسرهای زیادی را بهوجود میآورد، چون از زمانی که این پدیده کار خودش را آغاز میکند، لوکی مدام بین گذشته و آیندهی TVA در رفت و آمد است. وقتی شدت این ناهنجاری با سرعت زیاد افزایش مییابد، لوکی متوجه خواهد شد که سازمان درحال نابودی است، چون دیگر شاخههای چند چهانی از کنترل خارج شدند. لوکی، بهعنوان شاهد عینی این وضعیت وخیم، با یک تغییر هزار درجهای، شخصیتی پیدا میکند که میخواهد جهان را نجات دهد، او برای اینکه از این مسیر پیروز بیرون بیاید، با تمام توان جلوی کانگ ایستادگی میکند و او را با سختیهای بسیار و کمکهای موبیوس شکست میدهد.
کارول دنورز، پس از سالها دوری از زمین و مبارزه با دشمنان در کهکشان، شاهد این است که حکومت کریها بهسمت نابودی حرکت میکند. در آن سوی قصه نیز مونیکا رمبو، موفق شده فناوری دستکاری انرژی را بدست آورد، مونیکا آخرین شخصیت فیلم The Marvels نیست، دیگر قهرمانی که در این فیلم حضور دارد، کامالا خان از پاکستان است. قهرمانهای داستان ما در این اثر، در ابتدای قصه کنار هم نیستند بلکه مقابل هم ایستادهاند تا قدرتشان را بهرخ بکشند. این موضوع برای مدتی بههمین شکل در داستان پابرجا میماند اما زمان آن خیلی نیست، چون دشمنی جدید بهنام دار-بن از راه میرسد که قهرمانها را مجبور میکند، با هم متحد شوند تا جلوی این دشمن که قصد دارد حکومت تازهای برای خودش تشکیل دهد را بگیرند.
پس از پیروزی واچر و قهرمانهایش در فصل اول، او دوباره به مسئولیت اصلی خودش بازمیگردد و بهعنوان ناظر، قهرمانهایش را مشاهده میکند. قصه در این مجموعه همانند نخستین سیزن، از جایی شروع خواهد شد که جای قهرمانها و دشمنها تغییر میکند. شما در این فصل نیز شاهد این خواهید بود که قهرمانها در جایگاه دشمن ظاهر میشوند و دشمنین در جایگاه قهرمان، همهچیز تا یک مدت کوتاهی در جهان بههمین منوال پیش میرود اما ظهور یک دشمن جدید، باعث خواهد شد، زمان آرامش خیلی طولانی نباشد. وقتی دشمن جدید دوباره از راه میرسد، واچر قهرمانهایش را جمع میکند تا جلوی او را بگیرند. نبردی که اینبار میان شر و خیر شکل میگیرد، کمی متفاوتتر نسبت به جنگ اول است، دشمن اینبار قدرت بیشتری دارد ولی بازهم نمیتواند واچر و نیروهایش را شکست دهد و دست از پا درازتر باز میگردد.
گروت، در این فصل نیز همانند سیزن نخستین بهدنبال بازیگوشیهای خودش است، او سعی دارد جهان اطرافش را کشف کند اما آنچنان در این کار موفق نیست، چون هر بار مشکلی برای خودش درست میکند که در ادامه مجبور میشود، زمان زیادی را صرف حل کردن آن قضیه بکند. سریال گروت در سیزن دوم، بیشتر سعی دارد تکامل یافتن شخصیت چوبی و بانمک داستانش را نشان مخاطبین دهد. این سریال استودیو مارول بهنظرم بیشتر مناسب کودکان و نوجوانان است، چون فضایش از مبارزات بسیار بزرگ و خونین، کاملاً دور میباشد و بیشتر کمدی بهنظر میآید. سریال گروت جز معدود آثاری است که من از مارول تماشا نکردم، اگر شما عزیزان این مجموعهی کمدی را مشاهده کردید، حتماً نظرتان را دربارهی این اثر با ما به اشتراک بگذارید.
مایا لوپز، قهرمان اصلی فیلم Echo بعد از اینکه با گذشتهی خودش روبهرو میشود، به محل تولدش بازمیگردد تا با میراث خانوداگیاش ارتباط برقرار کند. قدرت مایا برای کسانی که هنوز این اثر را تماشا نکردهاند، شاید ناشناخته باشد، بههمین خاطر لازم است که بگویم: مایا لوپز، توانایی این را دارد که حرکات و مهارتهای دیگران را تقلید کند. مایا پیش از اینکه از محل زندگیاش فاصله بگیرد، دشمنهای زیادی برای خودش در گذشته باقی گذاشته که پس از بازگشتش بهسراغ او آمدند. زمانی که مایا، مجرمهای پیشین را دوباره جلوی خودش میبیند، مجبور به این میشود تا از محل زندگیاش در برابر آنها محافظت کند تا دشمنان نتوانند، به افراد حاظر در آن منطقه آسیبی برسانند.
وید ویلسون (ددپول) بعد از گذشت مدت بسیاری از موضوعات اتفاق افتاده در فیلم قبلی، زندگی آرامی را برای خودش دست و پا کرده اما این آرامش چندان برای او پابرجا نمیماند، چون نیروهای چند جهانی مزاحم او خواهند شد. در این بین که دشمنان سعی دارند، ددپول را نابود کنند، سازمانی مرموز او را به ماموریتی انتخاب میکند تا جلوی نیروهای نفوذی را بگیرد. وید زمانی که سفر خودش را برای جنگ با دشمنان آغاز میکند، در راه با ولورین نیز همراه میشود تا قدرت آنها چندین برابر شود. هممسیر شدن این دو شخصیت برای مبارزه، تنها با خون و خونریزی همراه نیست، ما در این فیلم جذاب، در کنار اینکه جنگهای بسیاری را تماشا میکنیم، لحظات شاد و مفرحی را هم بهلطف وید ویلسون مشاده خواهیم کرد.
پس از نابود شدن جادوی وستویو، در پی این اتفاق، آگاتا هارکنس قدرتهایش را از دست میدهد و دیگر توانایی انجام هیچ جادویی را ندارد. آگاتا زمانی برای خودش یک جادوگر باستانی قدرتمند بوده، بههمین خاطر تحمل چنین وضعیتی برایش بسیار سخت است، او برای اینکه مشکلش را حل کند، راهها و روشهای بسیاری را امتحان میکند اما هیچ یک از آنها فایدهای ندارد. با گذشت مدتی از این قضیه و کمتر شدن امید در آگاتا هارکنس، او به طور اتفاقی مکانی را پیدا میکند که میتواند، قدرتهای از دست رفتهاش را دوباره به او بازگرداند. آگاتا خیلی خوشحال به آن مکان میرود اما همکلاس شدن با افرادی که هیچ قدرتی ندارند و خیلی از او جوانتر هستند، این مسئله را خیلی برایش دشوار میکند اما او امیدش را از دست نمیدهد و موفق میشود، قدرتهایش را دوباره بدست آورد.
برخلاف سریهای گذشته، واچر این بار نظارت خودش را بر جهانها بیشتر میکند، چون جنگهای پیشین، او را متوجهی این قضیه کرده که قهرمانها در چند جهانی برای خودشان اتحادی تشکیل دادند تا قدرت را از دستش بگیرند. واچر زمانی که این موضوع را میفهمد، خیلی سریع اقدام به رفع این مشکل میکند، او با سختیهای بسیار، پروندهی این قضیه را میبندد و نظم چند جهانی را دوباره به حالت پیشین خودش باز میگرداند اما این وضعیت چندان دوام نمیآورد، چون دشمنان از این فرصت استفاده کردند و با قدرت بیشتری بازگشتهاند تا کار واچر و قهرمانهایش را تمام کنند. زمانی که جنگ جدید میان شر و خیر شروع میشود، واچر دوباره قهرمانهای خودش را گرد هم جمع میکند و با تمام قدرت بهسراغ دشمن میرود تا همانند سریهای پیشین آنها را به خانهشان تبعید کند.
سم ویلسون، حالا دیگر بهعنوان وارث اصلی سپر استیو راجرز شناخته میشود، او بعد از درگیریهای گذشته با دشمنان در قسمت قبلی، جایگاه کاپیتان آمریکا را پس میگیرد تا خودش در این مقام، برابر ظلم ایستادگی کند. با گذشت مدتی از این وضعیت آرام، دشمنها دوباره سر و کلهشان پیدا میشود تا جهان را تحت سلطهی خود بگیرند، سم در ابتدا فکر میکند، دشمنش همانند سریهای پیشین تنها یک فرد است اما بعدها درمییابد که با شبکهای عظیم از افراد شرور روبهرو است. سم زمانی که این حجم از دشمن را جلوی خودش میبیند، کمی ترس بهدرونش نفوذ میکند اما از آنجایی که میراث استیو را بهدوش میکشد، ترسهایش را کنار میگذارد و جلوی آنها و هالو قرمز را میگیرد.
مت مرداک، وکیل نابینای شهر نیویورک، دوباره برخاسته تا با لباس دردویل عدالت را برقرار کند. مت در ابتدا سعی دارد، آهسته کار خودش را پیش ببرد تا کسی متوجهی بازگشت او نشود اما این اتفاق شدنی نیست. قصه در این مجموعه تنها به ماجرای بازگشت مت مرداک مربوط نمیشود، سریال جدید دردویل در کنار اینکه این موضوع را بهتصویر میکشد، به مخاطبینش نشان میدهد، در دورانی که مت لباسش را کنار گذاشته، ویلسون فیسک از این فرصت استفاده کرده و چهرهی جدیدی برای خودش ساخته تا کسی متوجهی کارهای خلافش نشود. داستان فصل اول این مجموعه علاوهبر نمایش موضوعات بالا، ماجرای یک پروندهی جدید را نیز شرح میدهد تا مخاطبین دوباره حس و حال گذشته را تجربه کنند.
گروهی از ضد قهرمانها و مامورین نادرست، توسط دولت کنار هم جمع میشوند تا بهجای قهرمانهای گذشته یک عملیات خطرناک را انجام دهند. هر یک از اعضای گروه جدید، برای خودش گذشتهای مبهم و پیجیده دارد که اتحاد را برایشان سختتر میکند، با گذشت مدتی از این قضیه، زمانی که نیروهای استخدام شده توسط دولت، متوجه میشوند که نمیتوانند اتحادشان را تکامل ببخشند، کمی به مشکل بر میخورند ولی با این حال، زمانی که دشمن از راه میرسد، کنار هم جلوی آنها ایستادگی میکنند تا مانع پیروزیشان شوند. وقتی قهرمانهای ضد قهرمان، در نبرد اول به دلیل نداشتن اتحاد شکست میخورند، درمییابند که با این وضعیت نمیتوان جلوی دشمن مقاومت کرد، بههمین خاطر بعد از این شکست، مشکلات را کنار میگذارند و با اتحاد کامل، بهسراغ دشمنانان میروند تا آنها را شکست دهند.
ریری ویلیامز، پس از اینکه وقایع سخت گذشته را پشتسر میگذارد، به زادگاهش شیکاگو بازمیگردد تا با استفاده از هوش فوقالعادهاش، زرهای جدید طراحی کند. ریری با این کار، بیشتر سعی دارد به دیگران ثابت کند که قهرمان شدن، تنها وابسته به تجربه نیست، گاهی اوقات علم نیز میتواند، قهرمانهای بزرگی را تحویل کشور دهد. زمانی که ریری ویلیامز، مشغول ساخت زره جدیدش است تا قدرت خودش را تثبیت کند، دشمنان او نیز در شهرهای زیرزمینی تجدید قبا میکنند تا با استفاده از ترکیب جادو و علم، هدف خودشان را عملی سازند. ریری وقتی به این موضوع پی میبرد، خیلی سریع بهسراغ آنها میرود تا هرچه زودتر کارشان را تمام کند اما او در وهلهی اول موفق به این امر نمیشود. ریری پس از شکست اولیه، قدرتهای خودش را استحکام میبخشد و در دومین مرحله آنها را نابود میکند.
چهار دانشمند، زمانی که به یک سفر کهکشانی میروند، با پدیدهای کیهانی روبهرو خواهند شد که ساختار وجودی آنها را تغییر میدهد. پس از برخورد شکل گرفته با این پدیدهی کیهانی، دانشمندان بهصورت مجزا قدرتهای کشسانی، کنترل آتش، نامرئی شدن و نیروی صخره را بدست میآورند. با گذشت مدتی از این قضیه و پذیرفتن این حادثه توسط دانشمندها، نیروهای متخاصم کیهانی وارد زمین میشوند تا کنترل جهان را بدست بگیرند. وقتی دشمن از جو عبور میکند، قهرمانها جلوی حرکت سریع آنها را میگیرند اما عدم همکاری و نداشتن تجربهی کافی در مبارزات، باعث شکست آنها میشود. پس از این قضیه، قهرمانهای داستان برای اینکه جلوی نابودی زمین را بگیرند، اتحاد شکل گرفته میان خودشان را استحکام میبخشند و بهسراغ دشمن میروند تا آنها را راهی خانهشان کنند.
این سریال جذاب، با یک ایدهی خلاقانه راوی داستانهای کاملاً مجزایی از مامورین مخفی واکاندا است. قضیه در این اثر از جایی شروع خواهد شد که نیروهای ارتش واکاندا، ماموریت پیدا میکنند تا از سراسر جهان، ویبرانیوم لازم برای ادارهی کشور را تامین کنند. زمانی که ماموریت مخفی سربازهای واکاندا در تمامی نقاط دنیا آغاز میشود، سریال وارد بخش هیجانانگیز خودش خواهد شد. علت این هیجان چندین برابری نسبت به گذشته، به این خاطر است که نیروهای اعزامی به اقصی نقاط جهان، در ابتدا باید هویت خودشان را مخفی نگه دارند و بعد ویبرانیوم بدست آمده را به واکاندا بازگردانند. سازندگان برای اینکه داستان این مجموعه بهطور یکنواخت پیش نرود، در کنار موفقیتهای بیشمار، شکستهای زیادی را هم طراحی کردند تا سریال جذابیتش را از دست ندهد.
داستانی که در این اثر شاهد آن هستید، یکی از بهترین قصههای طراحی شده در استودیو مارول است. ماجرا در این مجموعهی هیجانانگیز از جایی شروع خواهد شد که عدهای از قهرمانها در دنیای موازی تبدیل به زامبی شدند. قهرمانهای زامبی شده در این اثر با قدرت بیشتر و البته حفظ هوش و ذکاوت گذشته، تصمیم میگیرند جلوی برخی از دوستان خود، قد علم کنند تا آنها را از پا دربیاورند. زمانی که جنگ میان این دو گروه آغاز میشود، سریال وارد یک بُعد دیگر از جهان قهرمانها خواهد شد. این مجموعهی جذاب در کنار اینکه دنیای آخرالزمان را بهتصویر کشیده، سعی دارد علاوهبر نشان دادن مبارزات مرگبار و نفسگیر، درسهایی از انسانیت و بقا را نیز به مخاطبینش بیآموزد.
سایمون ویلیامز، بازگیر نهچندان مشهور سینما، بهعنوان نقش اصلی این مجموعه جذاب، در طی یک صانحهی کاملاً اتفاقی، بهقدرتهای فراانسانی دست پیدا میکند. با گذشت مدتی از این قضیه، سایمون سعی دارد میان شهرت و قهرمان بودن، تعادل برقرار کند اما متاسفانه این اتفاق نمیفتد. زمانی که سایمون در تلاش است تا این مشکل را با خودش حل کند، یک دشمن کاملاً واقعی در شهر ظاهر میشود. سایمون وقتی این قضیه را میفهمد، سعی دارد جلوی او را بگیرد اما در این امر موفق نمیشود، چون او فکر میکند که این رویارویی شبیه به فیلمهایی است که در آنها ایفای نقش کرده. قهرمان داستان، وقتی متوجهی این واقعیت میشود، تمام توان خودش را بهکار میگیرد تا در نبردهای بعدی پیروز از میدان خارج شود، سایمون برای اینکه خودش را ثابت کند، بارها شکست را میپذیرد اما امیدش را از دست نمیدهد و دشمن را نابود میکند.
پس از پاک شدن هویت مرد عنکبوتی در ذهن مردم جهان، پیتر پارکر در اوج تنهایی، مشغول زندگی عادی خودش است. پیتر زمانی که میبیند کسی او را بهخاطر نمیآورد، تمام تمرکزش را روی دانشگاه و فعالیتهای انسان دوستانهاش میگذارد. پارکر برای مدتی بههمین شکل، بدون سر و صدا در تنهایی مشغول زندگی است اما ظهور یک تهدید جدید، باعث میشود او از غار تنهاییاش بیرون بیاید تا مردم را نجات دهد. مرد عنکوبتی زمانی که با این دشمن ناشناخته روبهرو میشود، قدرت کمتری در برابر آنها دارد ولی با این حال او بدون حمایتهای گذشته، تمام تلاش خودش را میکند تا شهر را از این وضعیت نجات دهد. پیتر برای اینکه در برابر دشمن بهپیروزی برسد، بارها تلاش میکند اما موفق نمیشود. این قضیه تا نیمههای داستان، بههمین منوال پیش میرود اما از یک جایی به بعد، ظهور متحدین جدید، باعث خواهد شد توان اسپایدرمن بیشتر شود و او دشمن را شکست دهد.
ماجرا در فصل دوم، از جایی شروع خواهد شد که مت مرداک متوجه میشود، ساختار قدرت در نیویورک تغییر کرده و هیچچیز شبیه به گذشته نیست. مت زمانی که این موضوع را میفهمد، سعی دارد جلوی این قضیه را بگیرد، اما قدرت دشمن مانع از این خواهد شد که او در وهلهی اول پیروز شود. مرداک برای اینکه بتواند هلز کیچن و دیگر دشمناش را شکست دهد، تلاشهای بسیاری انجام میدهد ولی هیج یک از آنها فایدهای نخواهد داشت. مدتی از این قضیه میگذرد اما دردویل هنوز موفق نشده دشمنانش را شکست دهد، طولانی شدن این درگیری، خشم مرداک برمیانگیزد، بههمین خاطر او سعی دارد قانون را کنار بگذارد و با روشهای خلاف، دشمنان را شکست دهد اما در آخرین لحظات پشیمان میشود و با تکیهبر ایمان خودش، از این نبرد پیروز بیرون میآید.
فرانک کسل، بعد از پشتسر گذاشتن سالها درگیری شخصی با جنایتکاران، اینبار گروهی بزرگ از افراد نظامی و سیاسی را جلوی خودش میبیند. این ماجرا برای فرانک یک قضیه اتفاقی نیست، علت این درگیری به این خاطر است که نام او در یک لیست محرمانه حضور داشته. وقتی جنگ بر سر این موضوع میان پانیشر و دشمنهایش آغاز میشود، فرانک به این قضیه پی میبرد که ماموریت تکمیل شده توسط او، بخشی از یک طرح بزرگ بوده که در آن، انسانهای بیگناه زیادی کشته شدند. پانیشر زمانی که متوجهی این موضوع میشود، میان دو راهی انتقام و تکرار اشتباهات گیر میفتد ولی با این حال اینبار هم از این نبرد پیروز بیرون میآید، تلاشهای فرانک در این مجموعه نیز بیثمر نمیماند و او موفق میشود طبق عادت یک دشمن دیگر را شکست دهد.
درست در زمانی که قهرمانها کنار هم نیستند و جهان در بیثباتی کامل است، تهدیدی جدید ظاهر میشود که سعی دارد واقعیتهای جهان را بهنفع خودش بازنویسی کند. این قضیه زمانی که به گوش ابرقهرمانهای دنیای مارول میرسد، آنها از اقصی نقاط جهان گرد هم جمع میشوند تا پروندهی این دشمن را نیز خیلی زود ببندند اما موفق نخواهند شد، چون دشمن با استفاده از زمان و فضا بر علیه آنها، کاری کرده که هیچکس نمیتواند بدون اتحاد کامل، مقابل او ایستادگی کند. اونجرز زمانی که به وخامت این اوضاع پیمیبرند، مشکلات را کنار میگذارند و همانند گذشته، در کنار هم بهسراغ دشمن میروند و او را شکست میدهند. این نبرد برای قهرمانها یک جنگ پایان یافته نیست بلکه سرآغاز نبردی عظیمتر در ادامه خواهد بود.
ویژن سفید رنگ، پس از این که بخش کوچکی از خاطراتش را بهیاد میآورد، یک سفر درونی را آغاز میکند تا شاید هویت واقعی خودش را درک کند. او در طول این سفر اطلاعاتی بهدست میآورد اما هیج یک از آن دادهها، مرتبط با بازسازی احساساتش نمیشوند. ویژن در این مدت، افراد زیادی را میبیند که خاطرات گذشته را برایش زنده میکند اما هیچکدام از آنها، تاثیری در بازیابی احساساتش ندارند. ویژن تلاش خودش را میکند اما از یک جایی بهبعد، انگیزههای او متوقف خواهد شد، چون یک فناوری شبیه به خودش، سعی دارد نظم جهانی را بههم بزند، ویژن زمانی که این موضوع را متوجه میشود، دست از تلاش میکشد و مقابل این دشمن ایستادگی میکند تا او نتواند به هدف خودش برسد.
در دنیایی که کمتر کسی خبر از حضور خونآشامها دارد، اریک بروکس با نام بلید، در سایهها بهدنبال شکار آنها است. بلید یک انسان کامل نیست، نیمی از او خونآشام میباشد، همین موضوع هم باعث شده تا او قدرتهایش در این زمینه افزایش پیدا کنند. ماجرای اصلی در این اثر از جایی شروع خواهد شد که بلید متوجه میشود، فرقهای باستانی از خونآشامها، سعی دارند بهطور آشکار بر جهان تسلط پیدا کنند. رهبر این فرقه با این عقیده که دیگر زندگی مخفیانه به پایان رسیده و خونآشامها باید آشکارا زندگی کنند، افراد حاظر را متقاعد میکند تا جنگی نو را با انسانها آغاز کنند. بلید وقتی اوضاع را تا این حد جدی میبیند، بدون هیچ باکی جلوی این فرقه را میگیرد و نمیگذارد آنها به مقصودشان برسند، انگیزهی بلید در این نبرد تنها مردم نبودند، او در کنار این قضیه برای انتقام خودش نیز میجنگد تا عاملان وضعیت الانش را شکست دهد.
در این قسمت از سری فلیمهای اونجرز، شاهد بدترین اتفاق ممکن در جهان هستیم، داستان این اثر از جایی شروع خواهد شد که جهانها در دنیای موازی بههم برخورد میکنند، این اثابتها نتیجهی اصلا خوبی ندارند، چون اگر به همین شکل ادامه داشته باشند، نابودی جهانها حتمی خواهد بود. در این زمان که دنیا روبه نابودی حرکت میکند، شخصیتی قدرتمند در دل داستان ظاهر میشود تا با ایجاد اتحاد میان ساکنین جهان، از این فاجعه جلوگیری کند. این شخصیت با صحبتهای خودش، قهرمانها، جادوگران، فضاییها و… را متقاعد میکند که اگر در کنار هم نباشید، دشمن خیلی راحت شما را شکست میدهد و محل زندگیتان را نابود میکند. بعد از این صحبتها، قهرمانها به این موضوع پی میبرند که اگر کنار هم نباشند، نابودیشان قطعی خواهد بود، بههمین خاطر همهی آنها دست از دشمنی میکشند و در کنار هم جلوی این تهدید ایستادگی میکنند.
در پایان این مقاله از مجله بازار با ۲۷ فیلم و سریال دیگر از مارول آشنا شدیم، از نظر من، بخش ابتدایی این مطلب مختص به آثاری است که ضعیفتترین ساختههای استودیو مارول هستند. فیلمها و سریالهایی که نامشان را در ابتدا مشاهده میکنید، ساختههای کمطرفدار Marvel محسوب میشوند. من به شخصِ برخلاف گذشته با بخش آغازین این لیست، ارتباط چندانی نگرفتم، چون آنچنان آثار قدرتمندی برای معرفی نداشت اما هرچه روبه جلو حرکت کردیم، این مشکل رفع شد و فیلمها و سریالهای این مطلب، جان تازهای به خود گرفتند. همانطور که در ابتدای مقاله هم اشاره کردم، استودیو مارول سورپرایزهای بسیار ویژهای برای مخاطبینش در نظر گرفته تا آنها را دوباره جذب فیلمهایش کند. من بهعنوان یکی از طرفداران قهرمانهای گذشته، مشتاقانه منتظر پخش آثار جدید Marvel هستم، اگر شما نیز چنین حسی دارید، حتماً در کامنتها نظرتان را با ما به اشتراک بگذارید تا دربارهاش باهم صحبت کنیم.
منبع: هفت صبح
بدون دیدگاه