زیباترین اشعار برف و آدم‌برفی که روح زمستان را جلا می‌دهند!

برف سپید و پاک، الهام‌بخش شاعران بزرگ فارسی‌زبان شده و با توصیف‌های ناب، حس زمستان و آدم‌برفی را به قلب خوانندگان می‌رساند.

زیباترین اشعار برف و آدم‌برفی که روح زمستان را جلا می‌دهند!
13223 بازدید

سفیدی برف شعر و احساس را در بسیاری از هنرمندان پرعاطفه برمی‌انگیزد و این عنصر زیبای طبیعت که نماد پاکی است، با سپیدپوش کردن زمین، حس شاعرانگی را پرورش می‌دهد. اهمیت توصیف برف در ادبیات فارسی و سایر کشورها بسیار زیاد است و شاعران باریدن برف را دست‌مایه سرودن اشعار در مورد زمستان قرار می‌دهند. هم‌چنین آدم‌برفی نیز از دیگر عناصر مرتبط با زمستان است که شاعران بسیاری با آن مضمون‌پردازی کرده‌اند.

از آن‌جایی که بسیاری از مخاطبان با فرا رسیدن فصل زمستان عباراتی مانند شعر چای و برف و یا شعر درباره برف از سعدی و دیگر شاعران را جست‌وجو می‌کنند، در این بخش از نمابان و به نقل از ستاره، گلچینی از بهترین اشعار برف و زمستان را گردآوری کرده‌ایم، با ما همراه باشید.

پیشنهاد می‌کنیم پیش از مطالعه این بخش در ستاره بخوانید: گلچین شعر درمورد زمستان

آنچه در این مطلب خواهید خواند…
عدم نمایش

شعر در مورد برف از مولانا


شعر برف از عطار


شعر درباره برف از فخرالدین اسعد گرگانی


شعر با برف از پروین اعتصامی


شعر برف فروغ فرخزاد


شعر هوا سرد است مهدی اخوان ثالث


شعر برف شاملو


اشعار زیبا درمورد برف


شعر کوتاه برف و زمستان


شعر نو درباره برف


شعر برف از سهراب سپهری


شعر برف احمدرضا احمدی


گلچین اشعار زیبای برف


شعر نو برف می‌بارد


شعر نو با برف


شعر تک بیتی برف


دوبیتی و رباعی درباره برف


شعر کودکانه درباره برف


مجموعه شعر در مورد آدم برفی


متن با موضوع برف

شعر در مورد برف از مولانا

گفت کمتر داستانی باز گو

از عجب‌های حق ای حبر نکو

گفت اینک دشت سیصدساله راه

کوه‌های برف پر کردست شاه

کوه بر که بی‌شمار و بی‌عدد

می‌رسد در هر زمان برفش مدد

کوه برفی می‌زند بر دیگری

می‌رساند برف سردی تا ثری

کوه برفی می‌زند بر کوه برف

دم به دم ز انبار بی‌حد و شگرف

گر نبودی این چنین وادی شها

تف دوزخ محو کردی مر مرا

غافلان را کوهه‌ای برف دان

تا نسوزد پرده‌های عاقلان

گر نبودی عکس جهل برف‌باف

سوختی از نار شوق آن کوه قاف

شعر برف و آدم برفی

شعر برف از عطار

آن یکی دیوانه در برفی نشست

همچو آتش برف می‌خورد از دو دست

آن یکی گفتش چرا این می‌خوری

چیزی الحق چرب و شیرین می‌خوری

گفت چکنم گرسنه دارم شکم

گفت از برف آن نگردد هیچ کم

گفت حق را گو که می‌گوید بخور

تا شود گرسنگیت آهسته تر

هیچ دیوانه نگوید این سخن

می‌خورم نه سر پدید این را نه بن

گفت من سیرت کنم بی نان شگرف

کرد سیرم راست گفت اما ز برف

شعر درباره برف از فخرالدین اسعد گرگانی

جهان پر دود گشت از دود جانم

چو بختم شد به تاریکی جهانم

جهان بر من همی گرید بدین سان

ازیرا امشب این برفست و باران

به آتشگاه می ‌مانه درونم

به کوه برف می ماند برونم

بدین گونه تنم را مهر کردست

که نیمی سوخته نیمی فسردست

چو من بر آسمان دیک فرشتست

که ایزد ز آتش و برفش سرشتست

نشد برف من از آتش گدازان

که دید آتش چنین با برف سازان

کسی کاو را وفا با جان سرشتست

به برف اندر بکشتن سخت زشتست

گمان بردم که از آتش رهانی

ندانستم که در برفم نشانی

منم مهمانت ای ماه دو هفته

به دو هفته دو ماهه راه رفته

به مهمانان همه خوبی پسندند

نه زین سان در میان برف بندند

اگر شد کشتنم بر چشمت آسان

به برف اندر مکش باری بدین سان

بیشتر بخوانید: زیباترین اشعار درباره طبیعت

شعر با برف از پروین اعتصامی

به ماه دی، گلستان گفت با برف

که ما را چند حیران می‌گذاری

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ

چه خواهد بود گر زین پس نباری

بسی گلبن، کفن پوشید از تو

بسی کردی به خوبان سوگواری

شکستی هر چه را، دیگر نپیوست

زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری

هزاران غنچه نشکفته بردی

نوید برگ سبزی هم نیاری

چو گستردی بساط دشمنی را

هزاران دوست را کردی فراری

بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس

ز ما ناید به جز تیمارخواری

هزاران راز بود اندر دل خاک

چه کردستیم ما جز رازداری

بهر بی توشه ساز و برگ دادم

نکردم هیچگه ناسازگاری

بهار از دکه من حله گیرد

شکوفه باشد از من یادگاری

من آموزم درختان کهن را

گهی سرسبزی و گه میوه‌داری

مرا هر سال، گردون می‌فرستد

به گلزار از پی آموزگاری

چمن یکسر نگارستان شد از من

چرا نقش بد از من می‌نگاری

به گل گفتم رموز دلفریبی

به بلبل، داستان دوستاری

ز من، گل‌های نوروزی شب و روز

فرا گیرند درس کامکاری

چو من گنجور باغ و بوستانم

درین گنجینه داری هر چه داری

مرا با خود ودیعت‌هاست پنهان

ز دوران بدین بی اعتباری

هزاران گنج را گشتم نگهبان

بدین بی پائی و ناپایداری

دل و دامن نیالودم به پستی

بری بودم ز ننگ بد شعاری

سپیدم زان سبب کردن در بر

که باشد جامه پرهیزکاری

قضا بس کار بشمرد و بمن داد

هزاران کار کردم گر شماری

برای خواب سرو و لاله و گل

چه شب‌ها کرده‌ام شب زنده‌داری

به خیری گفتم اندر وقت سرما

که میل خواب داری؟ گفت آری

به بلبل گفتم اندر لانه بنشین

که ایمن باشی از باز شکاری

چو نسرین اوفتاد از پای، گفتم

که باید صبر کرد و بردباری

شکستم لاله را ساغر، که دیگر

ننوشد می به وقت هوشیاری

فشردم نرگس مخمور را گوش

که تا بیرون کند از سر خماری

چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی

بگفت ار راست باید گفت، یاری

ز برف آماده گشت آب گوارا

گوارائی رسد زین ناگواری

بهار از سردی من یافت گرمی

منش دادم کلاه شهریاری

نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن

نمی‌کردیم گر ما پرده‌داری

اگر یکسال گردد خشک‌سالی

زبونی باشد و بد روزگاری

از این پس، باغبان آید به گلشن

مرا بگذشت وقت آبیاری

روان آید به جسم، این مردگان را

ز باران و ز باد نو بهاری

درختان، برگ و گل آرند یک‌سر

بدل بر فربهی گردد نزاری

بچهر سرخ گل، روشن کنی چشم

نه بیهوده است این چشم انتظاری

نثارم گل، ره آوردم بهار است

ره‌آورد مرا هرگز نیاری

عروس هستی از من یافت زیور

تو اکنون از منش کن خواستگاری

خبر ده بر خداوندان نعمت

که ما کردیم این خدمتگزاری

شعر برف و زمستان

شعر برف فروغ فرخزاد

پشت شیشه برف می‌بارد

پشت شیشه برف می‌بارد

در سكوت سینه‌ام دستی

دانه اندوه می‌كارد

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سرانجامم چنین دیدی

در دلم بارید… ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

شعر هوا سرد است مهدی اخوان ثالث

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه‌های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده‌های برف‌ها، باد

روان بر بال‌های باد، باران

درون کلبه بی‌روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان

شعر برف شاملو

برف نو، برف نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام!

پاکی آوردی ای امید سپید!

همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می‌زند مطرب

تلخ‌واری‌‌ست می‌چکد در جام

اشک‌واری‌ست می‌کُشد لبخند

ننگ‌واری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار

نقش همرنگ می‌زند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام

خام سوزیم، الغرض، بدرود

تو فرود آی، برف تازه، سلام!

اشعار زیبا درمورد برف

شعر برف و زمستان - مجموعه اشعار زمستانی

ببین باز می‌بارد آرام؛ برف

فریبا و رقصنده و رام؛ برف

عروسانه می‌آید از آسمان

در این حجله، آرام و پدرام؛ برف

جهان را سراسر سپیدی گرفت

به هر شاخه، هر شانه، هر بام؛ برف

نشسته به اندوه انبوه دشت

به بی‌برگی باغ ایام؛ برف

خزان هم به دامان مرگی خزید

کنون فصل سرد سرانجام؛ برف

فرو بسته یک شهر چشمان خویش

و می‌بارد آرام آرام؛ برف

شهرام مقدسی

☃️

ارسال نظر