منو

چرا Assassin’s Creed Black Flag Resynced ما را به آینده یوبی‌سافت امیدوار می‌سازد؟

چرا Assassin’s Creed Black Flag Resynced ما را به آینده یوبی‌سافت امیدوار می‌سازد؟ - PC

آیا عرضه‌ی Assassin’s Creed Black Flag Resynced نشان می‌دهد یوبی‌سافت می‌تواند به دوران طلایی خود بازگردد؟

روزگاری نه چندان دور، نام یوبی‌سافت برای گیمرها تداعی‌کنندهٔ کیفیت، تنوع و جسارت بود. حوالی سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۴، این شرکت فرانسوی با عرضه آثار موفق و با کیفیتی چون Assassin’s Creed II، Far Cry 3، Splinter Cell Convinction و صد البته Assassin’s Creed IV: Black Flag، خود را به عنوان یکی از خلاق‌ترین و قابل‌اعتمادترین ناشران صنعت گیم تثبیت کرده بود. هر کدام از این عناوین نه تنها فروش میلیونی داشتند، بلکه مرزهای طراحی دنیاهای جهان آزاد، داستان‌گویی تاریخی و گیم‌پلی غیرخطی را جابه‌جا می‌کردند. یوبی‌سافت آن سال‌ها جسارت نوآوری داشت، به تیم‌های سازنده اختیار می‌داد، و مهم‌تر از همه، گوشش به حرف جامعهٔ گیمرها بود. حاصل این رویکرد، مجموعه‌ای از آثار به‌یادماندنی شد که هنوز هم پس از یک دهه، هواداران از آن‌ها لذت می‌برند.

یوبی‌سافت در پنج شش سال گذشته بیش از هر زمان دیگری به بن‌بست طراحی تکراری متهم شده. از Far Cry 6 تا Watch Dogs: Legion و حتی Assassin’s Creed Valhalla، الگوی تکراری نقشه‌های شلوغ، برج‌های معروف یوبی‌سافتی، و مأموریت‌های کلیشه‌ای چنان خسته‌کننده شده که بسیاری از هواداران قدیمی، سری‌های محبوب یوبی‌سافت را با واژه تکراری توصیف می‌کنند. نبود نوآوری و اصرار بر فرمول فرسوده باعث شده حتی عناوین پرهزینه هم نتوانند آن هیجان سال‌های دور را تکرار کنند.

Ubisoft

در کنار خستگی از فرمول تکراری، یوبی‌سافت با بحرانی جدی‌تر هم دست‌وپنجه نرم می‌کند: لانچ‌های فاجعه‌بار فنی. Assassin’s Creed Unity اگرچه مربوط به بیش از یک دهه قبل بود، اما میراث بی‌اعتمادی آن هنوز گریبان‌گیر یوبی‌سافت است. در همین سال‌های اخیر، Skull and Bones پس از بارها تأخیر با استقبال سردی مواجه شد و Far Cry 6 هم با باگ‌های فراوان و بهینه‌سازی ضعیف روی پی‌سی، بار دیگر اعتبار این ناشر را خدشه‌دار کرد. هواداران به این نتیجه رسیده‌اند که خرید روز اول بازی‌های یوبی‌سافت عملاً یعنی ریسک.

بازار بازی‌های ویدیویی نیز در همین پنج سال جهش عظیمی در استانداردهای کیفی داشته؛ از Elden Ring و The Last of Us Part II گرفته تا The Legend of Zelda: Tears of the Kingdom. در چنین فضایی، مخاطب دیگر حوصلهٔ داستان‌های شعاری، دیالوگ‌های کلیشه‌ای و شخصیت‌های تک‌بعدی را ندارد. متأسفانه عناوینی مثل Assassin’s Creed Valhalla با وجود فروش خوب، از نظر روایت و عمق کاراکترها نتوانستند به پای Black Flag یا Assassin’s Creed II برسند و بسیاری از منتقدان وضعیت ضعیف داستان‌گویی یوبی‌سافت را نشانهٔ فرسودگی تیم نویسندگی می‌دانند.

اما شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا، نادیده گرفتن خواست هواداران واقعی باشد. سال‌ها بود که گیمرها عاجزانه از یوبی‌سافت می‌خواستند از لحاظ داستانی، کمی به دوران کلاسیک خود باز گرددو یا صرفا جهان آزاد های بی در و پیکر نسازد. اما یوبی‌سافت در عوض روی پروژه‌های عجیبی مثل Skull and Bones سرمایه‌گذاری کرد، عنوانی که بعد از یک دهه توسعه، نتوانست حتی اندکی از حس قایقرانی Black Flag را زنده کند. این فاصلهٔ عمیق بین خواست جامعه و تصمیمات مدیریتی، تبدیل به مهم‌ترین بحران هویتی یوبی‌سافت شده بود.

اما همین چند روز پیش بود که یوبی‌سافت بالاخره پس از ماه‌ها شایعه و حدس و گمان، به طور رسمی خبر بازسازی Assassin’s Creed Black Flag را تأیید کرد. پروژه‌ای که با اسم رمز Resynced شناخته می‌شود، قرار نیست یک ریمستر ساده باشد، بلکه یک بازسازی کامل از پایه است برای نسل نهم کنسول‌ها و پی‌سی. در همان دقایق اولیهٔ انتشار تریلر معرفی، موجی از هیجان و امید در شبکه‌های اجتماعی و انجمن‌های گیمینگ به راه افتاد. گیمرهایی که سال‌ها بود یوبی‌سافت را به خاطر بی‌توجهی به خواسته‌هایشان سرزنش می‌کردند، ناگهان حس کردند کسی آن طرف خط حرفشان را می‌شنود. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، کامنت‌های مثبت و ابراز اشتیاق جایگزار نیش و کنایه‌های همیشگی شده بود. این واکنش‌ها نشان می‌داد که یوبی‌سافت بالاخره به گنجینه‌ای دست زده که نه تنها از نظر تجاری تضمین‌شده است، بلکه از نظر احساسی برای میلیون‌ها بازیکن نوستالژی عمیقی دارد.

اما نکته‌ای که شاید از خودِ خبر بازسازی مهم‌تر باشد، پیام نهفته در انتخاب این بازی خاص است. فارغ از اینکه نسخهٔ نهایی Resynced از نظر فنی و گیم‌پلی چه کیفیتی داشته باشد، خودِ تصمیم برای بازگرداندن Black Flag به دوران مدرن، آشکارا نشان از تغییر استراتژی در بالاترین سطح مدیریتی یوبی‌سافت دارد. این همان شرکتی است که تا دیروز اصرار داشت هر سال یک Assassin’s Creed جدید با فرمول جهان‌باز غول‌پیکر و صدها ساعت محتوای تکراری تحویل دهد. شرکتی که به جای بازسازی یک شاهکار واقعی، روی پروژه‌های پرریسک و مبهمی مثل Skull and Bones و XDefiant سرمایه‌گذاری می‌کرد تا شاید بتواند یک فرنچایز جدید خلق کند. حالا اما به نظر می‌رسد مدیران یوبی‌سافت بالاخره پذیرفته‌اند که بهترین سرمایه، همان چیزهایی هستند که ده سال پیش آنها را به اوج رساند.

برای درک عمق این تغییر جهت، فقط کافی است نگاهی به عملکرد یوبی‌سافت در نیمهٔ دوم دههٔ ۲۰۱۰ تا اوایل ۲۰۲۰ بیندازیم. در آن سال‌ها، این شرکت آنقدر غرق در تکرار یک فرمول موفق اما فرسوده شد که فراموش کرد چرا افرادی مثل ادوارد کنوی، دزد دریایی دوست‌داشتنی Black Flag، تا ابد در خاطره‌ها می‌مانند. یوبی‌سافت به جای خلق شخصیت‌های به‌یادماندنی و روایت‌های تاریخی تأثیرگذار، تمرکز خود را روی نقشه‌های بزرگ‌تر، سیستم‌های سطح‌بندی سنگین و فروش آیتم‌های زینتی گذاشت. نتیجه این شد که حتی فروش میلیونی Assassin’s Creed Valhalla هم نتوانست انتقادها از یکنواختی و بی‌روحی بازی‌ها را خاموش کند. حالا اما با انتخاب Black Flag برای بازسازی، یوبی‌سافت عملاً اعتراف می‌کند که فرمول «کمتر اما بهتر» و «بازگشت به میراث واقعی» می‌تواند مسیر درستی باشد، مسیری که استودیوهایی مثل کپکام با ریمیک‌های Resident Evil بارها اثبات کرده‌اند چقدر می‌تواند موفق باشد.

فراتر از بحث نوستالژی، Resynced نماد رویکرد تازهٔ یوبی‌سافت در گوش دادن به مخاطب است. سال‌ها بود که در تمام نظرسنجی‌ها، کامنت‌های یوتیوب و پست‌های ردیت، یک درخواست بیش از همه تکرار می‌شد: سری به آثار کلاسیک خود بزنید. مخاطبان از داستان ادوارد کنوی، از حس طوفان‌زدهٔ دریای کارائیب، از آوازهای دزدان دریایی و از آزادی بی‌نظیر در گشت زدن با جک‌داو سخن می‌گفتند. یوبی‌سافت اما سال‌ها این صداها را نادیده گرفت و در عوض Skull and Bones را معرفی کرد، عنوانی که حتی بعد از یک دهه توسعه، نتوانست حس دریانوردی Black Flag را تداعی کند و به سرعت، به فاجعه‌ای فراموش‌شدنی ختم شد. اما این بار، یوبی‌سافت با اعلام ساخت Resynced ثابت کرد که بالاخره سیاست «ما بهتر می‌دانیم» را کنار گذاشته و جای آن را «به مخاطب گوش می‌دهیم» گرفته است. این تغییر رویکرد شاید از هر ارتقای گرافیکی یا بهبود مکانیک‌های گیم‌پلی ارزشمندتر باشد؛ چون نشان می‌دهد یوبی‌سافت دوباره یاد گرفته برای وفادارترین سرمایه خود، یعنی جامعهٔ بازیکنانش، ارزش قائل شود.

در نهایت، معرفی Assassin’s Creed Black Flag Remake (Resynced) را باید فراتر از یک محصول تجاری دید. این پروژه، چه از نظر کیفیت نهایی موفق باشد و چه با مشکلاتی مواجه شود، خودش یک بیانیهٔ استراتژیک است. بیانیه‌ای که می‌گوید یوبی‌سافت بار دیگر به ریشه‌های موفقیت خود بازمی‌گردد: داستان‌گویی تاریخی قوی، شخصیت‌پردازی به‌یادماندنی، نبردهای دریایی نفس‌گیر و مهمتر از همه، احترام به خواست هواداران. رد کردن فرمول تکراری جهان‌های باز بی‌روح، دست کشیدن از سرویس‌محور کردن اجباری فرنچایزها، و پذیرش این واقعیت که گاهی بهترین راه به سمت جلو، نگاه به پشت سر و برداشتن الماس‌های به جا مانده است. برای اولین بار پس از سال‌ها، می‌توان گفت یوبی‌سافت در مسیر درستی قدم برداشته. حالا باید منتظر ماند و دید آیا این تازه‌وارد دزدان دریایی، واقعاً می‌تواند بار دیگر پرچم افتخار را در قلهٔ صنعت گیم به اهتزاز درآورد یا نه. اما یک چیز مسلم است: این حرکت، امید را به جامعهٔ بازیکنان بازگردانده است.

بازسازی‌ها، فرصت طلایی برای بازگشت به دوران اوج

یوبی‌سافت یکی از غنی‌ترین کاتالوگ‌های بازی در کل صنعت گیمینگ را در اختیار دارد. فرنچایزهایی مثل Assassin’s Creed، Splinter Cell، Far Cry، Prince of Persia، Rayman و Ghost Recon طی دو دههٔ گذشته انبوهی از آثار کلاسیک و محبوب خلق کرده‌اند که هر کدام برای میلیون‌ها نفر خاطره‌ساز بوده‌اند. برخلاف برخی استودیوهای دیگر که پیشینهٔ کوتاه‌تری دارند یا فرنچایزهایشان دچار فرسایش شده، یوبی‌سافت روی گنجینه‌ای نشسته که فقط نیاز به گردگیری و بازآفرینی هوشمندانه دارد. متأسفانه این پتانسیل عظیم سال‌ها نادیده گرفته شد و مدیران شرکت ترجیح دادند به جای استفاده از این سرمایهٔ عاطفی و تجاری، همه چیز را روی عناوین جدید و بعضاً شکست‌خورده شرط بندی کنند. اما حالا با اعلام بازسازی Black Flag، به نظر می‌رسد یوبی‌سافت بالاخره چشمش به این گنجینه افتاده است.

بسیاری از این آثار کلاسیک به دلیل قدمت فنی، دیگر روی کنسول‌ها و رایانه‌های مدرن قابل تجربهٔ ایده‌آل نیستند. مثلاً Assassin’s Creed (۲۰۰۷) و دنباله‌های اولیه‌اش مثل Assassin’s Creed II و Brotherhood، با استانداردهای امروزی گرافیک قدیمی، کنترل‌های خشک و طراحی مأموریت‌های نسبتاً خطی دارند. Far Cry 2 هم که یکی از جسورانه‌ترین و متفاوت‌ترین عناوین این سری محسوب می‌شود، با مکانیک‌های منحصربه‌فردش مثل آتش‌سوزی پیشرونده و سیستم بیماری مالاریا، هنوز هم طرفداران پروپاقرصی دارد که آرزوی تجربهٔ دوباره‌اش را با گرافیک روز دارند. Splinter Cell Chaos Theory نیز به عنوان یکی از بهترین بازی‌های مخفی‌کاری تاریخ، سال‌هاست که هوادارانش التماس می‌کنند یک بار دیگر نوری به این شاهکار تابانده شود. این بازی‌ها نه فقط از نظر فنی قدیمی شده‌اند، بلکه نسل جدید گیمرها هم تقریباً هیچ شانسی برای تجربهٔ آنها با کیفیت قابل قبول ندارند.

اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که بازسازی هوشمندانه می‌تواند معجزه کند. یوبی‌سافت می‌تواند با بازسازی عناوینی مثل Assassin’s Creed II (که بسیاری آن را بهترین قسمت این سری می‌دانند)، Far Cry 2 و Splinter Cell: Chaos Theory، سه کار بزرگ را یکجا انجام دهد. اول: احترام به نوستالژی و خاطرات جمعی میلیون‌ها گیمر که این بازی‌ها را در نوجوانی و جوانی تجربه کرده‌اند. دوم: ارائهٔ این تجربیات ناب و اثبات‌شده به نسل جدید بازیکنانی که هرگز طعم داستان Ezio و دیگر شخصیت‌ها را نچشیده‌اند و سوم: بازسازی اعتبار از دست رفته به عنوان شرکتی که به میراث خود افتخار می‌کند و نمی‌گذارد شاهکارهایش در گرد و خاک فراموشی بمیرند.

کپکام (Capcom) بهترین الگوی موفق در این زمینه است. آنها با بازسازی‌های سری Resident Evil ، از جمله ریمیک Resident Evil 2، ۳ و ۴ ، نشان دادند که چطور می‌توان هم به آثار کلاسیک جان تازه داد، هم نظر هواداران قدیمی را جلب کرد و هم نسل تازه‌ای را به یک فرنچایز قدیمی علاقه‌مند ساخت. ریمیک Resident Evil 2 نه تنها فروش خیره‌کننده‌ای داشت، بلکه نام کپکام را از یک شرکت نسبتاً فراموش شده به یکی از محبوب‌ترین استودیوهای صنعت گیم تبدیل کرد. یوبی‌سافت دقیقاً همین موقعیت را دارد. کافی است نگاهی به آثار خودش بیندازد تا ببیند چقدر گنجینهٔ مشابه یا حتی غنی‌تری از کپکام در اختیار دارد. تفاوت این است که کپکام هفت، هشت سال پیش این مسیر را شروع کرد، اما یوبی‌سافت تازه می‌خواهد پایش را در این راه بگذارد، البته اگر واقعاً مصمم باشد.

یکی از بزرگ‌ترین انتقادهایی که همیشه به یوبی‌سافت وارد بوده، «بی‌اعتنایی به داستان‌های ماندگار» و تعویض بی‌وقفهٔ شخصیت‌های محبوب است. در سری Assassin’s Creed، به ندرت فرصت می‌کردیم بیش از یک بازی با یک قهرمان همراه شویم، در حالی که اتزیو تبدیل به نماد این سری شد دقیقاً به خاطر اینکه سه بازی برای رشد و تکامل در اختیار داشت. بازسازی نسخه‌های اولیه می‌تواند این اشتباه را تا حدی جبران کند. نسخه‌هایی که هر کدام پتانسیل یک ریمیک نفس‌گیر را دارند: انتقام‌گیری در ونیز رنسانسی یا سقوط آزاد از برج‌های کلیسای فلورانس. تجربهٔ این داستان‌ها با گرافیک مدرن، فیزیک به‌روز و کنترل‌های روان، می‌تواند چنان موجی از مثبت‌اندیشی به سمت یوبی‌سافت بفرستد که کابوس لانچ‌های بد مثل Unity را به فراموشی بسپارد.

علاوه بر بحث داستان و گرافیک، بازسازی بازی‌های کلاسیک این فرصت را به یوبی‌سافت می‌دهد که مکانیک‌های فراموش‌شده و جذاب را دوباره به هواداران معرفی کند. مثلاً Far Cry 2 علیرغم تمام نقص‌هایش، سیستمی داشت که سلاح‌ها در دست بازیکن گیر می‌کردند، نقشه باید فیزیکی باز می‌شد، و آتش‌سوزی علفزارها رفتاری ارگانیک و باورپذیر داشت. این جزئیات امروزه در عناوین جدید و آسان‌گیر سری Far Cry خبری نیست. بازسازی Far Cry 2 با حفظ همین روح سرسخت و طاقت‌فرسا و ترکیب آن با گرافیک و بهینه‌سازی مدرن، می‌تواند دقیقاً همان «تفاوت» و «امضای یوبی‌سافت قدیم» را به رخ بکشد که هواداران دلش را برایش تنگ کرده‌اند. استراتژی «کمتر اما خاص‌تر» می‌تواند جایگزین «بیشتر اما تکراری‌تر» شود.

Splinter Cell

ریسک‌ کمتر، پاداش بیشتر

همچنین نباید فراموش کرد که بازسازی بازی‌های کلاسیک، ریسک بسیار کمتری نسبت به ساخت یک آی‌پی کاملاً جدید دارد. یوبی‌سافت با Skull and Bones، Hyper Scape و Roller Champions دید که چقدر سرمایه می‌تواند صرف ایده‌هایی شود که به هیچ سرانجامی نمی‌رسند. در مقابل، بازسازی‌هایی مثل Black Flag Remake یا Splinter Cell Remake (که قبلاً هم تأیید شده اما سکوت مرگباری بر آن حاکم است) عملاً موفقیتشان تا حد زیادی تضمین شده است. چون مخاطب از قبل عاشق آن جهان و آن شخصیت‌هاست. تنها کاری که یوبی‌سافت باید بکند این است که وفادار بماند، کیفیت فنی را بالا ببرد و قیمت منصفانه‌ای تعیین کند. این مدل کسب‌وکار، هوشمندانه‌تر و کم‌ریسک‌تر از تعقیب هر ترند جدیدی در بازار است.

اما همه‌چیز به انتخاب عناوین مناسب ختم نمی‌شود؛ نحوهٔ اجرا هم حیاتی است. یوبی‌سافت نباید به ریمسترهای تنبل و باگ‌دار مثل Assassin’s Creed III Remastered اکتفا کند. بازسازی واقعی یعنی بازسازی کامل موتور گرافیکی، تغییر مکانیک‌های منسوخ، اضافه کردن امکانات مدرن مثل حالت ۶۰ فریم، پشتیبانی از آپشن های گرافیکی و در بعضی موارد حتی ضبط مجدد دیالوگ‌ها با کیفیت بهتر. کپکام این مسیر را در پیش گرفت و موفق شد. اگر یوبی‌سافت بخواهد راه «ارزان و سریع» را برود و فقط چند تکسچر با کیفیت تحویل دهد، نه تنها اعتماد را برنمی‌گرداند، بلکه حتی اوضاع را بدتر می‌کند. هواداران الان هوشیارتر از همیشه‌اند و یک ریمستر بی‌روح را به راحتی از یک ریمیک عاشقانه تشخیص می‌دهند.

در نهایت، بازسازی آثار کلاسیک می‌تواند پلی باشد بین نسل طلایی یوبی‌سافت (۲۰۰۷ تا ۲۰۱۳) و آینده‌ای که این شرکت می‌خواهد بسازد. این بازی‌ها قرار نیست جایگزین عناوین جدید شوند، بلکه می‌توانند در کنار آنها منتشر شوند و همزمان دو هدف را دنبال کنند: تأمین نیاز هواداران قدیمی به نوستالژی باکیفیت، و پر کردن خلاءهای زمانی بین انتشار نسخه‌های اصلی. تصور کنید همان سالی که Assassin’s Creed Red (یا هر عنوان جدید دیگر) منتشر می‌شود، یک ریمیک از Assassin’s Creed II هم عرضه شود. این نه تنها فروش کلی را افزایش می‌دهد، بلکه وفاداری به برند را چنان بالا می‌برد که رقبا به سختی بتوانند به آن نزدیک شوند. یوبی‌سافت می‌تواند با این استراتژی، هم «کمپانی نوستالژی» باشد که به گذشته‌اش احترام می‌گذارد و هم «کمپانی نوآوری» که هنوز برای آینده برنامه دارد. این دوگانه، رمز موفقیت بزرگانی مثل نینتندو و کپکام است.

خطر در کمین است

اما نباید فریب هیجان اولیه را خورد. صرفاً اعلام چندین بازسازی پشت سر هم، بدون نقشهٔ راه مشخص و بدون توجه به کیفیت، نه تنها یوبی‌سافت را به دوران اوج باز نمی‌گرداند، بلکه حتی می‌تواند اوضاع را وخیم‌تر از قبل کند. مخاطب امروز باهوش و حساس است. اگر یوبی‌سافت تصور کند که می‌تواند با عرضهٔ سالی دو یا سه ریمیک کم‌هزینه و سطحی، دل هواداران را به دست آورد، سخت در اشتباه است. بازسازی‌های موفق نیازمند سرمایه‌گذاری جدی، زمان توسعهٔ کافی، و مهمتر از همه احترام به اثری است که قرار است دوباره زنده شود. تنبلی و شلختگی در این حوزه، نه تنها فروش نمی‌کند، بلکه به لکه‌ی سیاه دیگری بر پیشانی یوبی‌سافت تبدیل می‌شود و بار دیگر ثابت می‌کند که این شرکت هنوز هم «بودجه پایین را بر کیفیت ماندگار ترجیح می‌دهد.

از سوی دیگر، حتی اگر تمام این بازسازی‌ها با کیفیت عالی هم عرضه شوند، یک خطر بزرگ دیگر در کمین است: خستگی مخاطب از نوستالژی اجباری. فرضل اگر یوبی‌سافت چند سال پیاپی فقط Assassin’s Creed II Remake، سپس Far Cry 2 Remake، بعد Splinter Cell Remake و الی آخر را روانه‌ی بازار کند، خیلی زود این حس به وجود می‌آید که دیگر خبری از ایدهٔ تازه و دنیای جدید در این شرکت نیست. گیمرها ممکن است از تجربهٔ دوباره و دوبارهٔ خاطرات گذشته خسته شوند و یوبی‌سافت را متهم کنند که به جای خلق آینده، در گذشته گیر کرده است. همان طور که فرمول تکراری نقشه‌های جهان‌باز هواداران را فراری داد، فرمول تکراری بازسازی‌های پیاپی هم می‌تواند عاقبتی مشابه داشته باشد. تعادل در این میان کلید موفقیت است.

برای جلوگیری از این خطر، یوبی‌سافت باید پلی بزند بین بازی‌های کلاسیک و عناوین مدرن و جدید. بهترین الگو در این زمینه انتشار هوشمندانه و منظم است: مثلاً در یک سال، یک بازسازی از یک اثر قدیمی عرضه شود و در همان سال یا سال بعد، یک عنوان کاملاً جدید از همان فرنچایز یا یک آی‌پی تازه معرفی گردد. به این ترتیب، مخاطب هم از نوستالژی لذت می‌برد و هم تشنهٔ دیدن مسیر تازهٔ خلاقیت یوبی‌سافت می‌ماند. این دوگانگی باعث می‌شود هم هواداران قدیمی که به آثار کلاسیک وفادارند راضی بمانند و هم نسل جدید که انتظار تجربه‌های ناب و دیده‌نشده را دارد، دلزده نشود.

یوبی‌سافت با این رویکرد «پل زدن بین گذشته و آینده» می‌تواند به یک برنامهٔ انتشار قدرتمند دست پیدا کند که هر سال دو یا حتی سه بازی بزرگ داشته باشد. تصور کنید در یک برنامهٔ پنج ساله، یوبی‌سافت بتواند همزمان روی بازسازی Assassin’s Creed Black Flag، ساخت Assassin’s Creed Red جدید، بازسازی Far Cry 2، و ساخت Far Cry 7 کار کند. چنین تقویمی نه تنها جریان نقدینگی شرکت را حفظ می‌کند، بلکه جامعهٔ گیمرها همیشه در انتظار و هیجان خواهد بود، بدون اینکه احساس کنند صرفاً با انبوهی از ریمیک‌های تکراری مواجه‌اند. این همان جادوی تعادل است: استفاده از گذشته برای تأمین هزینه و زمان لازم برای آینده، و استفاده از آینده برای تازه نگه داشتن اشتیاق به فرنچایز.

در نهایت باید قبول کرد که ریمیک‌های پرشمار یک تیغ دو لبه هستند. لبهٔ مثبت آن احیای محبوبیت، بازگشت اعتماد و فروش تضمین‌شده است. لبهٔ منفی اما می‌تواند ایجاد یکنواختی، نابودی حس تازگی و تبدیل شدن به یک شعار تکراری به جای یک استراتژی واقعی باشد. اگر یوبی‌سافت نتواند میان بازسازی‌ها، آثار بدیع و اصیل خلق کند، خیلی زود برچسب منفی دیگری دریافت می‌کند. ریمیک باید راهی برای احیای عشق باشد، نه جایگزینی برای توانایی خلق چیزی تازه. موفقیت واقعی وقتی حاصل می‌شود که یک هوادار پس از تمام کردن Assassin’s Creed II Remake، با اشتیاق واقعی منتظر قسمت جدید و نادیده این سری بنشیند ، نه با این نگرانی که سال بعد باز هم با ریمیک Brotherhood روبرو خواهد شد.

منبع: گیمفا

speaker مهم‌ترین اخبار


شناسه خبر: 430928
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ساعت: ۲۱:۵۵ | بازدید: 11
اشتراک گذاری:

بدون دیدگاه

بیوگرافی و های خصوصی بازیگران سریال کلینیک رویا اکران مردمی سریال کلینیک رویا - وب‌گردی
بیوگرافی و عکس های خصوصی بازیگران سریال کلینیک رویا + اکران مردمی سریال کلینیک رویا