نقد فیلم Two Seasons, Two Strangers را بخوانید.
Two Seasons, Two Strangers فیلمی شاعرانه و تجربی است که با ظرافت بصری و شنیداری به دور از کلیشههای سینمایی به یک تجربه بدیع برای تماشا بدل میگردد.

فیلمهای حسی و تجربی رو همیشه دوست داشتم، نه فقط بخاطر تکیه بر جلوههای بصری و حس و حال طبیعت گرایانهشان. بلکه بخاطر اینکه میتوانند بیشتر از هر چیزی با ما حرف بزنند و با مخاطب ارتباط برقرار کنند.
برای مثال فیلمهای کارگردانی مثل هونگ سانگ سو بیش از هر چیز درباره ارتباطات انسانی و نوع تعامل آنها با یکدیگر است. Two Seasons, Two Strangers دقیقا در همین دسته از فیلمهای تجربی قرار میگیرد. فیلمهایی که حسی-تجربی هستند، و برای جذب مخاطب نه نیازی به فسلفهبافیهای عجیبوغریب دارند و نه به کلیشهبافیهای برخی آثار اینروزهای سینما.
البته که این مدل فیلمها زیرشاخههای متنوعی دارند؛ اما فرم و محتوای آنها در همان شالوده و اساس تجربی است. همین است که به راحتی میتوان ذهن را خاموش کرد و از آنها به مانند یک مستند گاه خیرهکننده لذت برد و گاهی هم کمی خلأ ذهنی ایجاد شده هنگام تماشای فیلم را پر کرد و درباره دیالوگهای با ذکاوت کاراکترها تأمل نمود. کیم کی دوک و هونگ سانگ سو دو نمونه از کارگردانان خبره این سبک هستند.

فیلم Two Seasons, Two Strangers به کارگردانی شو میاکه داستان دو شخصیت به نامهای لی و ناگیسا به تصویر میکشد که هر کدام در یک فصل متفاوت به سر میبرند و داستان دوم در دل روایت داستان اول قرار دارد. اما به همدیگر مرتبط است. بدین صورت که لی یک فیلمنامهنویس است و داستان فیلم اول را نوشته و تا حدود نیم ساعت اول را ما شاهد داستان شخصیت ناگیسا هستیم.
در صحنه اول لی را هنگام نوشتن داستان فیلمنامه بخش اول میبینیم: صحنه ۱، تابستان، ساحل دریا. یک ماشین در یک کوچهی بن بست. زنی روی صندلی عقب از خواب بیدار میشود. زمانی که فیلم اول به اتمام میرسد، فیلم به سراغ لی می رود، و از اینجا شاهد ادامه داستان او هستیم. مضمون اصلی Two Seasons, Two Strangers تنهایی است.
اشخاصی که بههم بر میخورند، با یکدیگر برای مدتی تعامل کرده و از هم جدا میشوند. شو میاکه کارگردان فیلم درباره ناپایداری روابط صحبت میکند. اما نه از دیدی منفی و از دیدگاهی پوچانگارانه. بلکه از نگاهی واقعگرایانه. و این کارگردان قبل از هر چیز ملزومات مورد نیاز این دیدگاه را فراهم کرده تا فیلم بیش از هر چیز یک رئالیسم به دور از هر نوع فلسفه بافی باشد.

این ملزومات میتواند قدم زدن در ساحلی بارانی، وزش نسیم خنک در منطقه ای جنگلی یا صحبت با یک غریبه و ارتباط برقرار کردن با او باشد. موسیقی در فیلم بسیار هنرمندانه استفاده شده و در ساختار روایی و بصری فیلم به خوبی جای گرفته، و از یک آوای غمناک و با ظرافت در لحظاتی که واقعا به موسیقی نیاز است استفاده شده.
باقی Two Seasons, Two Strangers را صداهای طبیعی همچون صدای امواج پر خروش دریا، صدای نسیم خنک جنگلی یا صدای راه رفتن شخصیتها در برف تشکیل میدهد که در بستر ایدههای فرمالیک فیلم جای گرفته و متمم آن است. شو میاکه نقد خود بر جوامع امروزی و از خود بیگانگی و ضعف ارتباطات امروزی را به تصویر میکشد. زمانی که شخصیت ناگیسا در موزه میگذراند صدای یک راوی پخش میشود و فیلم برای ما داستانی از مردمان گذشته ژاپن را تعریف میکند.
در همین حال تصویر کات اِوِی میخورد و فیلم عکسهای قدیمی موزه را به ما نشان میدهد. این عکسها که مردمان بومی و سنتی ژاپن را درون قاب دارد، از پیر و جوان و کودک گرفته، همه در کنار هم و با لبانی خندان و شاد هستند. همه این موارد در تضاد با سبک زندگی و درونیات شخصیتهای امروزی و جهان فیلم است.

در Two Seasons, Two Strangers شو میاکه به دور از هر نوع قضاوت معنا انگارهای به نشان دادن تصاویری زیبا از محیطهای طبیعی برفی بارانی و جنگلی رو آورده. حالا شخصیتهای داستان به مانند انسانهایی سرگردان به هم میرسند. پای صحبت یکدیگر نشسته. اوقات فراغتی با یکدیگر میگذرانند و پس از مدتی از هم جدا میشوند، و هر کدام مسیر خود را در پیش میگیرند.
این فیلمساز به سادهترین شکل ممکن دست روی یکی از اساسیترین پارههای ماهیت انسانی گذاشته. و این مسئله تنهایی است. در جایی که شخصیت لی همراه با صاحب مسافرخانه در برف پیش میروند، دوربین از دور آنها را به تصویر میکشد؛ در این تصویر هر دوی آنها از یکدیگر به مقدار قابل توجهای که توجهمان را جلب کند فاصله دارند و این استعارهای است از تنهایی ما آدمها که کارگردان به تصویر کشیده است.
شخصیتهای داستان و جلوههای شخصیتی آنها از آن عمق پرداختی رایج بهره نمیبرند، و شخصیت پردازی کاراکتر در اثر تقریبا محو است. از دید کارگردان محتوا و مضمون فیلم در درجه اول اهمیت قرار دارد و به دلیل سبک خاص فیلم، کارگردان ترجیح داده از شخصیت پردازی رایج صرف نظر کند.

بدین صورت شخصیت زن فیلمنامهنویس یا دختر لب ساحل و پیرمرد صاحب مسافرخانه جز اشاراتی به نمودهای زندگی آنها چیز دیگری از آنها نمیدانیم. با این حال به دلیل سبک خاص فیلم، که کارگردانانی همچون کیم کی دوک و هونگ سانگ سو که در این سبک زبانزد هستند، این مورد به سلیقه تماشاگر بر میگردد.
بگذارید خیالتان را راحت کنم. برای تماشاگرانی که شخصیت پردازی امری بسیار مهم است از بابت فیلم تقریبا هیچ چیزی عایدتان نمی شود. چون تمام تمرکز فیلم روی مضمون مورد نظر فیلمساز است و برای همین تقریبا هیچ تمرکزی روی پرداخت شخصیتی رایج و عامه وجود ندارد.
البته فیلم روابط بین شخصیتها را جدی گرفته و برایش مهم است، اما روی یک شخصیت خاص وقتش را هدر نداده است. شو میاکه هم میخواسته همین را بگوید که چندان مهم نیست شخصیت من چه کسی است و چه عناصری زندگیشان را در بر گرفته، بلکه مهم نحوه مواجهه آنها با شخصیتهای دیگر و با این جهان مرموز و محیرگونه است.

جهان خلق شده در Two Seasons, Two Strangers به مانند فیلمهای دیگر کارگردان در عین سادگی بسیار عمیق است. کوتاهی روابط بین فردی و اوقات خوش و تلخ زندگی، و این مضمون که جهانی که به شدت کوتاه و گذراست و در عین حال عمیق و چند بعدی است. این نگاه ویژه فیلمساز است که میگذارد ما هم آن را حس کنیم و در جهانش غوطهور شویم.
شخصیت اصلی داستان هم یک فیلمنامهنویس سرگردان است. او سفر میکند با غریبهها تعامل میکند، به تماشای رودخانه و منظره مینشیند، اما نمیداند از زندگی چه میخواهد. او حتی با اینکه شخص خلاقی است درباره کار فیلمنامهنویسیاش هم مردد است. و همینطور کمی هم اعتمادبهنفسش کم است.
لی به طور ناخودآگاه در پی چیزی است که نمیداند آن چیست. و آیا این همان چیزی است که همه ما به نوعی با آن درگیریم و به یک کشمکش بیپایان درونی برایمان بدل گشته است؟!

اما این نگاه رئالیسم کارگردان به تمام پستی بلندیهای اوست که در Two Seasons, Two Stranger به تصویر کشیده است. جهانبینی فیلمساز نسبت به کاراکترش و دیگر شخصیتهای فیلم با تمام خوشیهای گذرا، روابط گذرا، سختیها و آشفتگیهای گذرا و لحظهای آنها همانطور که پیشتر هم گفتم نگاهی به دور از قضاوت است. او فقط از تماشاگر دعوت می کند به پای تعاملات، پستی بلندیها و جزئیات متمایز زندگی شخصیتها بنیشینم و ما هم برای زمانی کوتاه هم که شده با آن ها همراه شویم؛ درست مثل شخصیتهای فیلم.
بدون دیدگاه