توی دوران دورکاری، یه بار وسط یه جلسه مهم آنلاین، فکر کردم میکروفنم خاموشه و بلند گفتم: “این مدیرمون چرا انقدر حرف میزنه؟” یهو همه ساکت شدن و مدیر گفت: “خب، ظاهراً نظرت درباره من جالبه!” هنوزم که هنوزه، همکارام این ماجرا رو وسط هر جلسهای یادآوری میکنن و من فقط میخوام زیر میز قایم شم.
وقتی دو سه سالم بود، فکر کردم بهترین جا برای سیبزمینیهای خونه توالت فرنگیه! یه عالمه سیبزمینی ریختم تو کاسه توالت و حسابی گرفتش. مامانم مجبور شد لولهکش خبر کنه که درستش کنه. هنوزم که هنوزه این داستان توی فامیل نقل میشه!
برادرم وقتی بچه بودیم منو تو کمد قفل کرد و با نی سعی کرد هوای داخل کمد رو بمکه! فکر میکرد اینجوری میتونه منو خفه کنه. خدا رو شکر فقط یه بازی بچگونه بود وگرنه الان نبودم که اینو تعریف کنم!
بدون دیدگاه