کشف زیبایی‌های زمستان در ۱۲ شعر ناب و فراموش‌نشدنی ایرانی

زمستان فقط فصل سرما نیست؛ در این ۱۲ شعر کوتاه و بلند، زیبایی‌های سپیدپوش طبیعت و احساسات عمیق این فصل به تصویر کشیده شده است.

کشف زیبایی‌های زمستان در ۱۲ شعر ناب و فراموش‌نشدنی ایرانی
13192 بازدید

طبیعت و زیبایی‌های آن مضمون بسیاری از اشعار شیرین فارسی را شکل می‌دهد. یکی از مظاهر زیبایی طبیعت که در اشعار بسیاری از شاعران تجلی یافته، زمستان، برف و سپیدپوش شدن زمین است و بسیاری سعی کرده‌اند از این فصل و ویژگی‌های آن برای به تصویر کشیدن سرما و سکوت طبیعت استفاده کنند و بسیاری دیگر نیز با کمک گرفتن از عناصر این فصل، مفاهیمی انسانی خلق نموده‌اند.

البته شعرهای زمستانی سرتاسر غمگین نیستند؛ در این میان شاعرانی هستند که زیبایی‌های فصل پربرف را در کنار اشعار سروده شده در مورد طبیعت یا مجموعه شعر در مورد تابستان و غیره نشان داده‌اند.

بسیاری از مخاطبان با نزدیک شدن به زمستان، عباراتی مانند شعر در مورد زمستان از حافظ یا شعر در مورد زمستان از مولانا کوتاه را جست‌وجو می‌کنند. در ادامه، با گلچینی از شعر در مورد زمستان کوتاه و بلند، همراه ما باشید.

شعر زمستان اخوان ثالث

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سردست

آی!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،

نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،

درختان اسکلت‌های بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است

شعر زیبا درباره زمستان - گلچین شعر درباره زمستان - اشعار زمستان

شعر زمستان نیما یوشیج

در شب سرد زمستانی

کوره خورشید هم، چون کوره گرم چراغ من نمی‌سوزد،

و به مانند چراغ من،

نه می‌افروزد چراغی هیچ،

نه فروبسته به یخ ماهی، که از بالا می‌افروزد

من چراغم را درآمد رفتن همسایه‌ام افروختم در یک شب تاریک،

و شب سرد زمستان بود،

باد می‌پیچید با کاج،

در میان کومه‌ها خاموش،

گم شد او از من جدا زین جاده باریک،

و هنوزم قصه بریادست،

وین سخن آویزه لب:

«که می‌افروزد؟ که می‌سوزد؟

چه کسی این قصه رادر دل می‌اندوزد؟»

در شب سرد زمستانی

کوره خورشید هم، چون کوره گرم چراغ من نمی‌سوزد

شعر زمستان شهریار

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک‌لاقبایان را

ره ماتم‌سرای ما ندانم از که می‌پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت‌سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می‌آید

که لرزاند تن عریان بی‌برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را…

شعر زمستان ملک الشعرا بهار

دوش چون برشد آن درفش سیاه

گشت پیدا طلایه دی‌ماه

تیره ابری برآمد از بر کوه

که بپوشید پرده بر رخ ماه

وان قنادیل زر فرو مردند

از بر این فراشته خرگاه

بادی از مرز شهریار دمید

که به پیل دمنده بستی راه

بازگشتی ز بیم بادبزان

به کمان گیر چشم‌، تیر نگاه

سوز سرما گذشتی از روزن

راست چون نوک سوزن از دیباه

بر مثال زبان مار، به کام

بفسردی کس ار کشیدی آه

برف روشن میانه شب تار

چون بهم درشده ثواب وگناه

حال‌ ازینگونه بود شب همه شب

تا به هنگام بامداد پگاه

برفی افتاد پاک و روشن لیک

روز ما جمله تیره کرد و تباه

من از این برف قصه‌ای دارم

قصه‌ای غم‌فزای و شادی کاه

دوش چون برف بر زمین افتاد

برشد از خانه بانک واویلاه

کودکان جمله در خروش و نفیر

هر یک اندر عزای کفش و کلاه

پسران در غریو و‌هایاهوی

دختران در خروش و واها واه

لرز لرزان ز تف برف‌، چنان

که بلرزد ز باد تند، گیاه

همه گرد آمدند در بر من

همچو عشاق گرد مهرگیاه

که زمستان رسید و برف نشست

خیز و پیرایه ده به حجره وگاه

گرد کن توشه زمستانی

از ره وام یا ز دیگر راه

من ز خجلت فکنده سر در ییش

که چه بود این بلیه بیگاه

روز من شد سیه ز برف سپید

وزکفم شد برون سپید وسیاه…

شعر زیبا درباره زمستان - گلچین شعر درباره زمستان - اشعار زمستان

شعر برف شمس لنگرودی

شعر زیر که در سایت‌های مختلف با عنوان «شعر در مورد برف از هوشنگ ابتهاج» مطرح و به اشتباه به مرحوم ابتهاج نسبت داده شده، از آقای شمس لنگرودی است. در ادامه شعر زمستان شمس لنگرودی را باهم می‌خوانیم.

به شادی مردم

اعتماد مکن برف

تا می‌باری نعمتی

چون بنشینی به لعنت‌شان دچاری

چیزی در سکوت می‌نویسی

همه‌مان را گرفتار حکمت خود می‌کنی

ما که سفید‌خوانی‌های تو را خوب می‌شناسیم

تو چقدر ساده‌ای

که بر همه یکسان می‌باری

تو چقدر ساده‌ای

که سرنوشت بهار را روی درخت‌ها

می‌نویسی

که شتک‌ها هم می‌خوانند

آخر ببین چه جهان بدی شد

آفتاب را

داور تو قرار داده‌اند

و تو با پایی لرزان به زمین می‌نشینی

پیداست که می‌شکنی برف

تا قَدرت را بدانند

با سنگ‌ریزه و خرده شیشه فرودآ

فکر می‌کنم سرنوشت مرا

جایی دیده‌ای برف

آب شو! آب شو! موسیقی منجمد!

و بیا و ببین

رنج را تو کشیدی

به نام بهار تمام می‌شود

در نمابان و به نقل از ستاره ببینید: مجموعه شعر درباره پاییز

شعر درباره زمستان از مجتبی حیدری

دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان

دیدیم فقط سردی او را و ندیدیم

از هر چه دو رنگی است رها بود زمستان

بود هرچه فقط بود سپیدی و سپیدی

اسمی که به او بود سزا بود زمستان

گرمای هر آغوش تب عشق دم گرم

یکبار نگفتند چرا بود زمستان

بی معرفتی بود که هر بار ز ما دید

با این همه باز اهل وفا بود زمستان

غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران

بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان

با برف بپوشاند تن لخت درختان

لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان

در فصل خودش ، شهر خودش ، بود غریبه

مظلوم ترین فصل خدا بود زمستان

شعر زیبا درباره زمستان - گلچین شعر درباره زمستان - اشعار زمستان

دوبیتی درباره زمستان

به دل ناگفته صدها حرف دارم

میان سینه زخمی ژرف دارم

به روی پوستین سالخوردم

زمستان در زمستان برف دارم

❄️

ارسال نظر